بازم سلام
من امروز برگشتم دلم واسه همتون تنگ شده بود![]()
مرسی از اونایی که در نبودم به فکرم بودن و به بهم سر زدن و نظر گذاشتن خیلی خیلی دوستتون دارم
![]()
![]()
![]()
من امروز برگشتم دلم واسه همتون تنگ شده بود![]()
مرسی از اونایی که در نبودم به فکرم بودن و به بهم سر زدن و نظر گذاشتن خیلی خیلی دوستتون دارم
![]()
![]()
![]()

تو این مدت اعتراضات من نسبت به چگونگی این رابطه بالا رفته بود. ولی مسیح
کماکان بر سر حرف خودش بود که یک دختر اصیل آریایی هست و می خواد اولین
دیدارش با من زمانی باشه که بهبودی کاملش را بدست آورده و من آنروز با خانوادم
برای خواستگاری از اون باید می رفتم! من که اصلا به خواستگاری و این حرفها فکر
هم نمی کردم با شنیدن حرفهای مسیح همانطور که آنروز آن جمله را مدام با خودم
زمزمه می کردم همچنان کسی را می دیدم که در بندی افتاده که رهاییش ممکن
نیست! دلیل این اضطرابم بر سر این انتخاب ناخواسته بیماری مسیح نبود. بلکه فقط
تنفر عمیق من از انسانهای پولدار خودخواه و نوع برخورد آنها و فاصله ی بسیار زیاد
طبقاتی که وجود داشت بود.
یکروز زیبای بهاری به تولد من مانده بود! تلفنم زنگ خورد. مسیح بود. صحبتش را با
خواندن یک شعر شروع کرد. گرم صحبت شدیم. و سر آخر گفت که فردا می خواد
رازی را به من بگه. هر چه اصرار کردم که هر چی هست همین الان میخوام بدونم زیر
بار نرفت و خواهش کرد تا فردا چیزی ازش نپرسم. من هم قبول کردم. و در ادامه
حرفهاش گفت:
- آقا سالار من خیلی فکر کردم و دیدم که بهتره برای هم یک نشانه شاید چیزی
شبیه به نشانه ی نامزدی قرار بدیم. تا هم خیال من راحت بشه و هم خیال شما...!!!
برای همین به خانم حسینی گفتم که یک انگشتری طلا سفارش بده برات
ولی چون پدر این ماه به من پولی نداده ما الان پنجاه هزار تومان کم آوردیم. نمی دونم
باید چکار کنم! راستش هم می خواستم که هدیه ی تولدت باشه و هم نشانه ی
برای پیوند ما! اما یک کار دیگه می کنم! فعلا برات یک انگشتر نقره اصل میگیرم و با
تاکسیرانی آرش که بارهای ما و یا مردم را بین تهران و قم جابجا میکنه می گم که
خانم حسینی تا بعد از ظهر بفرستن! (خانم حسینی به گفته ی خودش حسابدار
پدرش در قم بود که وقتی پدرش در شرکت نبود و یا مشکلی برای پدرش پیش می
اومد همه کاره ی امور کاریشون در قم خانم حسینی بود که گویا دوستی بسیار
نزدیکی هم با مسیح داشت)
تا وقتی که جملاتش تمام شد من مات و مبهوت مانده بودم. حرفش خیلی بچه گانه
بود. ولی شعور و طرز بیان و برخوردش چیزی را غیر از این نشان می داد.اگر قبول
نمی کردم و می گفتم که من این هدیه شما را فقط بعنوان هدیه تولد قبول می کنم
شکست بدی می خورد! و با خودش فکر می کرد حتما من میخوام روزی ازش جدا
بشم و دوباره اعتصاب می کرد و داروها و غذایش را نمی خورد. و باز بیماریش رو به
حادتر شدن می رفت. با این حال قبول کردم!
بعد از ظهر دوباره تماس گرفت. شماره قبض ارسالی را برام خوند. من هم بلافاصله
راهی ترمینال جنوب شدم تا از تعاونی تاکسیرانی ازش بسته ام را دریافت کنم. مرد
بد خلقی پشت میز نشسته بود. اصلا وقتی می خواستم حرف بزنم توجهی بمن
نمی کرد. از کروه در رفتم و گفتم:
- هی آقا! اگر یک خانم بزک کرده ی نا محترم اینجا ایستاده بود حتما می خواستی
جلو پاش گوسفند هم بکشی آره؟ آقایون چی هستن که اینهمه مدت دارم صداتون
میکنم گوشاتون سنگینه و نمی شنوین؟ حرفهایی که زدم خیلی به یارو برخورد! بعد
از درگیری لفظی که انجام دادیم بسته را آورد و جلوم گذاشت و من دوباره راهی منزل
شدم. به محض رسیدن بسته را باز کردم. یک انگشتری نقره داخلش بود به همراه یک
گردنبند نقره. ترکیب زیاد جالبی نداشت! ولی خب پیشکشی را که پس نمی زدن! به
مادرم نشان دادم و حرفهایی را که مسیح به من انتقال داده بود براش تشریح کردم.
اون هم علیرغم موافقتش قبول کرد که انگشتر را فردا جلوی دوربین به دستم بندازه و
حالتی نمایشی را برای دلخوشی این دختر اجرا کنیم.
و فردا فرا رسید! روز تولد من! بیست و سوم اردیبهشت ماه. ساعت۷:۳۰ صبح تلفنم
زنگ خورد و گوشی را برداشتم. مسیح بود! بی مقدمه گفت:
- سلام عزیزم! تولدتون مبارک! امروز باید صد تا تولدت مبارک بهت بگم تا صد سال زنده
باشی. این اولیش بود!
- علیک سلام. بابت هدیه ازت ممنونم. ولی مادر میخواد که به همان نشانی که تو
تلقی اش کردی به دستم بندازه اونهم جلوی دوربین که خودت هم ببینی. اینطوری
خیالت راحت میشه؟!
ذوق کرد و از خوشحالی پشت تلفن داد و بیداد می کرد. گاهی هم از فرط خنده های
زیاد به سرفه های شدیدی می افتاد و خون دماغ میشد. من هم از ترس اینکه نکنه
چیزیش شده به خودم می لرزیدم و سریع زنگ میزدم ببینم حالش چطوره! تا تلفن را
برداره جانم به لب می رسید.
تلفن را قطع کرد و حدود ساعت نه و نیم دوباره تماس گرفت!
همزمان مکالمه وارد اینترنت هم شدیم. ازش خواستم تا همین الان اون رازی را که
قرار بود به من بگه فاش کنه. مادر انگشتری را جلوی دوربین دستم کرد و اونهم از
شوق و خوشحالی گریه کرد و تلفن را قطع کرد! و بعد در حین چت برای من نوشت
که بیست و سوم اردیبهشت سالروز تولد مادر مرحومش هم بوده و این مناسبت و
برخورد تاریخ با هم منو شوک زده کرد! مسیح خیلی خجالتی بود. البته اینطور که
رفتارش نشون میداد!
برای اینکه از این حال بیرون بیارمش بهش گفتم بره لب پنجره خودشون و با صدای
بلند سه بار فریاد بزنه دوستت دارم! اولی را بخاطر مادرش! دومی را بخاطر پدرش و
سومی را بخاطر من! اولی و سومی را قبول کرد ولی سومی را زیر بار نمی رفت! می
گفت از پدرش متنفره! ولی با اصرارهای من قبول کرد.
نمیدونم اسم این درخواست و حرکت من چی بود ولی خب فکر می کردم برای بیرون
آوردن از این حال و هوای همیشه غمگین براش موثره! پنجره را باز کرد و فریاد کشید
و ناگهان صداش قطع شد! تا سه روز ازش بیخبر بودم! تا اینکه بعد از سه روز تماس
گرفت و گفت وقتی که فریاد میزده پدرش در حیاط منزل نشسته بوده و گریسته و
پاسخ مسیح را با جمله من هم دوستت دارم عزیزم داده! و مسیح هم از سر خجالت
خواسته که بدوه به سمت تختش ولی سرش به گوشه ی تخت خورده و شکسته و
بیهوش شده! می گفت عمو حسینش که پزشک بوده و برای مراقبت از مسیح زن و
دو بچه اش را در انگلیس تنها گذاشته تا فعلا مراقب مسیح باشه گفته که مسیح از
نظر پزشکی بر اثر این ضربه باید میمرده ولی یک معجزه نجاتش داده و از سر هذیان
هایی که بر سر بیهوشی می گفته متوجه یک رابطه ای میان من و مسیح شده! از
مسیح خواستم تا اگر ماجرای من مثل استخوان در گلوش گیر کرده همه چیز را برای
عموش تعریف کنه و ازش قول بخواد که این جریان تا وقت موعود مسکوت باقی بمونه!
و اون هم قبول کرد.
و همان شب همه چیز را به عموش گفت! فردای اونروز خبری از مسیح نشد! چون
قرار بود که زنگ بزنه. و شب قبلش هم من به سمت شیراز حرکت کرده بودم! مسیح
می گفت تا وقتی که من به شیراز برسم پلک روی هم نمی گذاره! دلشوره ی
عجیبی داشتم. نمی دانم شاید بخاطر عکس العمل عموی مسیح بوده که از رد و بدل
شدن حرف بینشون غافل بودم! وقتی رسیدم استراحت کوتاهی داشتم و بلافاصله
به سمت کافی نت رفتم. و دیدم یک ای میل جدید دارم! ای میل از طرف عموی
مسیح بود! ای میلی با این مضمون:
- آقا سالار سلام! باید خدمت شما عرض کنم که دیشب مسیح جان راجب شما با
من صحبت کرد ولی باید خدمت شما بگم که من فعلا نه وقت هیچگونه مکاتبه
اینترنتی و یا تماسی ندارم! این نامه را هم فقط به خاطر مسیح جان و کمک به او
نوشتم. الان هم در اتاق ایشان هستم. هر دوی ما شب بدی را گذراندیم.
ازش پرسیدم چگونه برای شما ای میل می دهد گفت در ورد می نویسد و ارسال می
کند. من هم همین کار را میکنم آقای محترم من با عشق و ازدواج مخالف نیستم و
عقیده ام بر این هست که اختیار انسانها دست خودشان است. ولی خب یک
فاکتورهایی هم در بین هست ولی من الان نه وقت توضیح دارم نه اینکه زمان
مناسبی برای این کار هست فقط از شما میخواهم که چون من می دانستم تغییر
اخلاق مسیح باید به دلایلی باشد و پای کسی در بین باشد ولی فراموش کردم که او
سریع وابسته می شود حالا به مشکل برخورد کردم و تنها شما هستید که باید به
من کمک کنید. آقای محترم ببینید او نمی داند ولی سرطان او دارد بدخیم می شود و
اگر او را واقعا دوست دارید این کارها را انجام دهید: سعی کنید او از وابسته بودن به
شما کم کند و کاری کنید که او فکر کند اگر از ایران برود شما هیچ مشکلی ندارید و
کاری کنید ارتباط شما طی یک ماه خیلی کم شود که در آنجا روی معالجه هایی که
انجام می دهیم تاثیر منفی نداشته باشد سعی کنید ارتباط خود را طوری کم کنید که
او بتواند وقتی از ایران می رویم راحت به معالجه بپردازد آخه نمی دانید باید به شما
بگم او خیلی استثنایی هست.
این را بدانید ما هرگز او را تنها نمی گذاریم ولی باید تا پایان معالجه ها او آنجا بماند و
اگر زود برگردد ایران نتیجه تمامی زحماتمان مساوی صفر یا بهتر بگم زیر صفر است.
چون اگر این بیماری دوباره شروع شود مرگش حتمی هست پس اگر واقعا او را
دوست دارید سعی کنید طی این یک ماه وابستگی خیلی کم شود چون او بسیار
منطقی هست این دیگه دست شماست حالا خودتان می دانید یا ما را داغدار او می
کنید یا سعی می کنید با عشق خود و اینکه او وابستگیش کم شود کمک کنید و باید
بگم دوره معالجه کامل او یک سال طول خواهد کشید و آمپول های پیشرفته ای هم
که توسط برادرم به ایران می آید فقط به او کمک می کند تحملش را بیشتر کند مداوا
نخواهد شد و پیوند هم اینجا نمی شود انجام داد.
به خاطر حال پدرش که خیلی دیر متوجه شدیم به سرطان ریه مبتلا شده است ما
می خواهیم این دو را از هم دور کنیم پدرش میرود آمریکا و او هم با من و عموش به
انگلستان.
او هیچ کدام از این مسائل را نمی داند و هرگز مطرح نکنید وگرنه خود من کسی
خواهم بود که نگذارم با او ازدواج کنید پس عاقلانه رفتار کنید و دستی باشید برای
من تا بتوانم دوباره او را سالم به ایران برگردانم این قول را به شما میدهم چون خوب
می دانم او یک عاشق واقعی هست و عاشق شماست پس دست باشید و هم به
او و هم به من یاری دهید من منتظر هیچ پاسخی نیستم چون باور کنید نه وقت
هست نه امکان بنابراین دیدار ما یک سال دیگر در ایران! موفق باشید.
با احترام
d.h.s
و این نامه ای بود که عموی مسیح برای من ارسال کرد و من برای سالها این نامه را
پیش خودم نگه داشتم! و بعد از این نامه بود که وضعیت به طور عجیبی تغییر کرد و
همه چیز رنگ و بویی دیگه گرفت. و مسئله ای مطرح شد که تا یک سال تمام نقل
گفتار بین من و مسیح بود!
ادامه دارد....

عرق سردی رو پیشونیم نشست! مات و مبهوت سرگذشت این دختر شدم. طوری که دیگه قدرت تکلم
نداشتم. نمی دونستم باید چی بگم. تا اینکه بی اختیار گفت:
- ببخشید آقا سالار من می تونم شماره همراهتون را داشته باشم؟
با خودم فکر کردم. از یکطرف حرف دایی مبنی بر کمک روحی دادن به این دختر توی گوشم تاب می خورد
و از طرفی دیگه با شنیدن این سرگذشت شومی که براش رقم خورده بود بسیار متاثر و منقلب شده
بودم. ولی با این حال نمی دونم چرا خیلی سریع پاسخ دادم.
- نه دلیلی برای دادن شماره تلفنم نمی بینم!
اصلا انتظار نداشت که چنین پاسخی از من بگیره. بعد از چندی تامل کردن خیلی مغرورانه پاسخ داد که
مشکلی نیست و اهمیت نمیده و خداحافظی کرد و از اینترنت خارج شد.
گیج شده بودم و نمی دونستم باید چه کنم. مدام خودم رو سرزنش می کردم که چرا اینطور باهاش حرف
زدم! برای چی شمارم را بهش ندادم؟ و مسیح دوباره برای دو روز ناپدید شد. تا اینکه یک شب وقتی
داشتم وبم را دستکاری می کردم دیدم چراغ مسنجرش روشن شد. سلام کردم ولی پاسخی نداد. من
هم چون می دونستم که از دستم خیلی دلخور شده شماره همراهم را براش گذاشتم.
فردای اون شب تو خونه تنها بودم و داشتم برنامه های درسیم را مرتب می کردم که ناگهان تلفنم زنگ
خورد. شماره آشنا نبود! پیش شمارش ۰۲۵۱ بود و نمی دونستم برای کجاست! با این حال جواب دادم!
-سلام. بفرمائید!
- سلام. خوبید؟ بجا آوردین؟
- نه خیر. بجا نمیارم! شما؟
- اشکالی نداره که بجا نمیارید مهم نیست! خب امری ندارید؟
- خانوم شما بنده رو مسخره کردین؟ شما تماس گرفتید و شمارتون را من برای اولین بار دارم میبینم و
همینطور این صدا رو برای اولین بار میشنوم! حالا ناراحت هم میشین و میگین کاری ندارین؟
- ببخشید فکر کردم شاید حدس بزنید و بشناسید! من مسیح هستم!
- چی؟ سلام علیکم خوبید شما؟ سلامتین؟ چه خبر؟ من گفتم شاید قهر کردین. حالتون چطوره بهترین؟
- متشکرم بد نیستم. نه قهر برای چی؟
- این شماره منزلتون هست؟ شما که میگفتین منزلتون تهرانه.
بله منزل عباس آباد تهران هست! ولی خب این شماره برای محل کار پدر هست. یعنی اینکه این تلفن
خط ماهواره ای هست و مدام به قم و تهران رفت و آمد دارن تلفن ماهواره ای با خودشون جابجا می کنن
که خب شمارش برای قم هست!
- عجب که اینطور! خب چه خبر؟
بعد از ۱۵ دقیقه مکالمه تلفنی که باهم داشتیم گفت که می خواد با خانوادش به مهمانی بره و از من
خواهش کرد که با این شماره به هیچ عنوان تماس نگیرم مگر اینکه خودش زنگ بزنه. من هم قبول کردم.
بعد از اون تماس تلفنی دیگه کم کم ارتباطش با من قوت می گرفت. یکروز که گرم صحبت کردن با من بود
و از دو برادر ناتنی که داشت و مادربزرگ عزیزتر از جانش و دو عموی متفاوت و شخصیت خانوادگی و
پدرش و خواستگارهای مختلف و فوق العاده پولداری که داره تعریف میکرد بهش گفتم که انشالله بعد از
بهبودیش و روز ازدواجش منو هم دعوت میکنه یا نه! ناگهان مثل بنزینی که روی آتش ریخته باشن گر
گرفت و زد زیر گریه و گفت که: چرا فکر میکنی یکروز باید از هم جدا بشیم؟
من که این حرف مثل پتکی روی سرم خورده باشه متعجب و شوک زده از این حرفی که زده بود خودم را
جمع و جور کردم و به آرامی جواب دادم:
- چرا حالا گریه میکنی و عصبانی میشی شما؟ این حرف را زدم برای اینکه ما فقط دوتا دوست هستیم و
من به چیز دیگه ای فکر نمیکنم و شما هم بعد از بهبودیت راه خودت را میری و مسیر زندگیمون مشخصه
از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز! مگر قراره ما باهم ازدواج کنیم؟ چرا انقدر شما حساسی؟
- بله مگر چه اشکالی داره؟ نکنه می ترسید که سرطانم خوب نشه و یا اینکه در آینده برگرده و بیافتم
گردن شما؟ من از وقتی که عکس مادرتون را در وبتون گذاشته بودین و مطلبی آنچنان زیبا گذاشته بودید
که منو مجذوب خودش کرد بهتون علاقه مند شدم! ولی خب حس حسادت من نسبت به نفیسه نمی
گذاشت که چیزی براتون بنویسم و یا ابراز علاقه کنم.
بعد از شنیدن این حرفها و تمام شدن مکالمه مان مدام یک حرف را با خودم زمزمه می کردم! به خودم
می گفتم: پسر تو بد هچلی افتادی! ارتباط زوری. دوست داشتن زوری و در آخر هم حتما عشق زوری!
اینطور که این دختر حرف میزد و علاقه نشون میداد فکر کنم دیگه هیچ راه برگشتی برام وجود نداره. چون
در صورتی که از همین الان باهاش قطع رابطه کنم دیگه امیدش از عالم و آدم قطع میشه و مریضی اش
هم بدتر و بدتر از حالا.
ارتباطات تلفنی و قرارهامون تو اینترنت روز به روز بیشتر می شد. مدام سرفه میکرد و گاهی اوقات با
صدای بسیار گرفته ای حرف میزد. و یا گه گاه می گفت خون دماغ شده و باید تلفن را قطع کنه. صحبت
ها اون اوایل به سوالات مکرر و پی در پی من و جواب های کوتاه مسیح خلاصه میشد. از گذشته و
کودکیش گرفته تا چگونگی ارتباطش با صادق که قرار بوده به خواستگاریش بره و چی شده که بهم خورده
و تا حالا و مریضی و خشک و رسمی بودن فرهنگ خانوادگیش و دوران دانشگاهش و خیلی مسائل
دیگه.
می گفت متولد۱۳۶۵ هست و نفر اول کنکور سراسری پزشکی و نفر اول رشته پزشکی در دانشگاه تهران
بوده و در آغاز سال دوم دانشگاه بدلیل مریضیش مرخصی گرفته. از مادیون اسبش و دوران قهرمانی
ژیمناستیک بانوانش و قهرمانی شنا و عضو تیم ملی چوگان بودن و سفرهای مکرر خارج از کشورش.
از خواندن مطالب نوشته شده در دفتر خاطرات مادرش تا خوندن اشعار خودش واینگونه مسائل.
حس من به اون یک حس بی طرف بود! نه دوست داشتن و نه عشق! چون هر دوی اینا برای من معنی
داشت که هیچ کدام را در ارتباط با این دختر نمی دیدم. صدای بسیار زیبایی داشت و عکسهایی که برای
من می فرستاد گواه زیباییش بود.
کم کم ازش خواستم تا آدرس منزلش را بده تا اینکه اگر میتونه از منزل خارج بشه محلی را تعیین کنیم تا
با مادربزرگش به دیدن و ملاقاتش بیام. ولی هر وقت که این حرف را مطرح کردم به شدت عصبانی میشد
و می گفت که اون یک دختر اصیل آریایی هست و از این کارا بدش میاد و به دلیلی نامشخص که مدتها
بعد فهمیدم چی بوده نمی تونسته هیچ آدرسی از خودش بده.
هنگام چت کردن ازش می خواستم تا دوربینش را روشن کنه ولی می گفت که هیچ دوربینی نداره و از
این کارها بدش میاد. می گفت با خودم فکر کنم و ببینم اگر کسی دیگه به همین طریق از خواهرم
دوربین می خواست عکس العمل من چه باید می بود! من هم خب با خونسردی پاسخ میدادم که
مسلما اینترنت خواهرم را جمع می کردم و با این سخن راضی می شدم و راستش یک جورایی خوشم
می اومد که دختر با این طبقه خانوادگی اینقدر متعصب و با ایمان و عقیده هست.
مدتها گذشت و این ارتباطات برای من علیرغم ناراحتی بسیار زیادی که بخاطر بد حالی و سرفه های
مکررش پشت تلفن داشت کم کم تبدیل به عادتی شدید می شد. شاید هم دوست داشتن! نمی دونم!
چند روزی بیشتر به عید نمانده بود و خانوادم متوجه این ارتباطات من شده و کمی به حرکات و صحبت
های من مشکوک بودن. تا اینکه یک شب همه چیز را براشون بازگو کردم. اونها هم مشتاقانه قبول کردن
که با نزدیکی به این دختر بهش با تمام وجود روحیه بدن. ارتباط یا مسیح را اول مادرم شروع کرد بطوری
که ساعتها باهم صحبت میکردند و بدون اینکه از هم خسته بشن دردو دل هاشون را بهم میگفتند.
کم کم پدر و خواهرم هم به این جمع اضافه شدن و مسیح که دختری بسیار خجالتی بود به سختی
میتونست با ایشان ارتباط برقرار کنه. و می گفت که بعد از هر مکالمه ای با خانوادم تماما خیس عرق
میشه.
بسیار وقتها بود که شاهد گریه های پنهانی مادرم بعد از صحبت کردن با مسیح بودم. از یک طرف
خوشحال بودم و از طرفی دیگر بسیار ناراحت و غمگین. خوشحال برای اینکه تونسته بودم به کسی که
بقول خودش هیچ کسی را تو این دنیا نداشت امید زنده بودن و زنده ماندن بدم و آنچنان نیرویی درونش
ایجاد کنم که هیچ دردی را حس نکنه و ناراحت بودم به این خاطر که اینطوری خانوادم و خودم کم کم
داشتیم از نظر روحی بهم می ریختیم و دچار تزلزلاتی در زندگی می شدیم و از طرفی دیگر میدیدم که
مسیح بقدری به ما انس گرفته که اگر روزی ما کنار بکشیم مرگش حتمی خواهد بود! اون هیچ ارتباط
صمیمی با خانوادش نداشت. مدام در جنگ با نامادریش بود و برادرهای بی خاصیتش هم به فکر
خودشون بودن و پدر سنگدل و بسیار خشکش هم به مستی های شبانه و دعواهای با زنش ادامه
میداد.
اونقدر معصوم و زیبا صحبت میکرد که غرق در صدایش میشدم و هیچ چیزی نمی فهمیدم. تا اینکه قرار
شد یک روز برای پیوند مغز استخوان در بیمارستان بستری بشه. و من که دیگه دلبسته ی اون شده
بودم نگران از این پیوند و بسیار مشوش مدام حالش را از تنها دوستش میترا جویا میشدم! میترا
همکلاسی و تنها دوست مسیح بود و در این طول دوران ارتباط ما بقولی میشه گفت که پدر منو در آورده
بود.
دختری بسیار لات و نترس که هنگام چت کردن با من هنگامی که مسیح بود با کلمات قصارش مدام
اذیتم می کرد. اون فکر میکرد من بخاطر ثروت مسیح به اون نزدیک شدم و اینطور صمیمانه مسیح را اسیر
خودم کردم! مدام برای من پیام های پنهانی می گذاشت و تهدیدم می کرد که اگر قراره روزی کنار بکشم
بهتره که اون روز همین حالا باشه برای اینکه هنوز اونطور که باید مسیح به من دلبسته نشده و اگر الان
کنار بکشم برای مسیح بهتره! من هم که می دونستم این دختر چقدر به من علاقه پیدا کرده و کار از این
حرفا گذشته برای میترا پیام می گذاشتم که اگر همین الان هم من کنار بکشم دیگه هیچ چیزی برای
مبارزه مسیح با بیماریش باقی نخواهد موند.و هرگز دبنال پول این دختر نبوده ونیستم چون ذاتم مثل تو
یعنی میترا کثیف نیست و بهتره نخود داغتر از آش نباشی. و پا روی دم من نگذاری.
پیوند انجام شد و مسیح به سرعت بهوش اومد. ولی نمی تونست صحبت کنه. برای همین من براش
نامه مینوشتم و به ای میلش ارسال می کردم و میترا نامه منو پرینت می گرفت و برای مسیح می برد و
می خواند.می گفت که بعد از خوندن نامه ی من مسیح چقدر خوشحال می شده و آرام آرام می
گریسته.
با شنیدن این حرفا دیگه مطمئن شده بودم که این دختر بدطوری دلش پیش من گیر کرده. و هیچ راه
بازگشتی برای من وجود نداره! تا اینکه از بیمارستان خارج شد و به منزل اومد. با اصرارهای فراوان تلفن
پدرش را براش میارن و اون با صدایی بسیار ضعیف و گرفته شروع به صحبت کردن با من میکنه. نمیدونم
چطور شد و چه حسی بود که داشتم ولی از خوشحالی گریه ام گرفت! خیلی کوتاه حرف زد و بعد هم
قطع کرد.
فردای همان روز با اینکه گویا حالش زیاد مساعد نبوده میترا تمام گفتگوها و دعواهای پنهانی من و
خودش را مبنی بر عقب کشیدن من و چگونگی برخورد مسیح با این مسئله پیش مسیح فاش کرد
بطوری که خود مسیح می گفت اونقدر گریه کرد تا غده های اشکیش پاره شد و دیگه خون گریه می
کرده. و به من می گفت که من باهاش بازی کردم و هرگز دوستش نداشتم و عاشقش نبودم و حس من
نسبت به اون فقط ترحم بوده! راستش نمیدونم چی باید می گفتم ولی خب تنها چیزی که میدونم این
بود که اینطورها هم که مسیح می گفت نیست! دیگه من هم بهش علاقه مند شده بودم. طوری که اگه
یک روز صداش را نمی شنیدم گویا چیزی گم کرده بودم. دعواهای مسیح با من و میترا به قدری بالا گرفت
که سر آخر منجر به پس زدن بهترین دوست مسیح یعنی میترا شد. و اون برای همیشه با ازدواج با پسر
عموی مسیح و رسیدن به هدفش و بدست آوردن یک شوهر پولدار برای همیشه از ایران خارج شد و
رفت. و به دوستیش پایان داد.
من در این مدت شیراز بودم و گه گاهی هم به تهران می اومدم تا اینکه نزدیک امتحانات پایان ترم بود و
تولد من که اردیبهشت ماه میشد! و روز تولد من اتفاقی رقم خورد که برایم غیر منتظره بود...............
ادامه دارد......
اونایی که لطف میکنن و همیشه به وبم سر میزنن خدمتشون عرض کنم که چند روزی که احتمالا یک هفته ست میرم مسافرت و نمیتونم بیام اپ کنم البته اگه فرصتی گیرم بیاد حتما این کارو میکنم ولی اگه نشد به بزرگی خودتون ببخشید امروز سعی میکنم چندتا مطلب بذارم..............
دلم واسه همتون تنگ میشه ![]()
اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ![]()
نه اینکه این چند روزه منو فراموش کنین![]()
دوستتون دارم ![]()
![]()
بایییییییییییییییی![]()
بلافصله براش پیام گذاشتم.
- سلام اگر وقت داشتی یک زمان را تعیین کن تا کمی با هم صحبت کنیم.
و بعد از کافی نت خارج شدم. دو روز بعد از این ماجرا به تهران اومدم. چون کار خاصی در تهران نداشتم یا
زمانهای بیکاریم را ورزش می کردم یا با ماشین کار می کردم و خرج بلیط رفت و برگشت و کمی هم پس
انداز را کنار می گذاشتم و یا گشتی تو اینترنت می زدم. تا اینکه یک شب از شبهای زمستانی بهمن
ماه دیدم چراغ آی دی مسیح روشن شد! سلام کرد و گفت:
- کاری با من داشتید که آی دی من را خواسته بودید؟
دیگه مشغول صحبت کردن شدیم.
- سلام. راستش برام جالب بود ببینم این کامنتی که برای دائی من گذاشته بودید مبنی بر اینکه
استعلام کنن از یکی از بیمارستانهای فرانسه تا براتون مشخص بشه که پیوند مغز استخوان میگیره یا نه
چی بوده؟
- بله چشم میگم خدمتتون! من سرطان خون دارم و اینطور که دکترها میگن تا سه ماه دیگه بیشتر زنده
نمی مونم! عموی من پزشک هست! ایشان میگن اگر پیوند بزنم و این پیوند بگیره مطمئنا خوب میشم!
ولی چون به اعضای خانوادم اعتماد ندارم برای همین خواستم داییتون که من با اسم استاد صداشون
می کنم تحقیق کنن وببینن عموی من درست میگه یا نه! از شما هم ممنونم که می خواهید دلسوزی و
ترحم کنین! من نیازی به ترحم شما و یا هیچکس دیگه ندارم!
- قصد من ترحم نیست و هدف من یک ارتباط ساده اینترنتی هست. فقط همین! جریان این آقا صادق
چی هست که باهاش تو یک وبلاگ می نویسین و مدام درگیر هستید؟
- خبر خاصی نیست ایشون با من ارتباط برقرار کردن ولی قرار نبود صمیمی بشه! صادق میخواست بیاد
خواستگاری من با اینکه میدونه من مریض هستم ولی بخاطر دروغی که به من گفته بود دیگه نمیخوام
باهاش ارتباطی داشته باشم ولی اون منو رها نمی کنه! و مدام اذیت و آزارم میده.
- دایی میتونه کمکتون کنه خب باهاش حرف بزنین!
- بله ممنون از لطفتون! حرف زدم و ایشون هم قول دادن با صادق حرف بزنن. خب همونطور که گفتم الان
هم تاکید می کنم که من نیازی به ترحم کسی ندارم و بهتر هست که با همون نفیسه خانوم که تو یک
وب با هم می نویسین همکاری داشته باشین و نیاز به ارتباط جدیدی بین من و شما و نفیسه خانوم
نیست!
خب چون سنم خیلی پایین بود و در تب و تاب جوانی و شیطنت های اون دوران بودم با دختری به نام
نفیسه ارتباط داشتم که در همین نت و تلفن خلاصه می شد. نفیسه چون در مورد وبلاگ و طراحی قالب
چیز خاصی نمی دونست بنابراین من بهش پیشنهاد کرده بودم که اگر دلش بخواد می تونه مطالب
خودش رو تو وب من بگذاره! می گفت ترانه سراست و قراره چند تا از ترانه هاش را محسن چاووشی در
آلبوم جدیدش استفاده کنه! راستش را بخواین دختری بود که همیشه تو رویا زندگی می کرد! و هر وقت
از این حرفها میزد من تو دلم بهش می خندیدم! یکمی هم زیاد بقول امروزی ها چاخان و دروغ می گفت.
خلاصه امر این گفتگو و چت من و مسیح با دعوا و توهین من به اون تموم شد! راستش از نوع گفتگوش و
تایپ کردنش و گفتار و کلماتش و حرفهایی که در مورد خانوادش می زد متوجه شدم که از این بچه
پولدارهای لوس از خود متشکر و راضی و خودخواهه! و عینا همین کلمات را در آخر چت آنروزمان بهش
انتقال دادم و کلی بهش برخورد و ناراحت شد و با دعوا خداحافظی کرد. هنوز این جمله اش که گفت:
- شما صمدی های بزرگ را می شناسید که تو کار صادرات فرش ابریشم هستند؟ من تک دختر این
خاندان هستم. من دختر آقای صمدی بزرگ هستم!
وقتی این جملات را تایپ می کرد و می خوندم به حالت تمسخر بهش گفته بودم که این صمدی هایی که
شما میگید چقدر بزرگ هستن؟ از میدون آزادی بزرگترن؟ و از همین جا بود که توهین کردن من شروع
شد. نمی دونم شاید ریشه این توهین های من بخاطر نفرتی بود که از آدمای خودبین و پولدار داشتم.
بعد از این چت یک ساعته که حدودا تا یک و نیم شب ادامه داشت تا بیست روز ازش بی خبر بودم!
تعطیلات قبل از عید دانشگاه شروع شده بود و من دوباره به تهران برگشته بودم. یک اسفند ماه سال
هزار و سیصد و هشتاد و چهار بود! پشت میز رایانم نشستم. به اینترنت وصل شدم و صفحه ای که
مربوط به مسیح می شد را باز کردم و شروع کردم به تماشا کردن! خدای من چی میدیدم؟ شک زده
شده بودم! نوشته بود که امروز روز تولدش هست و چون از دروغ شنیدن و خیانت کردن مردم نسبت به
هم و این روزگار و از همه مهمتر صادق خسته شده می خواد خودکشی کنه. مو بر تنم سیخ شده بود.
نمی دونستم چکار باید بکنم. فکر نمی کردم جدی حرف زده باشه. با داییم تماس گرفتم. مسئله را در
میان گذاشتم و گفت حتما سعی میکنه راهی برای این دیوانگی پیدا بکنه. من هم مشغول شدم و
شروع کردم به پیام گذاشتن! که ناگهان آی دیش روشن شد! سلام کردم و گفتم می خوام باهاش حرف
بزنم ولی جواب نداد گویا از مسنجرش خارج شد. ولی حدود نیم ساعت بعد برگشت. سلام کردم و اینبار
جوابم را داد. بهش گفتم جریان چیه و گفت تحمل رنج کشیدن را نداره و باید همون شب که شب تولدش
بود همه چیز تمام بشه. راستش نمی دونم چرا اینقدر از تصمیم مصمم یک دختر ترسیده بودم! شاید
چون فکر می کردم برای فردی که سرطان داره زندگی دیگه بی معنی و کوتاه به نظر میاد. مرگ دیر و زود
براش فرق نمی کنه! شروع به صحبت کردن کردم و با اینکه غرورم اجازه نمی داد شروع به معذرت خواهی
کردن کردم! و کمی هم لطیفه و مسخره بازی برای شاد کردنش! ای روزگار! انگار همین دیروز بود! کمی
که صحبت کردیم متوجه شدم حساسیت خاصی نسبت به من و نفیسه داره و اصلا قبول نمی کنه که
دوست مشترک ما باشه که بعد از مدتها خودش به من گفت از روی مقاله ای که در مورد مادرم نوشته
بودم به من علاقه پیدا کرده بوده و از حضور نفیسه بشدت ناراحت و دل چرکین بوده! بگذریم و برگردیم سر
اصل داستان. خلاصه امر اینکه بعد از مدتی که صحبت کردیم ازش خواستم که داستان زندگیش را برای
من تعریف کنه. و اون هم مشتاقانه قبول کرد! البته قبل از تعریف کردن داستان یکی از عکسهاش را برای
من فرستاد. دختری با چشمهای سبز پر رنگ که نظیرش را من تا کنون ندیده بودم. بور و زیبا. ازش
درخواست کردم که اگر دوربین داره روشن کنه تا ببینمش ولی قبول نکرد و گفت که هیچ دوربینی نداره. و
اگر پدرش بفهمه که تو اینترنت میره و با پسری ارتباط داره حسابش را میرسه! شروع کرد به صحبت کردن
و داستان زندگیش را اینگونه بیان کرد:
- من یک اسفند هزار و سیصد و شصت و پنج به دنیا اومدم. در خانواده ای فوق العاده پولدار که کار ما
تولید و صادرات فرش ابریشمه. مادرم وقتی من شش ماه بیشتر نداشتم فوت کرد. وقتی پدرم مادرم را
طی یک تصادف که با ماشینش به مادرم زد دید عاشقش شد و چون تازه از آمریکا برگشته بود و وضع
خوبی هم داشت به خواستگاری مادرم رفت. خانواده مادری من هم خیلی پولدار بودن. طوری که آن
زمان که مادر من ۱۷ سالش بود خودنویسی را که با اون چهار دفتر خاطرات نوشت و برای من به یادگار
گذاشت. از طلای خالص بود. پدر من وقتی به خواستگاری مادرم رفت و جواب رد شنید چهل سال داشت
و مادرم فقط هجده سال. و این اختلاف سنی بسیار زیاد بود که باعث شد خانواده ی مادریم با ازدواج
اونها مخالفت کنن. ولی خب مادرم هم که عاشق پدرم شده بود و بقول خیلی ها عشق اولش بود و
عشق اول همیشه پاک و دیوانه کننده بوده بدون اجازه خانوادش با پدرم ازدواج کرد و رفت سر خونه
بخت.از خیلی قبلتر از ازدواج مادرم تا روز مرگش همگی خاطرات مکتوب شده آقا سالار. من یک بچه
ناخواسته بود که به دنیا اومدم. مادرم تو دفترش نوشته که من تا وقتی که شروع به دست و پا زدن کردی
اصلا دوستت نداشتم ولی بعدا عاشقت شدم. من را با حساسیت و وسواس زیادی که داشت تا شش
ماهگی بزرگ کرد تا اینکه یکروز با صدای زنگ همین خونه از جا بلند شد و به سمت درب منزل رفت. زنی
را دید که تقریبا چند سالی از پدرم بزرگتر بود. زن سلام کرد و مادرم ازش خواست خودشو معرفی کنه و
بگه که کی هست و چه کار داره. و اون خانوم که از همان زمان تا کنون خانوم پدر من و یا نامادری من
هست خودش را میترا معرفی کرد و گفت باید از این به بعد با من بسازی من همسر محمد (پدرم)
هستم. و بعد از یک پارتی و خطایی که بر اثر مستی تمام تو اون مهمونی مرتکب شد زنش شدم. و الان
هم باردارم! مادرم باورش نشد و با گریه و داد و بیداد درب را بروی اون زن می بنده. ولی وقتی با پدرم
تماس می گیره و متوجه ضد و نقیض گوئی های پدرم میشه دیگه ایمان میاره که گفته های اون زن
درست بوده و براستی که اون زن هووش بوده که اومده زندگی عاشقانه مادرم را ازش بگیره. و شروع به
نوشتن آخرین برگ از دفتر خاطراتش می کنه. و می نویسه دخترم من جنبه زندگی کردن را نداشتم و
نمی دونی در این لحظه چه احساسی دارم. از تو چند خواهش دارم و اون این هست که هرگز زیر بار
حرف زور سر خم نکن و درست را خوب بخوان و همیشه زرنگ باش و از همه مهمتر هرگز دروغ نگو.
دخترم گلیم سرنوشت هرکسی را که سیاه ببافند با آب زمزم هم نمی توان پاک کرد. خداحافظ عزیزم
و آروم تو وان حمامش دراز کشید و با یک تیغ آرام آرام رگ دستش را برید و جان داد................ادامه دارد
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
اگر کمی دیرتر و کمتر غذابخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را
می دهد .
اگر بیشتر کارکنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی
بهترین خوابگاه جهاناست .
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترینخانه های
جهان مال توست .
من و پدر و شوهر خاله ام آماده ی رفتن به شیراز شدیم. شور و شعفی که درونم موج می زد بی نهایت
بود. ولی در کنار این خوشحالی بیشتر از اون ناراحت بودم! خب کمی رکود مالی و نابسامانی شغلی تو
زندگیمون اسب می تازوند و کمی جلوی مانور مالیمون را گرفته بود. همش پیش خودم فکر می کردم این
شهریه ی خدا تومنی را چطوری جور کنیم و هر ۴ ماه بریزیم به حساب دانشگاه؟ ما که خودمون هزارو
یک چاله داریم اینهم شد قوز بالا قوز! ولی بقول پدرم خدا بزرگتر از اون چیزی بوده و هست که ما درکش
کردیم. می گفت آب که بیاد خودش مسیرش را پیدا می کنه و میره. راستش من تو یکی از شهرهای
نزدیک شیراز که با اون بیست دقیقه فاصله داره قبول شده بودم. شهری که سرماش حتی تو تابستون
کشنده بود. شهری که اثری از آبادی درش نمایان نبود. شهری که برای من کلی خاطره شد. هشت
ساعتی تو راه بودیم. وقتی رسیدیم به سمت دانشگاه که خارج از شهر بود رفتیم و بدون معطلی و
استراحت شروع به ثبت نام کردیم. سیل عظیم بچه هایی که آمده بودن ثبت نام تو نگاهم موج میزد.
خلاصه امر اینکه وقتی ثبت نام تمام شد با مسئول خوابگاه به سمت خوابگاهی که وسط شهر بود حرکت
کردیم ولی خب کسی داخلش نبود! کلید را به ما سپرد و خودش رفت. پدر و شوهر خاله بعد از صرف
ناهار و نصیحت و سفارش های مکرری که به خرج دادن حرکت کردن و به سمت تهران راهی شدن.
ساعت ۳ بود! یک خوابگاه یک طبقه با سه اتاق کوچیک و یک حال سه در چهار و یک حیاط متوسط و
البته بدون نگهبان!!! داخل هر اتاق ۳ تا تخت دو طبقه بود. بجز اتاقی که من وسائلم را داخلش گذاشتم.
این اتاق دوتا تخت بیشتر نداشت. دوتا تخت دو طبقه که جمعا چهار نفر می تونستن داخلش زندگی
کنن. تخت چسبیده به دیوار را انتخاب کردم. وسائلم را گذاشتم بالای تخت. بقچمو باز کردم. وسائلها را
یکی یکی خارج کردم و گوشه ای چیدم تا اگر کسی مثل من چیزی داشت بتونه جایی قرار بده. پتوی
خال خالیمو پهن کردم روی تخت بالایی. بالشتمو گذاشتم رو پتو و پریدم بالای تخت. دراز کشیدم. رفتم
تو فکر. این اولین باری نبود که از خونه برای مدتی دور می شدم ولی خب نمیدونم چرا حال عجیبی
داشتم. دیگه یواش یواش چشمام گرم می شد. سوز عجیبی از لای درز پنجره ای که درست پشت سرم
بود می اومد. پلکهام خیلی سنگین شده بود. تا اینکه خوابم برد. نیم ساعتی بیشتر نگذشته بود که با
صدای کوبیدن درب خوابگاه از جام پریدم. پیش خودم گفتم آقای طیبی مسئول خوابگاه که گفت اکثر
دانشجوها فردا میان! یعنی کیه؟ از تخت پریدم پائین. مچ پام پیچ خورد و لنگ لنگون به سمت درب
خوابگاه رفتم.!
- کیه؟
- بازکنین!
- شما؟
- من دانشجوام. هم خوابگاهیتم درو باز کن.
لهجه ی غلیظی داشت. کمی با شیرازی ها متفاوت بود! درو باز کردم. پسری قد کوتاه و کم که نه خیلی
تپل جلوی در ایستاده بود و با لبخند قشنگی سلام کرد!
- سلام! شما حتما تازه اومدی درسته؟ اسم من عماده! بچه ی فسام. ترم قبل تو همین خوابگاه بودم.
نمی خوای بذاری بیام تو.
وسائلش را گذاشتیم تو اتاقی که من داخلش بودم. از قضا ترم قبل درست زیر تخت من می خوابیده.
سرش را کمی چرخوند و به اطراف خوب نگاه کرد وگفت:
- خب پس همسایه بالای منم که شمایی؟ نمی خوای خودتو معرفی کنی؟
- ببخشید کمی گیج شدم! من سالارم. از تهران اومدم. ترم اولمه. صبح رسیدیم.
- همه اولش گیج میشن! ولی یکم صبر کن همه فرق می کنه!
بچه خون گرمی بود. بعد از کلی سوال و پرسشی که ازش کردم با هم کرکره های اتاقو در آوردیم و
دوتایی رفتیم تو حموم و شروع به شستن خاک هایی کردیم که روش نشسته بود. بدون اینکه متوجه
بشم یک لحظه باعث شدم تمام هیکل عماد خیس بشه! اون هم که فکر کرده بود من شوخیم گرفته
زحمت کشید و شروع به خیس کردن من کرد. تا خلاصه هم کرکره را شستیم و هم همدیگه را شستیم!
روز فراموش نشدنی بود! شب یک ماکارونی درست و حسابی درست کرد و شروع کردیم به خوردن. اصلا
دیگه احساس تنهایی و غریبی نمی کردم. یکجورایی از این وضعیت خوشم اومده بود! شب را هر دو تا
ساعت ۳ صبح بیدار بودیم و به واکمن من گوش می دادیم. صبح شد! هر دو با سروصدای عجیبی بیدار
شدیم! دیدیم یک گله آدم و زن و مرد ریختن تو خوابگاه! آقای طیبی مسئول خوابگاه هم بینشون به
چشم می خورد. دو تا پسر جوان هم سن و سال خودمون که ظاهرا برادر بودن اومدن تو اتاق ما و بعد از
سلام کردن گفتن:
- سلام! میشه ما دوتا داداش تو این اتاق با شما بمونیم؟
من و عماد هم با نگاه به هم سری نشانه ی موافقت ت.... دادیم و گفتیم:
- فرقی به حال ما نمیکنه! هرجا دوست دارین وسائلتون را بگذارین. ما هم مثل شمائیم!
اسم یکیشون علی بود و اسم اون یکی محمد. قم زندگی می کردن رشتشون هم معماری بود. به قیافه
هاشون نمیخورد بچه های شلوغی باشن. همهمه ی عجیبی تو حال حکمفرما بود. دعوا سر اتاق بود و
سر تخت! اومدیم و جلوی اتاق ایستادیم و بر و بر شروع کردیم به چهره ی دیگران نگاه کردیم. ظاهرا همه
برای اتاق ما دندون تیز کرده بودن. چندتایی از پدر و مادرها به سمتمون اومدن و اجازه خواستن بچشون
تو اتاق ما که هم دنج تر بود و هم خلوت تر بمونن. ما هم با کمال خونسردی به همشون گفتیم: این اتاق
پر شده!
خلاصه دو روزی از این ماجرا گذشت و هنوز کلاس ها شروع نشده بود. تا اینکه رفتم تو تک تک اتاقها و هر
۱۵ نفر بچه های خوابگاهو جمع کردم تو اتاق خودم. رفتم بالای تخت نشستم و گفتم:
- بچه ها اسم من سالاره! مثل همتون ترم اول اولمه! نمی خوام خودمو تابلو کنم یا ادای پیرمردها رو در
بیارم ولی خب فکر می کنم این زندگی که حالا معلوم نیست چند ترم پیش هم داشته باشیم باید دارای
یک نظم خاصی باشه که همکاری همه را می طلبه!
عده ای با علاقه گوش می کردن و دو سه تایی هم نخاله که یکیشون بچه کرمانشاه بود که بعدها دزد
خوابگاه در اومد و دو تای دیگه هم بچه های شیراز شروع کردن به مزه پرونی! که از کوره در رفتم و گفتم:
- ببین یا ساکت باش یا برو بیرون!
عماد که با نگاهی معنی دار و چشم های گرد شده به نشانه ی جسارتم به من زل زده بود گفت:
- خب راست میگه یک لحظه ساکت باشین من ترم قبل تو این خوابگاه بودم بهتره یه چیزایی را با هم
همینجا تموم کنیم!
از اونطرف سجاد یاسری که قیافه غلط اندازی داشت و گویا از سربازی ترخیص شده بود و بچه ی دزفول
بود. با همون لهجه خوزستانی غلیظی که داشت گفت:
- این آقا راست میگه ساکت باشین ببینیم چی میگه!
سجاد بعد از اون روز بهترین دوست و رفیق من شد. و هنوز هم هر وقت این طرفا پیداش میشه سریع
میرم سراغش و میارم خونمون.
خلاصه امر اینکه اون روز از نظافت هفتگی و ضایع نکردن حق دیگران با سروصداهای بیجا و پخت و پزها و
دزدی احتمالی صحبت کردم تا شب نشینی ها و غیره مسائل! ماشالله چقدر هم شنوا بودن همه شان!
دو هفته ای گذشت و همه بر مسائل توجیهی خودشان پایدار بودن ولی یواش یواش همه چیز رو به
خرابی رفت!
کلاسها مدتی بود شروع شده بود و تفریح بعد از کلاس منم شده بود قدم زدن با عماد و سجاد تو خیابون
ها و رفتن به کافی نت و سر زدن به وبلاگم و مکاتبه هایی که با دائیم داشتم. وبلاگ قشنگی داشتم.
خیلی براش زحمت کشیدم. مدتی بود که به وب دائیم سر می زدم و متوجه پیامهایی از طرف دختری
شدم که گویا شاعر بود و سرطان خون داشت و در وبلاگش هم با پسری به نام صادق درگیر بود. و از
دائیم برای بهتر شدن وزن اشعارش کمک می گرفت. و گاهی اوقات درد و دلی هم می کرده. مدتی
همینطور می گذشت و من اگر تعطیلات چهار و یا پنج روزه ایی می دیدم به سمت منزل می رفتم. وقتی
هم که می رسیدم تهران تفریحم تو نت و کار کردن با ماشین خلاصه می شد. تا اینکه یک روزی از دائیم
در مورد این دختره که اسمش مسیح بود سئوالاتی پرسیدم. اون هم جوابهایی داد و گفت که اگر می
تونم باهاش ارتباط برقرار کنم و چون مدت زیادی زنده نخواهد بود کمکش کنم تا این دوران رو با زجر
کمتری سپری کنه. من هم قبول کردم ولی از اونجایی که قسمت نظرات وبلاگش را بسته بود و ای میل
هم نداشت مجبور شدم به دائی بگم که از این مسیح خانم ای میلش را بگیره. اونهم قبول کرد. یکروز
بعد از ظهر که در یکی از کافی نت های شهرستان بودم دیدم یک ای میل جدید دارم با این مضمون که
شخص فرستنده گفته بود:
- سلام من مسیح هستم و این هم آی دی که خواسته بودید! امری دارید؟
و از اینجا بود که همه چیز شروع شد........
پسرا شیرن مثل شمشیرن دخترا موشن مثل خرگوشن
نمیدونم کی این” نسبتا شعر” رو سروده و از کجا اومده ولی مهم اینکه که همه بلدیم و تو
کودکی خوندیمش و تمام اختلاف ها و جدایی های دختران و پسران مان هم از همین جا
شروع میشه.میگن مثل ها و شعر ها ریشه در فرهنگ یک مملکت داره، هرچند قدمت این
بیت نباید زیاد باشه ولی مفهومش جزء فرهنگ ما بوده و هست و شایدم خواهد بود ، نمیدونم
فرهنگ ملی یا مذهبی ولی خوب حتما دوتاش تاثیر داشته .شما چطور فکر می کنید؟موافق
این فرهنگ جدایی هستید؟اگه آره فکر می کنین دخترا یا پسرا مثه چی هستن ؟


پروردگارا:به همه خیر وخوشی وسلامت و برکت و از همه مهمتر عشق
بده.....عشق به خودت....ایمان محکم.....که با کوچکترین تلنگری از هم
نپاشیم......
سپاس و آفرین آن پادشا راکه گیتى را پدید آورد و مارا
بدو زیباست ملک و پادشایى
که هر گز ناید از ملکش جدایى
خداى پاک و بى همتا و بى یار
هم از اندیشه دور و هم ز دیدار
نه بتواند مرو را چشم دیدن
نه اندیشه درو داند رسیدن
نه نقصانى پذیرد همچو جوهر
نه زان گردد مرو را حال دیگر
نه هست او را عرض با جوهرى یار
که جوهر پس ازو بوده ست ناچار
نشاید وصف او گفتى که چون است
که از تشبیه و از وصف او برون است
به وصفش چند گفتى هم نه زیباست
که چندى را مقادیرست و احصاست

یکی از عموهای پدر و مادرم (آخه از قضا پدر و مادرم پسر عمو و دختر عمو هستن) با صدای بلند گفت:
- برای سلامتی گل سرسبد و گمشده چندین سالمون آقا جواد گل صلوات بلند بفرست.
- اللهم صل الا محمد و آل محمد
برای چند دقیقه ای سکوت سنگینی تو مجلس حکم فرما شد. همه به داییم که کنار من نشسته بود
نگاه می کردن ومن هم افکارشون را از چشماشون می خوندم.
یکی با خودش فکر می کرد که یعنی تو این همه سال کجا بوده؟! یکی دیگه هم غرق در این فکر بود که
یعنی چقدر با خودش آورده؟ دیگری هم چرت می زد و یکی دیگه هم تو این فکر که نکنه برامون دردسر
درست بشه اصلا چکار می کرده تو این سالها؟!! خلاصه امر هر کسی تو افکار خودش غوطه ور بود و عده
ای هم با کنار دستی هاشون که سالی یکبار هم را میدیدن گرم صحبت کردن بودن. ناگهان صدای گریه
بلندی از تو کوچه به گوشم خورد که گویا طرف دوان دوان به سمت خونه می آمد. وارد حیاط شد اومد تو
مجلس آقایون و همینطور با خودش می گفت:
- کوشش؟ کجاست؟ دایی؟ دایی؟
بله ایشون نسیم خانم دختر خاله بزرگ من بود. باز هم مثل همیشه جلف و بی آبرو لباس پوشیده بود.
هر وقت می دیدمش موهای تنم از شدت عصبانیت و تنفر سیخ می ایستاد. دلم می خواست بگیرم
خفش کنم. این یکی تو کل فامیل عتیقه بود! خانوم از وقتی رفته بود دانشگاه همه چیزش عوض شده
بود. دایی به من گفت:
- سالار این دختره کیه؟
- دایی جان دختر خاله خدیجه ست یکمی قاطی داره!
- چی داره دایی؟
- هیچی شما جدی نگیر!
تا اینکه حضرت علیه چشمشون به جمال آقا جواد روشن شد! اومد سمتش و بغلش کرد و زار زار زد زیر
گریه. آقا دایی هم فکر کرد اینجا اروپاست و نسیم خانم را با همون وضع نشوند کنار خودش تو
اتاق آقایون! آخه خانم خانما چادرشون را تو حیاط انداخته بودن زمین!
خلاصه امر این اومد اون یکی رفت. اون اومد این یکی رفت! داستان همینطور به درازا ادامه داشت تا اینکه
شب شد و شام خوردیم و کم کم مهمان های عزیز خونه رو خالی کردن. یادش بخیر هیچ وقت یادم نمیره
انگار همین دیروز بود. یک هفته ی اول تا صبح خواب نداشتیم. نه ما می خوابیدیم و نه می گذاشتیم اون
بنده خدا بخوابه. همش حرف و حرف و حرف!
تا اینکه یک روز که یواش یواش یخ ارتباط شکسته شده بود و دایی با همه انس گرفته بود مادر گرامی تو
گوش دایی جان خوند که:
- داداش برو یکم نصیحتش کن. دیپلمش را گرفت. دل به درس هم نمیده الان هم تو یک ارگان نظامی پاره
وقت داره کار میکنه. باد تو سرشه! حالیش نیس! میگه میخوام استخدام رسمی بشم! تورو خدا یکم
نصیحتش کن. فقط بلده هیکل بزرگ کنه و یا تو رینگ این و اون را بزنه و یا بخوره و یا سر و صورت زخمی
بیاد خونه. والا ورزش کردنش هم شبیه آدمیزاد نیست. هم بدنسازی هم بوکس. من نمیدونم به چه
سازش برقصم. یا رومی روم یا زنگی زنگ. با اینکه رو حرف باباش نه نمیگه ولی نمیدونم چرا نمیخواد یک
ت....ی به خودش بده...! هر وقت تونستی و حالش را داشتی یکمی نصیحتش کن بلکه باد سرش کمی
خالی بشه.
تا اینکه یک شب که داشتم تو اینترنت چرخ می زدم یکدفعه درب اتاقم را زد و گفت: آقا سالار اجازه
هست؟ گفتم: بله بله بفرمایید.
اومد داخل و یک گوشه نشست و شروع کرد به سیگار کشیدن. خیره خیره نگاهم کرد و گفت:
- ببینم وقت داری یک نیم ساعتی با هم حرف بزنیم؟
- من هم که با خودم فکر می کردم حتما یک کاسه ای زیر نیم کاسه هست با صدایی لرزون و مردد
گفتم: خب بله! چرا که نه؟!!
- یکمی از خودت برام تعریف کن. چیکار کردی تو این سالها. چه کار می خواهی انجام بدی؟
خیلی نگاه تیزی داشت. یک متفکر و روانشناس کامل و فوق حرفه ای بود! با یک نگاه تمام زیر و بم اخلاق
و خصوصیات من اومده بود دستش! من هم آروم آروم بهش گفتم می دونم برای چی آمدید و می خواهید
با من حرف بزنید ولی خب من تصمیمم را گرفتم!
- چرا روی این تصمیمت فکر نمیکنی؟
- مثلا چه فکری؟
صحبت به درازا کشید تا اینکه منو مصمم کرد تا دوباره شروع به درس خوندن کنم و اگر قرار است جایی
هم مشغول باشم با مدرک لیسانس استخدام بشم. من هم که تحت تاثیر خصوصیات جذابش شده
بودم قبول کردم. از فردای اون روز دو تایی با هم به آموزشگاه های معروف تهران رفتیم و در یکی از همین
کلاس های کنکور نام نویسی کردیم. من هم تصفیه حساب کاریم را انجام دادم و با نظارت و کمک
ایشون صبح تا شب کارم شده بود درس خوندن البته فراموش نشه که خیلی اوقات با بازیگوشی فرار
می کردم. اوائل خیلی خسته کننده بود. با من مثل یک زندانی رفتار می کرد. تحت نظرم داشت! دیگه
حتی روزی یک ساعت هم ورزش نمی کردم. کلافه شده بودم. تا اینکه تصمیم گرفت از ایران بره. چون
بقول خودش بیست و چند سال اونطرف زندگی کرده بود و اینجا موندن بدون هیچ دوستی براش زجر آور
بود. از آمدنش به ایران تا رفتنش به فرانسه چهار ماه بیشتر طول نکشید. تو این چهار ماه درسهای زیادی
ازش یاد گرفتم. و به نوعی از رفتارهاش الگو برداری می کردم. براش یک وبلاگ و یک ای میل ساختم تا
زمانی که اونجا مستقر شد بتونیم در ارتباط باشیم. شبی که قرار بر رفتنش بود. همه گریه می کردن بجز
من! یعنی غرورم نمی گذاشت که اشکم جاری بشه! تا اینکه نیروهای امنیتی سر رسیدن و قرار شد
وقتی از گیت عبور می کنه هیچ کسی تو سالن نباشه و همینطور هم شد. همگی خداحافظی کردیم و
با حالتی بغض گرفته سوار ماشین هامون شدیم و فرودگاه رو به مقصد خونه ترک کردیم. و هواپیما پریدو
دایی رفت به فرانسه. مدتی گذشت. و من سخت مشغول درس خوندن بودم تا اینکه زمان کنکور
سراسری سر رسید. علیرغم مدت کمی که برای آمادگی کنکور صرف کرده بودم با سخت کوشی به
نتیجه مردودی دست پیدا کردم! و تمام اعصابم بهم ریخت و ناراحت شدم. اما از قدیم گفته بودن که در
ناامیدی بسی امید است! منم برای کنکور آزاد که مدتی بعد از سراسری برگزار می شد آماده شدم و
شرکت کردم و در رشته نرم افزار رایانه در شیراز قبول شدم. و....
خدمت همه دوستای خوبم که لطف میکنن و به وبم سر میزنن عرض کنم
من همه نظراتشون رو میخونم و از اینکه قابل میدونن و بهم سر میزنن
ممنونم ![]()
![]()
در مورد داستان هم بگم که این داستان از من نیست از شخص دیگه ست و
کاملا واقعی![]()
![]()

به نام اونی که هرآغازی را پایان است و هرپایان راسرانجامی.....................
همواره زندگی آدمی ازبدو تولدتا عروج بسوی خداوند و معبود خویش در فراز و نشیب
های متعددی قرار میگیرد که مسیر رشد ونمو و یا پستی و سقوط وی را فراهم می
آورد! این مجموعه مکتوب که از هم اکنون شروع به نگارش آن مینمایم دریچه ایست
به سوی داستانی که نه البته داستان بلکه حقیقت بازی با زندگی انسانهای پاک و
ساده ای را به وضوح برایتان نمایان می سازد. امیداست با مطالعه مستمر این
مجموعه که نمیدانم چقدر به درازا بکشد و با تامل و مساعدتی که بخرج می دهید از
این پس با چشمان باز مسیر زندگی خویش را مشخص کنید و عشق هرگز
چشمانتان را کور نکند که وقتی چشم باز کردید ببینید نه مسیر رفت در پیش رو دارید
نه مسیر بازگشت. و براستی که دکتر شریعتی در کتاب هبوط در کویر خویش فرمود
که : دوست داشتن از عشق برتر است! و دوستان من پس از این ماجرا به این
حقیقت پی بردم که عشق براستی چشم دل و عقل را کور می کند و به سرابی
بیش نمی ماند که در اکثر مواقع ادمی رابه عصیان و تباهی می کشاند! و حقیقت
عشق چیزی بیشتر از آن است که ما انسانهای سر تا پا غرق گناه قدرت درک و
لمس آنرا داشته باشیم و بدرستی که چه به غلط بسیار بارها نام هر رابطه ای را با
نام مقدس عشق واقعی آلوده می کنیم. پس این مجموعه را بخوانید و هشیار باشید
در گام برداشتن در مسیر ستوار زندگی..
.
..
...
نمی دونم از کجا شروع کنم. راستش به یاد آوردن نکته به نکته و همه ماجراها از
چهارسال پیش تا امروز خیلی سخته. اسم من سالار هست! این اسمی هست که
از اول داستان تا پایان آن همواره میخوانید. بگذارید از اینجا شروع کنم
زمستان سال ۸۳ بود. تازه دیپلم گرفته بودم و دریک پادگان نظامی بصورت پاره وقت
کار میکردم. اوج جوانی و خامی و شور و شوقم بود. تا اینکه اوایل عید بود که یکی از
بستگانم که داییم بود قرار شد تحت نظر نیروهای امنیتی کشور به ایران بیاد. آخه
ایشان در یکی از اپوزیسیون های خارج از کشور فعالیت های سیاسی کرده بود. و
تمامی طایفه و خانواده قرار شد برای تحویل گرفتنش به یکی از مکان های تعیین
شده بریم و بعداز ۲۴ سال بی خبری از داییم ایشان را تحویل بگیریم . مشغول کار
بودم که ناگهان تلفنم زنگ خورد! پدرم بود! مردی سخت کوش و با جذبه و روزگار دیده
و فهمیده.
گفت: سلام!
علیک سلام خوبی شما؟
گفت : ممنون چقدر دیگه کار داری؟
چیز زیادی نیست دو ساعت دیگه میام خونه. چطور مگه؟
گفت: آوردنش! داریم میریم دنبالش بیاریم خونه!
چی؟ اومد؟ خب باشه شما برین .من نمیتونم زودتر بیام پس خونه همدیگه رو
میبینیم!
گفت: باشه پس سعی کن سریعتر بیایی. خداحافظ
باورم نمی شد که اومده ایران . کارم را سریع جمع و جور کردم و براه افتادم. تو راه
همش با خودم فکر می کردم باید چطور و چه شکلی باشه که مادر و بقیه فامیل
آنقدر ازش تعریف می کردن؟ نکنه آدم خطرناکی باشه؟ نه نه ! فکر نکنم! تا اینکه
رسیدم سر کوچه! کوچه ما بن بست بود و ما از قدیمی های آن محله بشمار می
رفتیم. از سر کوچه تا جلوی درب منزل پدربزرگ جماعتی ایستاده بود. آخه ما با
پدربزرگ و مادربزرگ زندگی می کردیم اونها طبقه پایین و ما هم طبقه بالا! هر کسی
منو می دید می گفت : آقا سرت سلامت چشمت روشن تبریک عرض می کنیم. من
هم مات و مبهوت با عجله از میان مردم سر میخوردم و سمت منزل میرفتم. وای
خدای من چی میدیدم؟ سه تا گوسفند قربانی شده کف حیات بود که پدرم داشت
سلاخیشون می کرد. آخه قبلا قصاب بود. تو حیاط فرش انداخته بودن و تمامی طایفه
جمع شده بودن خونه ما. طوری که اصلا جا برای نشستن نبود . به همه سلام کردم.
ناگهان مادر با چشمان سرخ وگریان از سر شوق دوید سمتم. اصلا متوجه چیزی
نبودم . فقط سرم می جنبید تا ببینم می تونم چهره جدیدی را ببینم؟ مادر گفت؟ بیا
بیا ببرمت پیش داییت. و دستم را گرفت و کشان کشان منو با خودش برد. از میان زن
های فامیل که تو چند اتاق مجاور نشسته بودند بزور رد شدم. و دیدم مادربزرگ سر
مردی قد بلند با موهایی که کمی سفید شده بود را بغل گرفته و داره زار زار گریه
میکنه. یکدفعه مامان گفت: جواد داداش اینهم سالار که وقتی یکسالش بود رفتی.
سرش را بالا گرفت. تو چشمام نگاه کرد. گفت: سلام پهلوان. نمی خوای داییتو
بغل کنی؟ بی اختیار به سمتش رفتم. تو آغوش گرفتمش و گفتم خوش آمدی!
با خنده گفت: دایی فرارکن دایی فرار کن را پس تو می گفتی تو تلفن. آره؟ (آخه سه
ماه قبل از اطلاع ما از برگشتنش و موجودیتش قصه هایی با نیرو های امنیتی و
مصاحبه هایی تلفنی با خود جناب دایی داشتیم و اکثر اوقات اگر منزل بودم خودم
صحبت می کردم ولی باورم نمیشد اونطرف خط داییم بوده باشه )
خب آره من بودم. به هر حال خوشحالم می بینمت. خوش آمدی!
دستم را گرفت و باهم به اتاقی آمدیم که آقایان فامیل نشسته بودند. همه به پامون
بلند شدن و سلام کردن. نشستم کنارش. تا اینکه..........
امروز میخوام چندتا عکس از خونه های خوشگل و رویایی بذارم که مطمئنا
هر کسی دوست داره تو اینجور خونه هایی زندگی کنه.![]()
نگاه کردن به این خونه ها به آدم آرامش میده فکرشو بکنین زندگی تو اینجور
خونه هایی چه حالی داره..........![]()
ببینین و لذت ببیرن![]()
![]()

روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه
و تابلویی را در کنارپایش قرار
داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا
کمک کنیدروزنامه نگارخلاقی از
کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در
داخل کلاه بود.او چند سکه داخل
کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کوراجازه بگیرد تابلوی او
را برداشت ان را برگرداند و اعلان
دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و
انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه
نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر
از سکه و اسکناس شده است
مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و
خواست اگر او همان کسی است که ان
تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته
است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و
مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری
نوشتم و لبخندی زد و به راه خود
ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته
است ولی روی تابلوی او خوانده
میشد "امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم"
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید
استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن
خواهد شد باور داشته باشید
هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است حتی برای
کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و
روحتان مایه بگذارید این رمزموفقیت است ..... لبخند
بزنید
یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک
کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به
رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را
ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ،
تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن
خانم ترتیب داده شد. پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک
رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او
خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات
متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل
با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به
شما ارث رسیده است .زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به
سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام .
پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ،
مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !مرد
مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار
به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20
هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر
شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و
سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی
خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .روز
بعد....
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند . یكی از بیماران اجازه داشت كه
هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق
بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی
تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یكدیگر صحبت می كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ،
سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .
بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می كرد .بیمار دیگر در مدت این یك
ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت .
زیبایی داشت . مرغابی ها و قو ها در دریاچه شنا می كردند و كودكان با قایق های
تفریحی شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زیبایی به آن جا بخشیده بودند و
تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. مرد دیگر كه نمی توانست آن ها را
ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می كرد و احساس
زندگی می كرد.
كنار پنجره را دید كه در خواب و با كمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار
ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .
انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق را ترك كرد .
دنیای بیرون از پنجره بیاندازد . حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با
چشمان خودش ببیند .
شد
مرد پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم اتاقیش را وادار می كرده چنین مناظر
دل انگیزی را برای او توصیف كند ؟
بود و حتی نمی توانست این دیوار را ببیند