+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 13:55 توسط عسل قطبی
|
گفتم: كه روی ماهت از من چرا نهان است؟
گفتا: تو خود حجابی ور نه رخم عیان است!
گفتم: كه از كه پرسم جانا نشان كویت؟
گفتا: نشان چه پرسی آن كوی بینشان است!
گفتم: مرا غم تو خوشتر ز شادمانی است
گفتا: كه در ره ما غم نیز شادمان است
گفتم: كه سوخت جانم از آتش نهانم
گفت: آن كه سوخت او را، كی ناله و فغان است!
گفتم: فراق تا كی؟ گفتا: كه تا تو هستی
گفتم: نفس همین است، گفتا: سخن همان است
گفتم: كه حاجتی هست، گفتا: بخواه از ما
گفتم: غمم بیفزا، گفتا: كه رایگان است
توكیستی كه من اینگونه بی تو بیتابم
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی كه من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سر گشته روی گردابم
دختره۹ میگه اسم من توی تموم باغچه ها هست.
حیف نون میگه: آهان فهمیدم شلنگ
صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صِدام میکرد. آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین...