جانم فدای همسرم ...

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومت

 های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم

 فرمانروا را برانگیخت. بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد.

 

عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیرو های فرمانروا در آمدند و برای محاکمه و

 مجازات به پایتخت فرستاده شدند.

فرمانروا از سردار پرسید: ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه

 می کنی؟

سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر

 عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

 

فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آن گاه چه خواهی کرد؟

 

سردار گفت: آن وقت جانم را فدایت خواهم کرد!

 

فرمانروا از پاسخی که شنید آن چنان یکه خورد که نه تنها سردار و همسرش را

 بخشید، بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.

 

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسری کاخ فرمانروا چقدر

 زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟

 

همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیز توجه نکردم.

 

سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟

 

همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام

 حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من

 جانش را فدا کند!

 

تعبیر خواب شیخ!!!!!!!!

روزی یکی از مریدان, پریشان حال به نزد شیخ آمد

 و عرض کرد


 

یا شیخ خوابی دیدم بس ناگوار

فرمود:

بنال ببینم تعبیرش چه بُود؟


گفت:

خواب مردمانی دیدم که از تنشان گوشت همی

 کندند و گوشت را به دهانشان همی گذاردند


رنگ از رخسار شیخ پرید،

 فرمود:

به گمانم زمان پرداخت یارانه ها رسید....

 

 

چند روز پیش داشتم از یکی از شهرکهای اطرف تهران عبور میکردم

که با دیدن این صحنه جفت پا پریدم رو ترمز

  نه بابا!

 این خوشگله با شلوارک اون هم تو روز روشن وسط خیابون !!!!

                     

 یه لحظه پیش خودم گفتم

 

 شاید رژیم برگشته و من خبر ندارم؟؟؟!!!!

 

واسه همین رفتم جلو که از نزدیکتر ببینمش

.

.

.

.

.

.

.

خب این جیگر از نزدیک این ریختی بود.

.

.

.

.

خفن ترین انشا و خفن ترین نمره

خانوم اومد خونه دید شوهرش تو رختخواب با زن زیبائی خوابیده ...

خانوم اومد خونه دید شوهرش تو رختخواب با زن زیبائی خوابیده. رنگ از روش پرید و داد زد: "مرتیکه بی‌ وجدان. چطور جرات میکنی‌ با زن نجیب و وفادار، و با مادر بچه‌هات یه هم چین کاری بکنی‌. من دارم میرم و دیگه نمی‌خوام ببینمت. همین الانه طلاقم رو می‌خوام." شوهره با التماس گفت: "عزیزم، فقط یه لحظه اجازه بده توضیح بدم که چی‌ شد و بعد هر کاری خواستی‌ بکن." خانومه گریه کنون گفت: "باشه ولی‌ این آخرین حرفیه که به من میزنی." شوهره گفت:" ببین عزیزم. من داشتم سوار ماشین میشدم که بیام خونه. این خانوم جوون ایستاده بود و از من خواست که برسونمش. به نظرم خیلی‌ افسرده و نگران اومد و دلم براش سوخت و قبول کردم. متوجه شدم که خیلی‌ لاغر و ژولیده است، به خصوص که گفت که مدتهاست که چیزی نخورده. از سر دلرحمی اوردمش خونه و غذای‌ دیشبی که برای تو درست کردم و نخوردی گرم کردم و بهش دادم، که دو لُپّه همه را خورد. دیدم که خیلی‌ کثیفه و لباسش پاره پوره است. پیشنهاد کردم که یه دوش بگیره، که پذیرفت. فکر کردم چند تیکه لباس بهش بدم. اون شلوار جین را که تنگت شده بود و دیگه نمیپوشیدی بهش دادم. اون شورتی را هم که برای سالگردمون خریده بودم و هیچوقت نپوشیدی و گفتی‌ که من اصلا سلیقه ندارم بهش دادم. اون پیرهنی که خواهرم هدیه کریسمس بهت داده بود و هیچوقت نپوشیدی که حرص اون را در بیاری بهش دادم. بعد اون پوتینی که کلی‌ پولش را دادی ولی‌ هیچوقت نپوشیدی چون یکی‌ از همکارات عین اونا داشت را هم دادم بپوشه." شوهره یه کم مکث کرد و گفت:" نمی‌دونی چقدر خوشحال شد و چقدر تشکر کرد. بعد همینطور که داشت به طرف در میرفت گفت.میبخشید آقا، چیز دیگه‌ای هست که خانومتون اصلا استفاده نمیکنه؟

حواستون جمع استادای جوون دانشگاه باشه

یکی از رفقا  که مدت زیادی نیست که به سمت استادی یکی از دانشگاههای تهران خودمون نائل اومده نقل میکرد که ... : سر یکی از کلاس هام توی دانشگاه x ، یه دختری بود که دو - سه جلسه اول ، ده دقیقه مونده بود کلاس تموم بشه ، زیپ کوله اش رو میکشید و میگفت : استاد ! خسته نباشید !!! البته منم به شیوه هم سنگر های دیگه !!! به درس دادن ادامه میدادم و عین خیالم نبود ! یه روز اواخر کلاس زیر چشمی میپاییدمش ! به محض این که دستش رفت سمت کوله ، گفتم : خانوم !!! زیپتو نکش هنوز کارم تموم نشده !!!!! به جز منفجر شدن کلاس خنده ، نتیجه این کار این بود که دیگه هیچ وقت سر کلاس بلبل زبونی نکرد!!!! هیچ وقت هم دیگه با اون کوله ندیدمش توی دانشگاه !!!

 نتیجه اخلاقی :

 حواستون جمع استادای جوون دانشگاه باشه

مصاحبه خودمونی

سلام

به دعوت  دوست خوبم دانیال منم تو این مصاحبه شرکت کردم

بدترین اتفاق زندگی؟

فوت مادربزرگ و بعداز اون فاصله ایی که بین من و عشقم افتاد

بهترین اتفاق زندگی؟

اتفاقات خوب و بد زیادن اما اونایی که تاثیر دارن آشنایی باعشقم ورفتن به دانشگاه

بهترین تصمیمی که گرفتی؟

دنیا ارزش تلافی نداره پس سعی نکنم هر بدی رو تلافی کنم

 بدترین تصمیمی که گرفتی؟

بدی یک نفر رو تلافی کردم که منجربه اختلاف و ناراحت شدن کسی شد که برام مهم بود هنوزم از دلش در نیومده

بزرگترین پشیمونیت؟

ازاینکه تلافی کردم پشیمونم و ازش خواهش میکنم فراموش کنه

چه کسی توی زندگیت تاثیر گذاشته؟

مادر- دایی - پدربزرگ- محمود

ارزوهاتو بگو؟

محمود قضیه رو فراموش کنه و دوباره برگرده پیشم واسه همیشه

به معجزه اعتقاد داری؟

صددرصد شما هم شک نکن

چقدر خوش شانسی؟اعتقاد داری؟

گاهی اره گاهی هم نه نمیشه گفت صددرصد معتقدم به شانس

خیانت-عشق-دروغ هر سه مکمل هم؟

اصلا عشقو با این چیزا الوده نکنین چون عشق مقدسه

کیو از همه بیشتر دوست داری؟

خدا

خانواده و عشقم

از کی خیلی بدت میاد؟

دروغگو - خبرچین - و کسی که به خاطر حسادتش عزیزمو ازم گرفت

تا حالا دل کسیو شکوندی؟

نمیدونم اما عمدی نبوده

چرا این اسم رو برای وبلاگت انتخاب کردی؟

این وبلاگ با اسمش هدیه دوست خوبم پارسانه وقتی ازش پرسیدم چرا عسل عاشق من که عاشق نیستم گفت میشی اونوقت اینجا از عشق بگو..........وشدم

کیو از بچه های وب بیشتر دوست داری؟

همه کسایی که لینک کردن دوستشون دارم کسانی هم هستن که وب ندارن ولی بهم سر میزنن در کل دوستام همه خوبن

تعریفی از زندگیه خودت؟

گاهی خوشی گاهی غم

خوشبختی؟ چرا؟

اره چون خدارو دارم که هرچند براش بنده خوبی نیستم اما بازم هوامو داره کسایی دوستم دارن که بیشتر از همه دوستشون دارم

خدا؟

همه چیزم

با گفتن این واژه ها چی به ذهنت میرسه بی تعارف بگو:

هلو:یاد اون رانی هلو میافتم که عشقم واسم میخرید

خدا: نهایت خوبی و مهربونی

امام حسین:مظلوم

اشک:یادش بخیر وقتی که گریه میکردم دستای مهربونش اشکامو پاک میکرد

کوه:صبرو استقامت

سریال فرار از زندان:ندیدم

هوش:بهم میگفت ازش باهوش ترم نمیدونم چرا

ایمان مبعلی:نمیشناسمش

ویولن:خیلی دوست دارم

خواهر شوهر: فعلا که ندارم اما اگه به عشقم برسم خواهرش واسم عزیزه چون خودم خواهر ندارم

رنگ چشمات:فضولی موقوف

چه رنگی: همه رنگای شاد و ملایم

جواب ندادن به تلفن یا مسیجات:گاهی نگران میشم گاهی هم عصبانی اما وقتی با.....بحثم میشد بدترین نقطه ضعفش این بود که به تلفن یا مسجش جواب ندم حرصش در میومد اما دیگه اینکارو نمیکنم فقط برگرده

عسل : بدون اون تلخم

 

 

 

دوستش دارم.......دوستت دارم

من عاشقم عاشق یه نفر،تا آخر زندگیم هم بهش وفادار خواهم ماند
با تموم نا مهربونیت دوستت دارم

آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست.من به پایان دگرنیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

وحشت از عشق که نه ، ترسم از فاصله هاست وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاتمه هاست ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست کوله باری پر از هیچ ، که بر شانه ماست گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیوانه ماست!!

من اگر عاشقم دست خودم نیست...
عاشقی معجزه ی زندگی است
به او بگویید که دوستش دارم

به او بگوييد دوستش دارم

با صدايي آهسته ،

آهسته تر از صداي بال پروانه ها

به او بگوييد دوستش دارم

با صدايي بلند ،

بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق

به او بگوييد دوستش دارم

با هيچ صدايي،

چون فرياد دوستت دارم

نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد

فرياد دوستت دارم را

ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند

پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم.
دوستت دارم
فرداي ديروزت را رها کن

داستان حضرت سلیمان(هو الرزاق)

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت. 

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .

 سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد . این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ." سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ )) مورچه گفت آری.... او می گوید : ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن ...

روزی توی یه دانشگاه دانشجویی به استادش گفت:استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم تا وقتی خدا را نبینم اورا عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت وبه آن دانشجو گفت : آیا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد: نه استاد وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت نگاهی به او کرد وگفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید...

دیشب دلم هوای تو کرد و تو نبودی

دیشب دلم هوای تو کرد و تو نبودی

چشمانم برای تو بارید و تو نبودی

آن یادگاری زیبا برگ گل سرخ تصویر اسم زیبای تو بود

تو نبودی چشمانم تمنای نگاه تو میکرد

در آتش عشقِ تو بود و تو نبودی

آن قامت رعنا که سفر کرد

دلم تنها در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی

تویی که سرشارترین نگاهم همواره پیشکش توست .

 تویی که زیباترین لبخندم همواره هدیه توست .

 تویی که صادقانه ترین سخنانم را بی کم و کاست برایت بازگو می کنم ...!!!

 تویی که ساده ترین خواسته هایم را بی کم و کاست از تو می خواهم ...!!!

 تویی که ذره ذره تمامی دنیای مرا از آن خود ساختی.

 تویی که ذره ذره تمامی وجود مرا تسخیر خود ساختی .

تویی که در تمام وجودم شور و عشق را پدید آوردی.

 تویی که هر لحظه بودنت مرا آرامش است ...!!!

 تویی که تمام زندگی منی ، تویی که شب را برایم ستاره آوردی ...!!!

 تویی که هرگز لحظه ای از خاطرم دور نبوده ای.

 تویی که می خواهمت ، تویی که نباشی میمیرم ...!!!

 تویی که همه ی منی ...!!

 منی که بی تو هیچم ...!!

 بی تو هیچم ....

کاش در کنارم بودی ، کاش می توانستم تو را در آغوشم بگیرم

کاش در کنارم بودی ، کاش می توانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم ...

باورم نمی شود که از من این همه دور هستی و فا صله بین من و تو بیداد می کند ...

کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم ....

کاش می توانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم .... ای کاش... ای کاش .... کاش...

دلم بد جوری هوای تو را کرده عزیزم ...

دلم بد جور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم...

باورم نمی شود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا می کند و دریای غم و دلتنگی

 درقلبهایمان طوفان به پا می کند وامواج تنهایی مثل خنجردر قلبهایمان می نشیند ...

و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده

 خالی می کردی .... با نبودنت در کنارم گویا در این دنیا تنهای تنهایم ...

بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته در جاده ای که به آن سوی غروب

خورشید ختم شده.... کاش که تو در کنارم بودی....

آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم ...

سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید

 تا تو به سوی من بیایی ...

دلم بد جور برای تو تنگ است عشقم.....

من به غیر از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی

من به غیر از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی

از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی

دل من میل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی

دیده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی

مـن کـه بیمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی

جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی

میتوانی به همه عـمر ، دلم را بفریبی

ور بکوشی ز دل من بگریزی ، نتوانی

دل من سوی تــــــو آید ، بزنی یا بپذیری

بوســــه ات جان بفزایـد ، بدهی یـا بستانی

جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی

شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی

وقتی که سرشار از عشق تو هستم

وقتی که سرشار از عشق تو هستم

هیچ نفسی حریف آوازم نیست

روح پرنده های آسمونم

هیچ قفسی حریف پروازم نیست

پایان اندوه شب جدایی

روز خوش دوباره عاشق شدن

تویی که در موسم غربت من

بهانه ای برای زنده بودن


وقتی که سرشاراز عشق تو هستم

بالاتر از دنیای من دنیا نیست

با تو به جایی می رسم که انگار


فاصله ای بین منو خدا نیست


با تو نمی ترسم من از زمستون

ندارم ایمانی به فصل سرما

بهار خود منم وقتی تو هستی

باقی همه حرف و گمان ورویا

اگه چشمات پرسید.... بگو ندیدمش!

اگه چشمات پرسید.... بگو ندیدمش!

اگه گوشت پرسید.... بگو نشنیدمش!

اگه دست هایت لرزید....  بگو از سرماست!                                                          

اگه پاهایت سست شد ..... بگو از ضعفه!

اما اگه دلت ریخت به خودت دروغ نگو....

قاصدک

قاصدک ...

 

شعر مرا از بر کن

 

بنشین روی نسیمی

 

که ز احساس  برون می آید

 

برو  آن گوشه باغ

 

سمت آن نرگس مست

 

که ز تنهایی خود دلتنگ است

 

و بخوان در گوشش

 

و بگو باور کن

 

یک نفر یاد تو را

                                              

دمی از دل نبرد ...

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد…

 

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید…

 

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند…

 

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید…

 

موعد عروسی فرا رسید...

 

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور

شده بود…

 

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا

باشد …

 

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و

چشمانش را گشود !  

 

همه تعجب کردند و مرد گفت:"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."

نامه ی تو

نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسید،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بیدارم‌ كرد.


 

 نامه‌ات‌ ستاره‌ای‌ بود كه‌ نیمه‌ شب‌ در خوابم‌ چكید و ناگهان‌ دیدم‌ كه‌بالشم‌ خیس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ كه‌ تو اینجا بوده‌ای‌ و نامه‌ راخودت‌ آورده‌ای. رد‌ پای‌ تو روشن‌ است.


هر جا كه‌ نور هست، تو هستی، خودت‌ گفته‌ای‌ كه‌ نام‌ تو نور است.


نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشانی. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌روزی‌ و روز.


گفتی‌ كه‌ مهمانی‌ است‌ و گفتی‌ هر كه‌ هنوز دلی‌ در سینه‌ دارد دعوت‌است.گفتی‌ كه‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظری‌ تا كسی‌ بیاید و از ظرف‌داغ‌ خورشید لقمه‌ای‌ برگیرد.


و گفتی‌ هر كس‌ بیاید و جرعه‌ای‌ نور بنوشد، عاشق‌ می‌شود.


گفتی‌ همین‌ است، آن‌ اكسیر، آن‌ معجون‌ آتشین‌ كه‌ خاك‌ را به‌ بهشت‌می‌برد. و گفتی‌ كه‌ از دل‌ كوچك‌ من‌ تا آخرین‌ كوچه‌ كهكشان‌ راهی‌ نیست،اما دم‌ غنیمت‌ است‌ و فرصت‌ كوتاه‌ و گفتی‌ اگر دیر برسیم‌ شاید سفره‌ات‌را برچیده‌ باشی، آن‌ وقت‌ شاید تا ابد گرسنه‌ بمانیم...


آی‌ فرشته، آی‌ فرشته‌ كه‌ روزی‌ دوستم‌ بودی، بلند شو دستم‌ را بگیر وراه‌ را نشانم‌ بده، كه‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهمانی‌ است.

 

مبادا كه‌ دیرشود، بیا برویم، من‌ تشنه‌ام، خورشید می‌خواهم.

 


از عرفان نظر آهاری

عشق مــــــــــــن

                

عشق مــــــــــــن

چشم تو رویای منه

               یه باغ روشنه

عشق مـــــــــــــــن

دنیای مـــــــــــــــن

         به تو دلبسته فردای من

عشق مـــــــــــــن

عطر تو عطر خونمـــــه باغ و بارونمه

حس تو، تا با منه

تو نگاهم دنیا روشنه

تو كه با من باشی زندگی مثه رویامه

                                      آغوش تو دنیامـــــــه

توی بودن با تو هر نفس خواب و رویامه

                                      تا دستت تو دستامه

مـــــــــن ،با فكر تو، تو قلب آتیشم  دریا میشم

تو قلب خودم ،حس میكنم با تو زیبا میشم

تو، تا با منی، هر شب تو آغوشت پیدا میشم

عشق مـــــــن

عكس تو زیبا ترین تصویر رویاییه

چشم تو زیباییه یه غروب تماشاییه

تو كه با من باشی زندگی مثه رویامه

                                آغوش تو دنیامــــه

توی بودن با تو هر نفس خواب و رویامه

                              تا دستت تو دستامه

خداروشکر

امروز حالم بهتره امیدوارم بهترم بشم یعنی اگه برگرده بهترم میشم

درکل امروز بهترم

خدایا کمک کن برگرده خواهش میکنم

چندتامطلب خوب تو کلوب داشتم که حیفم اومد نخونین مطمئنا کمک کننده هست به من که خیلی کمک میکنه گاهی تو یک شرایط خاص یک جمله کوچیک ولی پرمعنا خیلی کمک میکنه کلی انرژی میده کاش کسانی بودن که وقتی مشکلی داشتیم و باهاشون درددل میکردیم به جای نصیحت بیخود یا ته دل خالی کردن یکی ازین جملات رو بهمون بگن میخوام درودیوار اتاقم رو با این جملات پرکنم تا هر وقت چشمم میافته حالم خوب بشه به نظرم شما هم از این جملات بنویسین و تو دید بذارین حتما کمک میکنه

به امید روزی که همه واسه مشکلاتشون یک راه خوب و مناسب داشته باشن و خدامشکلات همه رو حل کنه

چندجمله زیبا

باد می وزد

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است .. . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زیباترین حکمت دوستی، به یاد هم بودن است، نه در کنار هم بودن . . .


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت
و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

خوب گوش کردن را یاد بگیریم…گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند...


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام ...


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

فراموش نکن قطاری که از ریل خارج شده، ممکن است آزاد باشد

ولی راه به جائی نخواهد برد . . ..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زندگی کتابی است پر ماجرا، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز ...


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

فکر کردن به گذشته، مانند دویدن به دنبال باد است ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آدمی ساخته افکار خویش است، همان خواهد شد که به آن می اندیشد


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد ...


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن، شاید امید تنها دارائی او باشد ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان ازدنیا گرفت ، پس همیشه شاد باش ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی

                                                      

دستان دعا کننده

این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد.
در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند كه پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یك شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای كار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می كرد تا در آكادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری كه تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می كرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز یك شنبه در یك كلیسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناك جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی كار كرد تا برادرش را كه در آكادمی تحصیل می كرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت كند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال یك ضیافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یك نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی كه او را حمایت مالی كرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف كرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میكنم.
تمام سرها به انتهای میز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی كه اشك هایش را پاك می كرد به انتهای میز و به چهره هایی كه دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شكسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می كنم، به طوری كه حتی نمی توانم یك لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو كار كنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...

بیش از 450 سال از آن قضیه می گذرد. هم اكنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاری ها و آبرنگ ها و كنده كاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود.
یك روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را كه به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر كشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری كرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" نامیدند.

این اثر خارق العاده را مشاهده كنید
اندیشه كنید و به خاطر بسپارید كه مسلما رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند.

                                 

راز خوشبختی در زندگی مشترک!

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو)بفهمند.سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟ شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیون بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟" یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولته!"

پاداش حیا!!

مرحوم سید علی بهبهانی (ره) نقل می کند که سال ها قبل پدر بزرگم با کشتی عازم سفر حج شد . پدرم نقل کرد که کشتی بدون هیچ مانعی در وسط دریا از کار افتاد . ملّاحان  هر چه تفحّص کردند نقصی در کشتی نیافتند .

همه مسافران از توقف بدون علت کشتی مضطرب شده بودند که ناگهان ، بدون سپری شدن دقایقی ، حیوان عظیم الجثه ای سر از دریا بیرون آورد و خود را به کنار عرشه کشتی رسانید و طفل شیر خواری را که در قنداقه پیچیده شده بود به داخل کشتی گذارد  و به دریا فرو رفت !

کودک فقط لباس هایش تر شده بود و گریه میکرد ، ناخدای کشتی دستور داد قایق ها را به دریا بیندازند و جستجو کنند . یکی از ملوانان جریان را چنین باز گو کرد :

من نیز برای جستجو سوار بر قایقی شده و مشغول پارو زدن شدم تا اینکه خسته شدم خواستم برگردم ولی گویا کسی به من میگفت باز جلو برو . بالاخره از دور شبحی دیدم ، وقتی نزدیک آن شدم دیدم تخته بزرگی روی آب است و زنی محکم به آن تخته چسبیده.

 از او پرسیدم  : کجا بودی ؟

آیا کسی دیگر هم در این اطراف است ؟

گفت : من و شوهرم با حدود بیست نفر دیگر از جزیره ای به جزیره دیگر می رفتیم نا گهان دریا طوفانی شد و پس از چند روز سرگردانی روی آب ، کشتی ما در دریا فرو رفت . من فرزندم را در بغل گرفتم که اگر غرق شدیم با هم باشیم ، تا اینکه به تخته پاره ای چسبیدم ، ولی همسفرانم همه در دریا غرق شدند  . پس از لحظاتی یکی از همسفران خود را دیدم که با شنا خودش را به ما رساند و سوار بر این تخته شد.

 بعد از اینکه آرام شد ، دیدم زیر چشمی به من نگاه میکند از او ترسیدم ، بچه را بغل کرده و خود را جمع و جور کردم . اما دیدم جلو آمده میخواهد به من تعرض کند .!!!

به او گفتم : ما در وسط دریا گرفتاریم معلوم نیست که زنده بمانیم . آن وقت تو در فکر گناه و معصیت هستی ؟

آیا شرم نمی کنی ! ؟

بیا به جای گناه کردن به خدا متوسل شو ، تا اینکه از مرگ نجات پیدا کنیم . جوان گفت : فایده ای ندارد . دست از تو بر نمیدارم .

من هیچ راه فراری نداشتم زیرا اگر به عقب می رفتم در دریا غرق می شدم !

 آن جوان به من گفت : اگر نگذاری به خواسته ام برسم فرزندت را به دریا می اندازم !

پیش خودم گفتم : (شاید مرا تهدید می کند ) به او گفتم : اگر فرزندم را هم به دریا بیندازی تسلیم تو نمی شوم !
نا گهان دیدم جلو آمد بچه ام را از من گرفت و گفت : تسلیم نمیشوی ؟ !!

گفتم : هرگز !

او با کمال بی رحمی فرزندم را گرفت و به دریا انداخت . در آن حال با قلبی شکسته و سوز دل گفتم : خدایا

به خاطر اینکه معصیت نکنم فرزندم را از دست دادم !!    

مرا از دست این جوان نجات بده !

هنوز سخنم پایان نیافته بود که موجی آمد و جوان را به کام خود کشید و او هر چه دست و پا زد فایده نبخشید و غرق شد و به هلاکت رسید .
ملوان گفت : دیدم زن به گریه افتاد !

پرسیدم چرا گریه می کنی ؟

گفت : برای کودکم گریه می کنم .

گفتم : اگر او را ببینی می شناسی ؟

گفت : مگر ممکن است مادری فرزندش را نشناسد .

قایق را به کشتی رساندم ، زن همین که بچه را دید با شادی فراوان فریاد زد این فرزند من است ! دستش را به سوی خداوند بلند کرد و شکر الهی را به جا آورد  .

و این است لطف و رحمت خداوند بر آنانکه از دستورات خدا پیروی کنند !! امیدوارم این داستان آموزنده عبرتی برای همه ما باشد و در آخر حدیثی زیبا از پیامبر اکرم (ص) ، که ایشان می فرماید : 

کسی که چشمانش را از نگاه حرام به زنی پر کند ، خداوند در روز قیامت چشمانش را با میخهای آتشین و آتش پر مینماید و تا زمانی که خداوند بین مردم حکم می نماید ، به دین حالت خواهد بود.آنگاه دستور می رسد که او را به جهنم ببرید. ( در صورتیکه که توبه نکرده باشد )


دعام کنین

نمیدونم از کجاشروع کنم فقط میگم که داغونم ایییییییییی عاشقا ایییییییی کسایی که دعاتون مستجاب میشه واسم از ته دل دعا کنین تا عزیزم برگرده تا دوباره باهام اشتی کنه دیشب حالم داغون بود مامانم بالاسرم گریه میکرد اما نمیتونستم بگم چی شده توروخدا دعا کنین برگرده بدون اون من میمیرم واسمون دعا کنین هیچوقت اینجوری نبودم