داستان عاشقانه

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .اونم می زد .غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .چشمش بسته بود و می زد .صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .بدون انتها , وسيع و آروم .يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .سعی کرد به خودش مسلط باشه .يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .....شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .با همون مانتوی سفيد با همون پسر .هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,مثل شب قبل با تموم وجود زد .احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .چقدر آرامش بخشه .اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .ولی اين براش مهم نبود .از شادی دختر لذت می برد .و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .اونشب دختر غمگين بود .پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو به خاطر اشک های دختر نواخت ....همه چيشو از دست داده بود .زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .يه جور بغض بسته سخت يه نوع احساسی که نمی شناخت يه حس زير پوستی داغ تنشو می سوزوند .قرار نبود که عاشق بشه ... عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .احساس گناه می کرد .ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد ....
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...آرزوش فقط يه بار ديگه ديدن اون دختر بود .يه بار نه ... برای هميشه .اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختربا همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون و برای خود اون بزنه .و شروع کرد .دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش فقط برای اون مثل هميشه
فقط برای اون زد اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره دختر می خنديد پسر می خنديدو يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا پشت نت های شاد موسيقی بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

برگشتم........

سلام به همه دوستای گلم از الف تا ی دلم واسه همهتون تنگ شده بود وقتی اومدم و نظراتتون رو خوندم کلی ذوق کردم باورم نمیشد کسی دلش برام تنگ بشه چه وبلاگی چه اینور وبلاگی مثلا ۳-۴روزه رفته بودم ۱هفته موندگار شدم اعتراض یکی که خیلی در اومد

من فقط عاشق اینم،

من فقط عاشق اینم، حرف قلبتو بدونم

الکی بگم جداشیم، تو بگی که نمی تونم

من فقط عاشق اینم، بگی از همه بیزاری

دو سه روز پیدا م نشه، باز ببینم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم، عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم، روزایی که با تو تنهام

کارو بار زندگیمو بزارم برای فردا

من فقط عاشق اینم، وقتی از همه کلافم

بشینم یه گوشه دنج، موهای تورو ببافم

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

حواست به من نباشه، دزدکی تو روببینم

من فقط عاشق اینم، عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم، عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

جلسه خواستگاری… بعد از نیم ساعت سکوت

مادر داماد : ببخشین ، كبریت دارین؟

خانواده عروس : كبریت ؟! كبریت برای چی!؟

…مادر داماد : والا پسرم می خواست سیگار بكشه

خانواده عروس : پس داماد سیگاریه….!؟

..مادر داماد : سیگاری كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب
 
 سیگار می چسبه

خانواده عروس : پس الكلی هم هست..!؟

مادر داماد : الكلی كه نه… والا قمار بازی كرده و باخته ! ما هم
 
مشروب دادیم بهش كه یادش بره

خانواده عروس : پس قمارم بازی می كنه…!؟

…مادر داماد : آره… دوستاش توی زندان بهش یاد دادن

خانواده عروس : پس زندانم بوده…!؟

…مادر داماد : زندان كه نه… والا معتاد بوده ، گرفتنش یه كمی
 
بازداشتش كردن

خانواده عروس : پس معتادم بوده…!؟

…مادر داماد : آره… معتاد بود ، بعد زنش لوش داد

خانواده ءعروس : زنش !!!؟؟؟

داستان بسیار زیبا ، آموزنده و جذاب ( ملاقات یک انسان با خدا )

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه

شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل

انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر

بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد،...



 افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند،

آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل

شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را

 پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را

برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.



مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت

 بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک

 میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را

داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا

نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته

 اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'



هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما

 فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که

آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را

دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ

 کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

داستان بسیار زیبا و آموزنده وشیرین دو قورباغه و ماجرای شیرین آنها

روزی از روزها 2 قورباغه در چاهی افتادند و چاه آنقدر عمیق بود که در اومدنشون از چاه خیلی سخت بود

 

قورباغه های دیگری که در آنجا شاهد افتادن آن دو قورباغه در چاه بودند به هم دبگر می گفتند:

آخی...دیگه نمی تونین بالا بیان.همونجا موندگار شدین...



 به هم نگاه می كردند و درباره آن 2 صحبت می كردند.



قورباغه ها تصمیم گرفتند كه تلاش كنند تا از چاه نجات پیدا كنند. آنها همینطور مشغول به بالا آمدن

بودند.چندین بار تا نیمه ها آمدند و دوباره افتادند پایین.

 

مدتها گذشت. قورباغه های دیگر بالا ایستاده بودند و باز همان حرفها و ناامیدی ها را تكرار می كردند كه:



 تلاش بی خود است.غیر ممكن است شما بتوانید بالا بیایید. تا به حال كسی موفق نشده كه چنین

كاری رو انجام بده...نه محال است...



 بعد از مدتها یكی از قورباغه ها در نیمه ها دیگر خسته می شود. برای لحظه ای می ایستد. ایستادن

همانا و افتادن در ته چاه و نابودی همانا...



ولی قورباغه دیگر مصرانه كار خود را ادامه می دهد تا بالاخره از چاه خارج می شود...همه در كمال نا

باوری به او می نگریستن و به وی تبریك می گفتند. ولی بعد همگی متوجه شدند كه این قورباغه كر

است.



پس هیچ موقع در کاری که انجام میدهیم نا امید نشویم و بازیچه حرف های دیگران نشویم و این را به یاد

 داشته باشیم که خواستن توانستن است ..

جانشین پادشاه

روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت

برای خود جانشینی انتخاب کند. پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و

از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد کند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او

بیاورند. پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت....



تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد

ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به

کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.



پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و

نتوانست گیاه را پرورش دهد. بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه

 کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند. پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به

پینک رسید، پادشاه از او پرسید: پس گیاه تو کو؟ پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد...



در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب

پادشاه اعتراض کردند. پادشاه روی تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من

قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.

پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستکاری با آنها صادق باشد، نه

آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریا کارانه ای بزند!

داستان بسیار زیبا و خواندنی کوزه ترک خورده

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست...چوب را

روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.



یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف

 آب کوزه می ریخت.



مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن

خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف

وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.


کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف

 بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده

 ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای.

 

مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن.



موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده

 اند.

مرد گفت: می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری

 و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم

همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو

ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟

پسری كه دانشگاه هاروارد به او اهمیت نداد

یك داستان واقعی

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از

 قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.

 

منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی

 وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»

 

منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»

 

خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»

 

منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان

 بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام

 تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با

 اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه

 اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده،

 خوشش نمی آمد.

 

خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی

 بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به

 یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»

 

رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و

 می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.»

 

خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه....  نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر

 باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»

 

 رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک

 ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در

 هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»

 

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص

 شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟

 پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»

 

شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی

 کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

 

 

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند !!

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند !!

اگر

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z


برابر باشد با


1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8, 9, 10, 11, 12, 13, 14, 15, 16, 17, 18, 19, 20, 21, 22, 23, 24, 25,26



آیا برای خوشبختی و موفقییت تنها تلاش سخت كافیست؟


تلاش سخت = (Hard work)


H+A+R+D+W+O+ R+K


8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%



آیا دانش صد در صد ما را به موفقییت می رساند؟


دانش = (Knowledge)


K+N+O+W+L+E+ D+G+E


11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96%



عشق چگونه؟


عشق = (Love)


L+O+V+E


12+15+22+5=54%



خیلی از ما فکر می کردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟


پس چه چیز 100% را می سازد؟؟؟


پول = (Money)


M+O+N+E+Y


13+15+14+5+25= 72%



رهبری = (Leadership)


L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P


12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%



اینها كافی نیستند پس برای رسیدن به اوج چه باید كرد؟


نگرش = (Attitude)


1+20+20+9+20+ 21+4+5=100%



آری اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد


نگرش همه چیز را عوض می کند، نگاهت را تغییربده چشمهایت را دوباره بشوی همه چیز

عوض می شود .

 

به نظر شما اگه این قضیه بر عکس بود، آقایان چکار میکردند؟!؟!

بر بالای تپه‌ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه‌ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی

وینسبرگ افسانه‌ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است. افسانه

حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می‌کند. اهالی شهر

از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می‌برند. فرمانده دشمن به

قلعه پیام می‌فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و

سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند. پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین

جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می‌کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز

از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد. نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و

سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج

می‌شدند بسیار تماشایی بود.

 

به نظر شما اگه قضیه بر عکس بود، آقایان چکار میکردند؟!

 

شعله امید هرگز نباید خاموش شود ...

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.


اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.


فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد

خاموش شد. »


شمع دوم گفت: ... « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی

ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش

کرد.


وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن

بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به

نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد.


کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.


او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»


چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های

دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. »


چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.


بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.


ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم .

 

خاطرات بچگی

امروز میخوام یکی از خاطرات بچگی ام رو بگم دورانی که فراز و نشیب زیاد داشت دورانی که وقتی یادش میافتم یک آه سرد میکشم و واسه اون دختر کوچولو اشک تو چشمام جمع میشه

خب بگذریم............. بچگیام اسم علی رو خیلی دوست داشتم (البته الانم دوست دارم) ولی خب اون

 زمان دیگه خیلی خیلیییییییییییییییییییییی.... این تلویزیونم کلید کرده بود رو اسم علی ..............

 ما اون زمانا یک خونه داشتیم ۶۶۰ متر(خودم مترش کردم کاملا درسته) دوتا حیاط داشتیم که تو حیاط

 اصلی دوتا باغچه بزرگ با یک حوض متوسط بود که توش خبری از آب و ماهی نبود به جای ماهیها ما

واسه بازیهامون خونه ساخته بودیم زمستون بود و حال میداد که بعد از مدرسه سر ظهر وقتی همه

خوابن و هوا خوبه بیایی تو حیاط و یک بازی با حال راه بندازی مام اومدیم و تو حیاط بساط کردیم حوض

وسط شد خونه مون دوتا باغچه دو طرف هم زمین های کشاورزی مثلا تو روستا زندگی میکنیم سه تا داداشامم روزا میرفتن تو زمین کار میکردن و منم که دختر ترشیده بودم(مثل

 کوزت) مینشستم تو خونه و کار میکردم و واسه داداشام ناهار آماده میکردم اگه یادتون باشه گفتم اسم

 علی رو خیلی دوست داشتم رو همین حساب اسم یکی از داداشامو تو بازیها میذاشتم علی اون طفلکم که از همه کوچیکتره حرفی نمیزد چون اگه اعتراض میکرد از بازی اخراجش میکردیم بعلههههههه بازی شروع شد داداشا رفتن سر زمین تا کار کنن منم موندم خونه تا

واسشون ناهار درست کنم .........خلاصه ناهار که آماده شد (حسابی حس و حال روستایی گرفته بودم)

 به سبک روستایها که آخر اسم یک (ُ) میگفتن و من عاشق این صدا کردن بودن فکر کردم واقعا تو

روستام با صدای بلند داد زدم علیُ علییییییییییییییییییییی . داداشم که مثلا هنوز نشنیده جواب

نداده بود که صدای مامانم از تو خونه اومد که "زهرمار علی سر ظهر چه علی علی راه انداختی بیایین تو خونه وگرنه"..................مام زود بساطمونو جمع کردیمو رفتیم تو خونه. از اونجا من

 عقده کردم یعنی اونجور صدا کردن اسم علی واسم عقده شد

بعد یادش اومد:این شکلکهای خوشلو از وبلاگ دوستم مهسای علی برداشتم

بازی با تیغ (قسمت آخر)

وضعیت بسیار بدی بود التهاب آور و کشنده. ولی خب چاره ای جز صبر و تحمل نداشتم. گاهی اوقات با

 خودم فکر می کردم که چرا این اتفاقات درست در زمان امتحانات پایان ترم من رخ میده؟! یعنی در اوج

ترافیک فکری من! ولی خب چاره ای نبود! با کشمکشهای بسیاری که بین من و مرجان صورت گرفت سر

 آخر با اقدامی که عموی مسیح انجام داد مرجان را به زندان انداختند. بله زندان! ولی به قید اینکه به

حرکتش ادامه نده بعد از چند روز آزاد شد. چند روزی از این قضایا می گذشت تا اینکه مسیح بالاخره با

من تماس گرفت.

- سلام! بالاخره فکراتو کردی؟ بله! می دونم که فکراتو کردی! ولی باز هم به قول خودت مجبور شدی به

من دروغ بگی! چون فکر می کردی اگر من بفهمم پدرم فوت کرده حتما میمیرم! درسته آقا سالار؟ نه

اشتباه کردی! من از مرگ پدرم بقدری ناراحت نیستم که تو این مسئله را از من پنهان کردی و به من

دروغ گفتی. بله آقا سالار ناراحتی بیشتر من بخاطر این پنهان کاری تو بود و هست و فکر میکنم بین ما

همه چیز تمام شده و مرگ تنها راه چاره ی من برای خلاصی از این زندگی و این بیماری مزخرفه.

چی باید بهش می گفتم؟! چطور می تونستم از خودم دفاع کنم و جلوش بایستم و بگم اگر خودت در

 شرایط من بودی چه تصمیمی می گرفتی؟! دیگه از همه چیز و همه کس بیزار شده بودم. بدهی های

جدیدم که برای دوستام بوجود میاوردم روز به روز بر بدهی های قبلیم اضافه می شد. برای اینکه بتونم از

این منجلاب بیرون بیام مجبور بودم به همراه یکی از هم خوابگاهی هام که پروژه کارورزی اش را در یکی

 از ساختمانهای در حال ساخت برداشته بود. به کار کردن و بنائی مشغول بشم! بله هفته ای سه روز

بنایی می کردم. بدون اینکه مسیح بفهمه و تا لحظه ی آخر چیزی بدونه! بنایی می کردم تا خرج تلفنها و

تماسهای مسیح و وامی که با کمک خانم حسینی برداشته بود تا بتونه از قطع شدن تلفنش جلوگیری

کنه را بدم. وامی که قسطش ماهی ۳۵ هزار تومان بود و برای دانشجویی که وضعیت جالبی نداشت و

غیر از این بدهی های دیگه ای هم داشت همین مبلغ بسیار کم زیاد بود ! برای هر روز کارگری هشت

هزار تومان به من میدادن. وقتی خسته و کوفته به خوابگاه بر می گشتم از روی خستگی نگاهی به

کتابهام می انداختم و می گرفتم می خوابیدم. خانواده مسیح مخالف مکالمه های طولانی مدت اون با

من بودن و مدام به هر دوی ما اعتراض می کردن و این اعتراضات از طریق عمه ی مسیح مطرح می شد!

و این بر تنفر من نسبت به آدمهای بسیار پولدار روز به روز بیشتر می کرد. یکروز عمه ی مسیح تماسی

 گرفت و گفت طبق گفته های روانشناسانه ی دکتر مسیح این دختر به نوعی افسردگی شدید مبتلا

شده که دائما با صدای بلند میخنده و وضعیت خون دماغ شدن و سرفه های شدید و استخوان درد و روند

بیماری سرطانش روز به روز بیشتر و بیشتر می شه. و به من گفت که با راه انداختن یک دعوای حسابی

 و توهین و تشر به مسیح ترمز خنده هاش را بکشم و این تنها راه برای وارد کردن یک شوک روحی و

بیرون آوردن مسیح از این حالته! البته این نقطه نظرات پزشک مسیح بود نه من! ولی به ناچار این کار را

کردم!

بعد از دعوای مسیح با من بر سر مسئله ی پدرش این اولین تماسی بود که بعد از ۲۰ روز می گرفتم.

مدام و پشت سر هم می خندید! بلند بلند! و لحن گفتارش هم تغییر کرده بود! اصلا انگار آدمی دیگه

شده بود! بعد از مقدمه ای حرف زدن و گفتگو خودم را آماده توهین کردم! و قبل از این توهین ها مسیح

به من هشدار داد که اگر بعد از این بیست روز عمه اش گفته بهش زنگ بزنم و گفته که بهش شوک وارد

 کنم بهتره که این کار را نکنم و حالش خوبه! ولی من باید حرف دکتر مسیح و عمه اش را باور می کردم تا

 اینکه حرف خود مسیح را؟! اونهم با مشاهده ی حال و روزش و این خنده های بی دلیل  پی در پی! انگار

 همه چیز دست در دست هم بعد از هر آرامشی طوفانی به سمت من می فرستاد! دیگه تامل نکردم و

تا می تونستم سرش منت گذاشتم و توهین کردم! اونهم سکوت کرد و فقط گوش کرد! از خودم گذشتنها

 و برای اون خرج کردن و پول کنار گذاشتن ها. از اخلاق بد و هوایی و مدام هر لحظه در حال تغییر و زود

رنج بودنش. از ندیدنش در طول دو سال و نیم رابطه اونهم بخاطر دلایلی که برام می آورد. تا کار کردن با

زحمت بخاطر بدهی هایی که اون برام درست کرده بود تا تغییر کلی روحی و روانی ام بشکلی که اصلا

گذشته را بخاطر نمیارم که من واقعا چگونه انسانی بودم و چگونه رفتاری داشتم! همه را گفتم! چیزی از

قلم نیافتاد! و با گریه شدید قطع کرد! لحظه ای بعد عمه اش تماس گرفت و از من بخاطر این شوک تشکر

 کرد

 

توی دلم به همه شان خندیدم. بخاطر این زندگی نکبتی که دارند و داشتند. و در ته دلم افسوس

میخوردم که با اینکه عمه ی مسیح و عموهاش اینقدر به من نیاز دارند تا مسیح را زنده نگه دارن چرا

نمیگذارن لااقل حتی بعد از فوت پدر مسیح ما همدیگه را ببینیم؟! این چه بازی ای بود که با من می

کردن؟! انگار من شده بودم ابزار دست اینها!

 

وضع ما به خواست خداوند متعال دگرگون شده بود و با پیدا شدن کلاهبرداری که مالمان را خورده بود و

دادگاهی کردنش موفق به خرید یک زمین و یک واحد آپارتمان در اطراف تهران و تعویض نقدی خودروی

سواریمون شدیم. و هر لحظه خدا را شاکر بودیم که همه چیز درست شده بود و پدر هم با توجه به

سوابق کاریش مدیریت خرید و فروش لوازم تولیدی یک کارخانه خصوصی را در خارج از تهران بر عهده

داشت.

مدتی گذشت و مسیح کم کم حالش بهتر شد و با من آشتی کرد. دیگه چیزی به اتمام درس من نمانده

 بود و در امتحانات ترم آخر را هم گذراندم! دفترچه آماده به خدمتم را هم بعد از فارغ التحصیل شدن پست

 کردم. در کلاسهای آمادگی کنکور پارسه ثبت نام کردم و برای کنکور دولتی آماده شدم! تو کلاسی که

درس ذخیره و بازیابی اطلاعات داشتم دختری بود که منو به یاد سمیه می انداخت! آخه از نظر ظاهری

 خیلی شبیه به اون بود. سمیه خواهر زن عموی من بود دختر واقعا زیبا و متین و با ایمان و حجب و

حیایی که حدود پنج سال پیش در یک عروسی دیده بودمش . اونوقت در اوج نوجوانی بودم و سرم داغ

بود! بی مهابا مسئله اش را با خانوادم مطرح کرده بودم ولی به دلایلی مشخص مخالفت کرده بودند.

حداقل تا زمانی که به عرصه ای از شغل و تحصیل رسیده باشم. دختری که با پیدا شدن اجباری مسیح

در زندگیم چاره ای جز فراموشی موقتش نداشتم!

 

 با اینکه واقعا به درد و دل با یک نفر احتیاج داشتم ولی هرگز به خودم اجازه ی نزدیک شدن و گفتگو با

اون دختر را ندادم. چون اصولا از این رابطه ها خوشم نمیامد. رابطه هایی که عشق را درش گدایی

 میکنن و سر آخر تهش هیچ چیزی برات نداره. بعد از مدتی تو به راه خودت میری و اون هم به راه خودش!

 

حتی اشتیاق نزدیکی اون دختر را در چشمانش نسبت به خودم میدیدم! اصلا انگار بعد از آشنا شدن با

مسیح امام زاده ای شده بودم که همه چیز منو سمت خودش جذب می کرد بدون اینکه حتی خودم

چیزی خواسته باشم! با اینحال باز هم در طول تحصیل در موسسه ی پارسه بارها و بارها به خیانت و

ارتباط با دخترهای آموزشگاه متهم می شدم! دیگه دیوانه شده بودم. انگار مسیح شرط عموش مبنی بر

قبولی من در دانشگاه را بخاطر نداشت! انگار نمی خواست من قبول بشم. هر از چند گاهی سلسله ی

اعصاب منو با چندی از آن حرفها بهم می ریخت و پاره می کرد.

 

حتی یکروز تماس گرفت و گفت که عمه اش منو جلوی درب آموزشگاه همراه گفت و خنده با چند دختر و

پسر همکلاسیم دیده! اینجا بود که من به گفته ی مسیح که هرگز دروغ نمی گفت و این به من اثبات

شده بود شک کردم! چرا که من اصولا از محیط های شلوغی که دخترها و پسرها درش به قصد دوستی

موقت حضور داشتند خوشم نمیامد! برای همین خیلی کم به بوفه ی موسسه که داخل حیاط بود می

رفتم و بعد از اون سر کوچه ی پایینی موسسه همراه دوستانم می ایستادیم و به بحث و تبادل در مورد

کنکور کاردانی به کارشناسی می پرداختیم!

 

من بطور ذاتی چشمان بسیار تیزبین و حافظه ی بلند مدت خوبی داشتم و دارم. برای همین تصاویر و

وقایع را هر لحظه اراده کنم حتی اگر آنها را با یک نگاه دیده باشم بروی صحنه ی ذهنم میارم. مسیح

عکسی از عمه اش فرستاده بود ولی من هرگز چنین کسی را از نزدیک ندیده بودم. به ناچار شروع کردم 

و به مسیح اطلاعاتی در مورد پوشش عمه اش دادم. پوششی که اینطور بود و آنطور بود! و مسیح همه

را با جزئیاتش تایید کرد!

 

ولی من هرگز چنین شخصی را ندیده بودم! و بقولی یک دستی زدم! عمه اش هم تایید کرد! حتی

روزش را پرسیدم! و گفت سه شنبه بوده  سه شنبه عصر! بله من سه شنبه عصر کلاس داشتم! ولی

اونروز به کلاس نرفته بودم! با اینحال بر روی گفته هاشون اصراری نکردم و سوالی هم نپرسیدم! تا اینکه

یکروز با خودم گفتم اینقدر اعتماد کردی. یک درصد احتمال بده که همه چیز بازی بوده باشه! و با همین

فکر عرق سردی روی پیشانی ام نشست.

 

فکرش هم برای من محال بود! اگر هم بازی بوده باشه من برای مسیح چه فایده ای داشتم؟! جز پاس

کردن چندی از قبوض تلفن و فرستادن هدایایی ناچیز! آیا کسی حاضر بود با شخصی دیگر سه سال

رابطه برقرار کنه تا فقط لحظاتش را پر کنه؟! نه هرگز! چون با عقل وبدهی هایی که براش درست میشد

جور در نمیامد!

 

وقت کنکور رسیده بود! و درست در لحظه ی کنکور با شوکی که مسیح به بهانه واهی به من وارد کرد منو

از نظر روحی متشنج کرد! با اینحال جلوی خودم را گرفتم و آرام رفتم سر جلسه نشستم! برگه ی

سوالات را پر کردم و خارج شدم! بعد از مدتی نتایج کنکور آمد! من مجاز به انتخاب رشته شده بودم! ولی

با رتبه ای بین نه تا ده هزار نفر! باز هم ازبین ۱۳۶ هزار شرکت کننده رتبه بدی نبود! و باز هم همین پایین

بودن رتبه ام را تقصیر مسیح می دانستم و التفاتاتی که نسبت به من در این مدت بخرج میداد!

 

دیگر بهانه ها را شکستم و پا فشاری کردم تا آمدن جواب نهایی کنکور و انتخاب رشته ها من باید مسیح

را ببینم. و بالاخره مسیح سکوت را شکست و گفت باید قبول بشم و علاوه بر گفته هاش مبنی بر

اعتقادات و رسم و رسوم علت دیگر عدم تمایلشان برای ملاقات تا قبولی من در دانشگاه سیاسی بودن

و موقعیت حساس خانواده اش بود! یعنی عموها و پدرانش همگی جاسوس دوجانبه بودند!

 

از این گفته ی مسیح متعجب شدم! چون با توجه به قدرت ایران در زمینه شناسایی اینگونه افراد پدر

مسیح کماکان در طول زندگی اش مخفی بوده است! بدون اینکه کسی هویت اش را کشف کند! دیگر به

بحث ها در مورد دیدار پافشاری نکردم.  همه چیز برایم عجیب بود! مسیح گاهی اوقات حالش وخیم بود و

گاهی اوقات حالش بسیار خراب میشد! با اطلاعاتی که از سایتهای مختلف بدست آورده بودم متوجه

شده بودم که نوع بیماری سرطان خون مسیح هیچ کس را بیشتر از ۲ سال زنده نگه نداشته! حتی اگر

بهترین داروها را از سطح جهان برایش جمع آوری می کردند!

 

بعد از مدتی مسیح برای بهبود حالش و بدست گرفتن ثروتش تصمیم گرفت تا با کمک عموهاش شرکتی

تجاری که کار واردات و صادرات هرگونه لوازمی را بخصوص لوازم صوتی و تصویری بر عهده گیرد و تاسیس

کند! و اینکار را هم انجام دادند. شرکتی که در قم قرار داشت و مسیح و خانواده اش هفته ای چهار روز را

در منزل پدربزرگش در قم اقامت داشتن و به کارهای شرکت رسیدگی می کردن. من هم مامور شدم تا

سایتی را که برای نمایش و فروش اینترنتی کالا راه اندازی کرده بودن به دست بگیرم! و این کار را انجام

دادم! کلیه ی عکس محصولات را بصورت فلش در آوردم و به زیباترین شکل ممکن در سایتشان قرار می

دادم.

 

و به خرید و فروش کالا در سایت نظارت داشتم. برای این کار خیلی زحمت کشیدم و همه جوره تلاش

کردم. ولی کم کم متوجه شدم تماسهای طولانی مسیح به ۳ روز یکبار تبدیل شده بود! که برای من جای

تعجب داشت! نوع سیستم خرید و فروش کالا و پیگیری های من هم با گفته های عمه ی مسیح و

شخص مسیح مطابقت نداشت! و اکثر اوقات گوشی دست عمه ی مسیح بود که اغلب وقتی من تماس

می گرفتم تلفن را قطع می کرد! و این معقول نبود! مسیح سه خط ایرانسل و سه خط ۰۹۱۹ خریداری

کرده بود که همگی را خودش جواب می داد! ولی اکثر اوقات آنها خاموش بودند! با اصرارهای فراوان من

مبنی بر دادن آدرس فروشگاه و آمدنم مسیح به شرطی آدرس که نه فقط تلفن ثابت فروشگاه را داد که

هرگز به قم نروم و اینقدر عجول نباشم! تا جواب دانشگاه بیاید و همه چیز طبق روال خودش پیش برود!

 

ولی من که از برخوردها و تغییر موضع های ناگهانی خسته شده بودم دیگر دل به دریا زدم و با خودم عهد

کردم تا همه چیز را بفهمم! حتی اگر مسیح بفهمد و بمیرد! تحقیقات و شکیات من بدین شکل بود:

 

از موسسه پارسه شروع کردم! جایی که مسیح در آن درس خوانده و نفر اول کنکور پزشکی شده بود! با

مراجعه به بایگانی آنجا و همکاری مسئول مربوطه اش متوجه شدم شخصی به نام مسیح صمدی زاده

در آن موسسه درس نخوانده است! از طریق عمویی که در دانشگاه تهران داشتم و یکی از اساتید

برجسته ی آن دانشگاه بود و همینطور همکاری دوستانم در برقراری ارتباطم با بایگانی و حراست

دانشگاه متوجه شدم مسیح صمدی زاده ای در دانشگاه تهران وجود خارجی نداشته است!

 

روزی کلمه ای آلمانی را به نشانه ی آلمان بودن عمه ی مسیح به او گفتم و وقتی از وی پرسیدم معنی

اش چی میشه ایشان کمی من ومن کردن تا بلافاصله خودم جواب دادم معنی این کلمه همان درود بر

سرورم می شود! و ایشان هم وقتی پرسیدن از کجا یاد گرفتم پاسخی نامشخص داده بودم! و بعد از آن

پرسش و پاسخ دیگر عمه ی مسیح هم با من کمتر حرف میزد! ولی معنی کلمه ای که عمه ی مسیح

تایید کرد هرگز درود بر سرورم نبود و او اشتباه کرده بود!

 

نوع برخورد و گفتگوی عموی مسیح با من که بعد از زمان کار مسیح و تاسیس شرکت بود به یک

شخصیت ایرانی خارجی که دارای مدرک تحصیلی دکتراست نمی خورد! و بیشتر به یک آدم لات شبیه

بود تا یک آدم تحصیل کرده!

 

با کمک چندی از دوستان نظامی که داشتم توانستم رد کلیه تماسهای مسیح را بگیرم. تلفنی که

میگفت ماهواره ای بوده و کلیه شماره تلفنهای همراه مسیح به نام اشخاصی با نام صادق و فاطمه ی

قربانی بوده! و وفتی پرسیدم که چطور چنین چیزی امکان دارد که خطهای شما به نام خانم قربانی

دوست خانم حسینی بوده باشد پاسخی داد که برای من معقول نبود! از آن گذشته خط ثابتی که به نام

ماهواره ای وجود ندارد مگر اینکه سیم کارت موبایل ماهواره ای بوده باشد. و چه افسوس که دیر فهمیدم!

مسیح می گفت یک شناسنامه آلمانی هم دارد! همینطور برادرانش! و برای من جای تعجب داشت

چطور نام برادرش رامبد در شناسنامه ی آلمانی شان به نام دیوید اشنایدر بود! یعنی یک نام انگلیسی

و یک فامیل آلمانی! و این با هم مغایرت داشت!

 

با تحقیقاتی که کردم متوجه شدم داخل سیستم امنیتی و امور خارجه ی کشور شخصی با سمت جاسوس دو جانبه و یا رابط سیاسی معرفی نشده بود! و این شغل مخفی پدر و عموهایش را نیز زیر

سوال می برد!

 

در صنف تجار فرش آنهم ابریشم فردی به نام محمد امین صمدی زاده وجود نداشت!

 

وی از روحیه ی عجیبی برخوردار بود و با روبرو شدن با وقایع صحیح و منطقی که حق با من بود تا چند روز

ناپدید می شد!

 

داخل سیستم ۱۱۸ تهران و محدوده ی سکونت وی هیچ شخصی به نام صمدی زاده وجود نداشت!

 

مسیح از تحقیق و تفحص من و ارتباط با اشخاصی که با او درمعاشرت و برخورد بودند هراس داشت و

مانع ارتباط من با ایشان می شد! مثل میترا و مرجان!

 

او می گفت عموهاش از دو گوشی تلفن همراه و یک دستگاه تلفن ماهواره ای استفاده می کنند. که

فقط در اختیار افراد لشکری و کشوری قرار می گرفت مگر اینکه غیر مجاز بوده باشند که این هم منطقی

نبود!

 

هیچ نام و مقاله ای در اینترنت به نام ایرانی و انگلیسی عموهاش به ثبت نرسیده بود!

 

آدرس شماره ی تماسی به شماره ی ۰۲۵۱۷۷۷......که می گفت ماهواره ای است و اون اوائل با این

شماره ارتباط داشتیم با نام فاطمه قربانی مطابقت داشت و در منطقه ۱۵ خرداد قم قرار داشت.

 

تمامی این گفته ها را لیست کردم و به مسیح انتقال دادم! و با دعوایی شدید فعلا کوتاه آمدم و تا چند

روزی تماسی با من نمی گرفت و تلفن هاش خاموش بودند! تا اینکه بعد از چند روز با عجله تماس گرفت

و گفت دارن میرن ویلاشون تو شمال! و من نباید فعلا تماسی باهاش بگیرم تا یک هفته! من هم قبول

کردم و علیرغم اینکه قول داده بودم به سراغ آدرس خانم قربانی نرم خلاف گفته ام عمل کردم و همراه

یکی از دوستان نظامی ام راهی قم شدم! خونه ای که متعلق به شماره ی ۰۲۵۱۷۷۷ مسیح بود در

بدترین جای قم و داخل یک کوچه تنگ قرار داشت! از خانه ی مذکور چندتایی عکس گرفتم! و بعد متوجه

شدم این همان نرده هایی هست که در عکس داخل حیاط منزل مسیح وجود داشت! با اینکه حال بدی

پیدا کرده بودم کم کم شکم بیشتر و بیشتر شد! به تهران برگشتم تا اینکه یک شب با تماس زنی متوجه

همه چیز شدم!

 

- الو؟! آقای مقدم؟!

- نه خیر خانم اشتباه گرفتین!

ولی این عجیب بود! چون این شماره ای که با موبایل من تماس گرفت مربوط به مسیح بود! دوباره زنگ

زد!

- الو آقای مقدم؟!

- نه خیر خانم شما کی هستین؟!

- آقا من نمیدونم شما کی هستین! فقط شماره ی شما تو این گوشی بود! ما همسایه ی این خانم

هستیم که با گوشیش به شما زنگ زدم! اینا چند روزه اومدن اینجا و وقتی ما وارد اتاقش شدیم دیدیم

خود کشی کرده با کلی قرص! ولی شوهرش خونه نبود شما چکارش هستین؟

 

- خانم شوهر کیه؟ مگر ایشون با عمه و عموهاش اونجا نبودن؟! مگر اونجا ویلا نیست؟!

 

- نه آقا ویلا چیه اینجا آپارتمانه. من اصلا نمی فهمم شما چیکاره ی این خانم هستین فقط اگر می تونید

الان خودتونو برسونین محمود آباد شمال درمانگاه ۷ تیر. چون حالش خوب نیست باید ببرنش بیمارستان

آمل!

 

و این زن گوشی را قطع کرد! وحشت کرده بودم! انگار همه ی شک های من داشت به یقین تبدیل

میشد! شروع کردم به شماره ی همراهی که از آقای حسینی یعنی شوهر خانوم حسینی پیدا کرده

بودم و در سایت ثبت شده بود زنگ زدم! فرد جوانی گوشی را برداشت و ماجرا را برایش تعریف کردم!

شروع به خندیدن کرد و گفت همه چیز را فراموش کنم! و همه چیز یک بازی کثیف بوده!

 

- ببین آقای رستمی ول کن! میخوای الان پاشو برو اونجا تا همه چیزو بفهمی! ولی به نظرم ولش کن.

منی که میبینی از سه ماه پیش با این خانم آشنا شدم و یکی از دوستانم معرفیش کرد تا تو مغازه ی

من بعنوان منشی کار کنه و محصولات دوستم را که از چین وارد می کرد بفروشه! اینجا هم کلی

کلاهبرداری کرده این خانم و الانم فراریه! کلی چک کشیده! از خود من ۳ میلیون تومان زده! من فامیلیم

حسینی هست ولی همسن خودتم و مجرد! باور نداری بیا قم منو ببین! این مارمولک یک بازیگر و بیمار

روانی بود! سرطانی هم در کار نبود. در ضمن معتاد هم بوده! اون سرفه های مکرر و عکسهایی که از

سرم و سوزن برات مینداخت هم شاید بخاطر همین بوده! فرت و فرت هم سیگار می کشید تو مغازه!

 

باورم نمیشد! یعنی من سه سال بازی خوردم و حماقت کردم؟! به صادق زنگ زدم و همه چیز را براش

تعریف کردم! باورش نمیشد و به من گفت که در این مدت مسیح هراز چندگاهی باهاش تماس می گرفته

و می خواسته باهاش حرف بزنه! من هم بعدها از صادق حلالیت گرفتم و به دیدنش رفتم. چون خیلی

اذیتش کرده بودم! بلافاصله بعد از صحبت با صادق یک چندی از دوستانم که از قضا اونها هم نظامی بودن

و در محمود آباد زندگی می کردن تماس گرفتم و ماجرا را تعریف کردم و اونها هم منزل مذکور را پیدا کردن

و زیر نظر گرفتن!

 

یک روز بعد از اون تلفن مسیح زنگ زد! با صدایی داغون و گرفته! اول من هم شروع به بازی کردم و از چه

خبر شروع کردم!

 

- چه خبر مسیح خانم؟! چه عجب! باز که حالت خرابه چی شده عزیزم؟!

 

- لوس نشو چیزیم نیست یکمی خون دماغ شدم!

 

- ای کثافت! نمی خوای بازی کردن رو تموم کنی؟

 

- درست صحبت کن یعنی چی؟

 

- با حسینی حرف زدم و همه چیز را فهمیدم!

 

- خب خب ! پس خداحافظ!

 

- صبر کن کثافت اگر قطع کنی الان هرچی ماموره میریزم تو خونت و بیچارت میکنم! می دونی هم که

می تونم.

 

- از من چی میخوای؟

 

- حقیقت و دلیل این بازی کثیفو میخوام و هزینه ای که در این مدت به من ضرر زدی!

 

- شرمنده  هیچ کدومو نمی تونی بگیری!

 

و قطع کرد! بلافاصله سراغ اسلحه ای رفتم که برای پدرم بود. خشاب را پر از گلوله کردم و از خانه بیرون

 رفتم. تا به سمت محمود آباد برم! ولی انگار دیگه پاهام قفل شد! انگار خدا نمی خواست از این جلوتر

برم! با خشمی که درونم بود صبر کردم و دیگه جلوتر نرفتم! یکروز هم گذشت! هر چی زنگ میزدم تمامی

 خطهاش خاموش بود!

 

بعدها متوجه شدم کسی که صدای عمه اش را در می آورد گاهی اوقات خودش بوده و گاهی اوقات

خواهر ۶۰ ساله اش! خودش هم ۴۸ سال سن داشته و دو پسر سوسول و بی عار! و از همسر اولش

طلاق گرفته بوده و با همسر دومش که یک مسافر کشه و ده سال از خودش کوچیکتره زندگی میکنه!

آدمی فنا شده و بدبخت! براش متاسف شدم! تا اینکه زنگ زد!

 

- ببین ! نمی خوام حرفی بزنی. فقط به من بگو به تو کی زنگ زد تا همه چیز را فهمیدی!

 

- تو خیلی حروم زاده ای! برای چی میخوای بدونی؟

 

- برای اینکه شماره ی تو داخل گوشی من وجود نداشت! و تنها شماره ی همسرم بود. یعنی امیر مقدم!

 

- جدی؟ پس پاسخ این سوال را از کسی بپرس که من قضاوت و مجازاتت را به اون سپردم! یعنی خدا!

چون دیروز می خواستم بیام بکشمت! دیگه از زندگی من برو بیرون!

 

بعد از این تماس و گفته های مسیح یا همون فاطمه ی قربانی متوجه شدم که این کار خدا بود تا من

همه چیز را بفهمم و با اینکه اون زن غریبه شماره ی همسر مسیح رو می گرفته تنها تلفن من زنگ می

خورده بدون اینکه شماره ای از من تو اون گوشی بوده باشه!

 

و این بود بازی با تیغ!

                                                                                       پایان