بالاخره برداشت. طوری که واقعا از حالش پیدا بود شروع به گریستن کرد. بی مهابا به خودش دشنام می
گفت. هر چی خواستم ارومش کنم فایده ای نداشت. توضیح وت وجیهاتم براش قابل قبول نبود. و در آخر
گفت:
- آقا سالار برات خیلی متاسفم . توضیحاتت برای من اصلا قابل قبول نیست. یادت هست برات خوندم که
مادرم در آخرین برگ از دفتر خاطراتش چی نوشته بود؟ نوشته بود: گلیم بخت کسی را که سیاه بافتند با
آب زمزم هم نمی توان شست.
و دوباره گوشی را قطع کرد. و دوباره شروع به گرفتن شماره اش کردم.
نه ! فایده ای نداشت! یک روز گذشت! و هنوز خبری از مسیح نبود. اعصابم بشدت بهم ریخته بود راه به
هیچ کجا نداشتم. تا اینکه حوالی ظهر با تماسی که از یک باجه ی تلفن گرفتم مسیح گوشی را
برداشت! بدون مقدمه شروع کردم به پرسیدن:
- معلوم هست کجایی؟ خوشت میاد گوشی را قطع کنی؟ هیچ میدونی این قطع کردن یک نوع بی
احترامی به حساب میاد؟ بگو ببینم حالت چطوره؟ اصلا معلوم هست داری چکار میکنی؟
باورم نمیشد اصلا انگار نه انگار اتفاقی افتاده! با صدایی بشاش و خندان گفت:
- خبه خبه! آقا سالار؟ همش داد میزنی؟ خسته نمیشی؟ نترس نمردم! هنوز زنده هستم! یعنی داشتم
می مردما ولی نشد! سرنگ هوا رو برداشتم که بزنم یهو عمو حسین اومد داخل و از دستم گرفت و کلی
هم سرم داد و بیداد کرد! من هم شب خوابیدم و خواب مادرمو دیدم! وسط یک دشت پر از گل لاله!
نشسته بود و منو صدا میزد. تا دیدمش دوان دوان سمتش رفتم. منو تو آغوشش گرفت و کلی تو بغلش
گریه کردم! کلی هم از تو شکایت کردم. باورت نمیشه آقا سالار ولی انگار هنوز عطر اونهمه گل تو فضای
اتاقم احساس میشه. باور نکردنی بود. چون همیشه فقط صدای مادرم رو می شنیدم نه اینکه بتونم
صورتش را هم ببینم.
مثل آدمهای دیوانه ناخودآگاه اشک ریختم! هر کسی از کنارم رد میشد فکر میکرد دیوانه شدم. ولی نه!
من دیوانه نبودم. خدا را شکر کردم که بلایی سر خودش نیاورده بود. همینطور که تو این ماجرا گیر کرده
بودم برام بس بود! چه برسه به اینکه احساس کنم خون یک آدم بیگناه بخاطر من ریخته بشه و بیافته
گردن خودم. عذاب وجدان. عذاب وجدان. عذاب وجدان...
این تنها چیزی بود که باعث می شد با اینهمه ناراحتی و عذاب روحی نتونم عقب بکشم و برای خلاصی
خودم روی همه چیز پا بگذارم. فردای اونروز با اینکه کلاس داشتم رفتم شاهچراغ. وضو گرفتم وارد حرم
شدم. بی اختیار اشک ریختم و شروع به نیایش با خدای خودم کردم. و به آرامی شفای تمامی مریضان و
مسیح را از خداوند منان خواستار شدم.
روزها مثل برق و باد سپری می شدند. هیچ کس نمی دانست که فردا قرار هست چه اتفاقی بیافته.
پیوند مغز استخوان مسیح نزدیک بود و در این بین حال پدرش هم رو به وخامت می رفت. عموی مسیح
دیگه به نامه های من جواب نمی داد. و عمه ی بزرگ مسیح هم از آلمان به ایران آمده بود. روزهای
سختی برای من بود. و هنوز نتونسته بودم پولی را که قرض کرده بودم برگردونم. مادرم تماس گرفته بود و
گفته بود که بزودی تلفن منزلمون هم بخاطر بدهی قطع میشه. من هم بخاطر این وضعیت و سردرگمی
بشدت رنج می کشیدم. آخه تا کی باید به پای کسی نشست که حتی خودش را از پشت وب کم
نشون نمیده؟! اونهم بخاطر یکسری عقاید. که خب بی منطق هم نبود! حتی نمیدونستم کجازندگی
میکنه. فقط می دونستم که عباس آباد تهران و حوالی خیابان سهره وردی شمالی زندگی می کنن.
خانه ای دوبلکس با متراژ هزار متر. سه درب طوسی رنگ که یکیش از داخل کوچه باز میشه. سر کوچه
یک باجه تلفنه. آیفون تصویری. درختهای بلند که از پشت دیوار و نرده های محافظ خونه کاملا مشخص
هستن. پلاک ممیز دار. نزدیک اون پادگان ارتش. ولی هرگز این خونه را پیدا نکردم! بارها هم شده بود که
بهش اعتراض می کردم که چنین خونه ای در عباس آباد وجود خارجی نداره و بالاخره متهم می شدم به
اینکه چرا قولم را شکستم و صبر نمیکنم تا روزگار همه چیز را درست کنه و چرا تجسس بیجا میکنم؟!
خب اینهم حرفی بود که مسیح میزد! ولی اون چه می دونست درون من چی میگذره؟!چطور باید به
دختری غریبه از جان و مالت مایه بگذاری تا بهبودیش را بدست بیاره ولی اون حتی یکبار خودش را نشون
نده. نمی دونم و هرگز هم نفهمیدم! در این بین و روزهایی که سپری می شدند یک شب که مسیح
مهمانی از اصفهان داشت و دختر خاله های نا مادری اش بودند هنگامی که من با موبایل مسیح که بعد
از پافشاری های زیادش براش خریده بودن تماس گرفتم و صدایی گوشی را برداشت که برای من جدید
بود! بله اون صدا صدای مرجان بود! دختری با اخلاق و رفتار و نوشتاری همچون میترا دوست قبلی
مسیح.
-الو؟! الو؟! ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفتم!
- نه اشتباه نگرفتین! با مسیح اگه کار دارین ایشون حمام هست ! می گم باهاتون تماس بگیرن!
- خیلی ممنون لطف می کنید!
وای خدای بزرگ چه اشتباهی ؟! چرا با این صراحت صحبت کردم ؟ نکنه همه چیز لو بره؟! اگر لو بره و
نگذارن با هم صحبت کنیم چی میشه؟! اگر مسیح نتونه با من ارتباط داشته باشه کارش تمومه!
این چیزی هست که دیگه در طول این مدت اثبات شده. وای خدای من!
چند ساعتی گذشت و مسیح با تلفن همراهش تماس گرفت! با حالتی عصبانی و غضبناک شروع به
پرخاش کرد!
- یعنی چی آقا سالار؟ من که گفتم خودم تماس میگیرم. نمیگی شاید عمه گوشی را برمی داشت! می
دونی اونوقت چی می شد؟
- خب حالا که طوری نشده . دختره کی بود؟
- دختر خاله ی نامادریم یا همون افلاطون خانم پدرم! چند روز اومدن اینجا بمونن. پدرم چند وقت پیش
۱۰۰میلیون بهشون قرض داده بوده حالا اومدن مهلت بگیرن و پدر را راضی کنن که دوباره بهشون وقت
بده. میترا خانم پدر هم داره تلاش میکنه که پدرم این پول را نگیره. بیچاره پدر شب تا صبح را یکسره
سرفه میکنه و سرطانش هم عود کرده.
- ای بابا! نمی دونم چی بگم مسیح. هرچی خودتون صلاح می دونین همون کار را بکنین. من خودم که
گیر این پولی هستم که قرض کرده بودم. بنابراین می فهمم قرض کردن چقدر سخته؟!
- چی؟ دست شما درد نکنه آقا سالار. مگه پولو پس ندادی؟ من که گفتم پس می فرستم خودت قبول
نکردی. فقط می خواستی منت سر من بگذاری؟ آره؟! اصلا برای همین شما تماس گرفته بودین که منت
سر من بگذارین؟! نه توجیه نکن هیچی نمی خوام بشنوم لیاقت من همینه!
- باز که رسمی صحبت کردی و تو شد شما! منت کدومه؟! بابا من یک حرفی زدم. تو چرا اینقدر
حساسی؟ بس کن تورو خدامسیح. این چه رفتاریه آخه؟
و فایده ای نداشت! مسیح دوباره قطع کرد. از اینهمه زود رنجی و دید بدی که مسیح نسبت به گفته های
من داشت خسته شده بودم. ولی افسوس که دستم بسته بود و پای رفتنم نبود! کلافه و خسته شده
بودم. یک ترم تحصیلی هم تمام شد و پدر مسیح را بدون اطلاع اون به آمریکا برده بودن. همراه پدر
مسیح همسر و دو فرزند پسر هم بودند. اونها درست یک ماه قبل از پدر مسیح و بعد از گرفتن سهم
الارثی که داشتن برای همیشه به آمریکا رفته بودن بدون اینکه اصلا فکر کنن پدری دارن که بیماره و امکان
داره هر لحظه بمیره. تمامی کارها را بقول خودشون پنهانی انجام داده بودن ولی دریغ که مسیح همه
چیز را از قبل می دانست! و قبل از آنچه اتفاقی بخواد رخ بده اون همه چیز را به من می گفت و احتمال
می داد که چی بشه. تلفن منزلمون هم قطع شد و من بجای آماده شدن برای امتحانات آخر ترم تلاش
می کردم و با ماشین کار می کردم و مقداری خرجی برای اقامتم تو شیراز و اقساط تلفن و بدهی که
داشتم کنار می گذاشتم. مثل کسی که نزول گرفته هر چی پس انداز می کردم فایده ای نداشت و جایی
را پر نمی کرد. انگار نه انگار که روزی بیست هزار تومان کار می کردم. حتی با اینکه خرجش نمی کردم به
هفته که می رسید چیزی تهش نمی موند. همه چیز سخت و کسل کننده پیش می رفت. پیوند مغز
استخوان مسیح هم انجام شده بود ولی جواب نداده بود. در این بین پسر عمه ی مسیح که فرشید نام
داشت و اونطور که مسیح می گفت متخصص جراحی قلب بود هم از آلمان به ایران آمده بود آنهم به
همراه پدر آلمانیش! شبهای امتحان بود و اوائل زمستان! و مسیح از داغ نبود پدر در ایران شب و روز
نداشت.دیگه هر وقت که تماس می گرفتم یا داشت گریه می کرد یا دعوا می کرد یا حرف نمیزد و خیلی
کوتاه و خیلی افسرده با بله و خیر جوابمو میداد. شبهای امتحان بجای اینکه تمامی حواسم را به درسم
بدم کارم شده بود آرام کردن و روحیه دان به مسیح. ساعتی آرام میشد و بعد از ساعتی دوباره همان
آش و همان کاسه! حوالی عصر تماس گرفتم! ولی کسی که تلفن همراه مسیح را برداشت عمه ی
مسیح بود! شخصی فوق العاده خشک و رسمی و ناخن خشک! فلفور گوشی را قطع کردم. بافاصله
مسیج داد که این بی ادبی شما قابل بخشش نیست. یک ساعت دیگه تماس بگیرید چون با شما کاری
دارم!
ای لعنت به این روزگار. متوجه بودم که عمه ی مسیح مشکوک شده. ولی اون منو به اسم برادر ملیحه
یعنی دوست اینترنتی و صمیمی مسیح می شناخت که مسیح با کل اعضای این خانواده در ارتباط بود!
ولی نه اون همه چیز را فهمیده بود! و من یک ساعت بعد از اون تماس گرفتم!
- ا ا الو؟! سلام خانم صمدی! من رستمی هستم خوب هستین؟!
- سلام آقای رستمی نمیخوام حاشیه برم چون وقتی ندارم! عموی مسیح همه چیز را برای من توضیح
داد. و من فعلا جز همکاری کار دیگه نمی تونم انجام بدم. مسیح دیشب خواب دیده پدرش فوت کرده و
چه بسا که این حرف حقیقت داره و دقیقا پدرش دیشب فوت کرده ! الو؟! الو آقای رستمی؟! الو؟!
- ب ب ببخشید خانوم صمدی تسلیت عرض میکنم یکهو ریختم بهم! اگر کمکی از دست من بر میاد
بفرمائید دریغ نمی کنم!
- بله تنها کمک شما این هست که تا زمانی که قرار هست ما مسیح را از ایران خارج کنیم نگذارید اون
چیزی بفهمه. مراسم کفن و دفن همان آمریکا انجام میشه و برادرم حسین فردا عازم انجاست. فعلا
مسیح بخاطر خوابی که دیده خیلی بهم ریخته هست و هر چی میگه میخوام با پدرم تلفنی صحبت کنم
ما یک بهانه ای میاریم. دیگه سفارش نکنم. نباید بگذارید مسیح چیزی بفهمه! و ما رو کمک کنید تا از این
روحیه بیرون بکشیمش. فعلا تنها کسی که اون دوستش داره و می تونه به مسیح و ما کمک کنه شما
هستید. همین و خدانگهدار!
وای خدای بزرگ حسابی بهم ریخته بودم! و لرزی سختی بدنم را می سوزاند. مسیح قبلا هم گفته بود
که تنها امیدش تو این دنیا بعد از خدا پدرش هست. پدری که دوستش نداشت ولی مسیح باز هم اونو
یک پدر می دونست. رفتم کافی نت و به وبلاگمون سر زدم. وبلاگی که دردو دلهامون را داخلش می
نوشتیم. وبلاگی که مسیح مدتها بود توش نمی نوشت. مگر اینکه من اصرار می کردم! و چیزی را دیدم
که حیرت زده شدم! مرجان به تلافی اینکه پدر مسیح به اونها مهلت نداده بود و قرضی را که قرار بود ۱
ساله برگردونن ۵ سال طول کشیده بود. در اقدامی تلافی جویانه پیامی با این متن گذاشته بود!
-سلام آقای زرنگ! پدر من آتیش زد به تمامی اموالش! بنابراین حالا که من همه چیز را می دونم خبر
مرگ پدر مسیح را با افتخار بهش می رسونم و هیییییییییچ کسی هم نمیتونه جلوی منو بگیره ! این
گوی و این میدان! حالا ببین! مگر اینکه خانوادش را راضی کنی تا کل اون پول را به ما ببخشن! همین!
به سرعت این پیام را پاک کردم با موبایل مسیح که دست عمه اش بود تماس گرفتم و همه چیز را گفتم!
عمه اش که حسابی برافروخته و عصبانی شده بود بلافاصله با مرجان تماس میگیره و حسابی کن
فی........... می کنه. مرجان هم دقیقا نیم ساعت بعدش پیامی با این متن که مسیح جان خبر بدی
هست ولی خب به نوبه خودم درگذشت پدرت را تسلیت عرض می کنم. کار خودش را کرد! من که نمی
تونستم تا خود صبح تو کافی نت بشینم و مواظب باشم که برای مسیح پیامی نذاره که مبادا اون همه
چیز را بفهمه! به ناچار رمز وبلاگ را عوض کردم تا مسیح نتونه وارد بشه ! حدود ساعت شب بود که
مسیح با من تماس گرفت و همه خوابی را که دبده بود با اشک و آه تعریف کرد! و از من رمز وبلاگ را
خواست و اینکه چرا عوضش کردم! من هم به ناچار نقش بازی می کردم چاره ای نداشتم جز اینکه دروغ
بگم! دروغی که مسیح گفته بود اگر بگم برای همیشه همه چیز و حتی زندگی براش تمام میشه! و
مسیح که ذهن خیلی تیزی داشت چند کلامی با من حرف زد و بعد با خداحافظی گوشی را قطع کرد!
- ببین آقا سالار درسته که خبر مرگ پدرم برای من خیلی سخته! ولی اگر اون را از دهان تو بشنوم برای
من خیلی آسون تره تا اینکه از خانوادم بشنوم. مواظب باش به من دروغ نگی چون من همه چیز را قبل
از اینکه اتفاق بیافته می دانم و درک می کنم. پس اگر چیزی هست تا همین آخر شب وقت داری که
بگی در غیر اینصورت هیچ فرصتی برات نمی مونه! همین!
عجب وضعیتی. چه باتلاقی! از اونطرف توضیحات و توجیهات و هشدارهای خانواده ی مسیح به من! از
اینطرف مرجان و دسیسه و کارهاش! و از اینطرف هم مسیح و این گفته هاش! باید چی می کردم؟!
هان؟!! چی کار؟!