کوچه

بي تو طوفان زده دشت جنونم


صيدافتاده به خونم


تو چه‌سان مي‌گذري غافل از اندوه درونم؟


بي من از کوچه گذر کردي و رفتي


بي من از شهر سفر کردي و رفتي


قطره‌اي اشک درخشيد به چشمان سياهم


تا خم کوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم

 
تو نديدي...


نگهت هيچ نيفتاد به راهي که گذشتي


چون در خانه ببستم،


دگر از پا نشستم


گوئيا زلزله آمد،


گوئيا خانه فروريخت سر من


بي تو من در همه شهر غريبم


بي تو، کس نشنود ازاين دل بشکسته صدائي


بر نخيزد دگر از مرغک پر بسته نوائي


تو همه بود و نبودي


تو همه شعر و سرودي


چه گريزي ز بر من


که ز کوي‌ات نگريزم


گر بميرم ز غم دل


به تو هرگز نستيزم


من و يک لحظه جدايي؟


نتوانم، نتوانم

 

بی تو من زنده نمانم

 

                                                       هما میرافشاره

دلیل داد زدن!!! ( فوق العاده خواندنی )  

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم
 
هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟


شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان
 
را از دست می‌دهیم.


استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى
 
که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟
 
 چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟


 شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.


سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند،
 
قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند
 
مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر
 
 است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.


سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
 
 آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون
 
 قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است


استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟
 
آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و
 
عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این
 
هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

مناظره ای عاشقانه و خواندنی بین لیلی و مجنون

 لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،



 دلت توی حلقه های موی من است. 



 نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟



 نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

 

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، 



گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم.



 دلم را هم.

 

لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،



 نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟



 شیرینی لیلی را؟

 

مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،

 

تلخ.



 تلخی مجنون را تاب می آوری؟

 

لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.



 خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند.

 



 نمی خواهی خرما بچینی؟

 

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.

 

لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.

 

مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

 

لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست.



 بی سوار و بی افسار. 



عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟

 

مجنون هیچ نگفت.

 

لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.

 

لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.

گفت,گفتم (اگرتنهایی بخوان)

ادامه نوشته

خدایا كسانی كه مطالب منو می خونن....

خدای عزیز! اون کسی که همین الان مشغول خواندن مطالب منه ، زیباست چون

 دلی زیبا داره


درجه یکه چون تو دوستش داری و بهش نظر کردی ، قدرتمند و قوی و استواره چون

 تو پشت و پناهش هستی


خدایا ! ازت می خوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترینها باشه


خواهش می کنم بهش درجات عالی دنیای و اخروی عطا بفرما و کاری کن ، به آنچه

 چشم امید دوخته


آنگونه که به خیر و صلاحش هست برسه انشاا...


خدایا! در سخت ترین لحظه ها یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک

 

 ترین و سخت ترین


 لحظه ها زندگی اش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه....

 

A/S/L Please ! خیلی باحاله

پسر : سلام.خوبی؟مزاحم نیستم؟
دختر: سلام. خواهش می کنم.?asl pls
پسر : تهران/وحید/۲۶ و شما؟
دختر‌: تهران/نازنین/۲۲
پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنینه.
دختر: مرسی!شما مجردین؟
پسر: بله. شما چی؟ازدواج کردین؟
دختر: نه. منم مجردم. راستی تحصیلاتتون چیه؟
پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT اَمِریکا دارم. شما چی؟
دختر : من فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.
پسر: wow چه عالی!واقعا از آشناییتون خوشحالم.
دختر : مرسی. منم همین طور. راستی شما کجای تهران هستین؟
پسر: من بچه تجریشم. شما چی؟


دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجریش می شینین؟
پسر: خیابون دربند. شما چی؟
دختر : خیابون دربند؟ کجای خیابون دربند؟
پسر : خیابون دربند. خیابون...... کوچه......پلاک....شما چی؟
دختر: اسم فامیلی شما چیه؟
پسر: من؟ حسینی! چطور؟
دختر: چی؟وحید تویی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
پسر : اِ عمه ملوک شمائین؟چرا از اول نگفتین؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده.... آخه می دونین...........
دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟می دونم به فریده چی بگم!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم!
دختر:‌ او و و و م خب! باشه چیزی بهش نمیگم.دیگه اسم فریبرزو نیاریا!راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد. بای
پسر: باشه عمه ملوک! بای......

سوتی رو داشته باش...خیلی با حاله

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده

 بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی

 زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم

 اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر ا
و

 می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت:من میدانم که شما چه

 فکری میکنید، اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم

 اتاقی هستیم.

حدود یک هفته بعد ‎ ویکی، به مسعود گفت: از وقتی که مادرت از اینجا

 رفته، ظرف نقره ای من گم شده، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته

 باشد؟

مسعود جواب داد: خب، من به مادرم شک ندارم، اما برای اطمینان به او

 ایمیل خواهم زد.

او در ایمیل خود نوشت:

مادر عزیزم ، من نمی گم که شما ظرف نقره را از خانه من برداشتید، و در

 ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید، اما در هر صورت واقعیت این است

 که آن ظرف از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده.

‎با عشق ، مسعود


روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود:

پسر عزیزم، من نمی گم تو با ویکی رابطه داری و در ضمن نمی گم که تو

 باهاش رابطه نداری. اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در

 تختخواب خودش می خوابید، حتما تا الان ظرف را پیدا کرده بود.



با عشق ، مامان

بی تو مهتاب شبی

ادامه نوشته

این نامه را به همه زوج‌های ایرانی تقدیم می‌كنیم.

ادامه نوشته

و این آغاز انسان بود

ادامه نوشته

خداوندا

خداوندا

 

 اگر روزی بشر گردی

 

 ز حال ما خبر گردی

 

 پشیمان می شوی از قصه خلقت

 

 از این بودن،از این بدعت

 

 خداوندا

 

نمی دانی که انسان بودن و ماندن،در این دنیا

 

چه دشوار است

 

 چه زجری می کشد آنکس که انسان است

 

و  از احساس سرشار است...

 

 

(شریعتی)

ادامه نوشته

یه دروغ ساده

ادامه نوشته

پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟

ادامه نوشته

ادامه نوشته