پیشگویی بسیار جالب با اعداد!

به تست زیر جواب بدهید و خود قضاوت کنید، حد اکثر ده درصد خطا وجود دارد، بهتر

 است خود را فریب ندهید!!!

1-

اول از هر چیز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستونی یا ردیفی (زیر هم) بر روی كاغذ بنویسید.



2- سپس در جلوی ردیف (ستون) 1 و 2 هر عددی را كه مایلید بنویسید.



 3-  حال در جلوی ردیف 3 و ردیف 7 نام شخصی را از جنس مخالف  -بنویسید.

 

**** قرار نشد به پایین نگاه كنید! تقلب ممنوع !! ****



4- نام اشخاصی را كه می‌شناسید (چه دوست یا اعضای خانواده یا فامیل) در جلوی ردیفهای 4، 5 و 6

بنویسید.

5- در ردیفهای 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنیوسید (در جلوی هر ردیف نام یك ترانه)

و حالا كلید رمز گشایی این بازی:

ادامه نوشته

تست روانشناسی بسیار جالب!!

تصور کنید در بیابان خشک و بی پایانی در حال راه رفتن هستید خسته،گرسنه،تشنه،پس از 5 ساعت
 
 پیاده روی......ناگهان ساختمان مجلل و با شکوهی در جلوی شما ظاهر می‌شود.

1.ساختمانی که جلوی شما ظاهر شده است چیست؟

الف-یک قصر    ب- یک موزه    ج- یک هتل    د-یک بنای مذهبی (مسجد-کلیسا-......)

2.شما از چه طریقی وارد ساختمان می‌شوید؟

الف-پنجره    ب- در        ج- بالکن         د- تونل زیر زمینی

 وقتی وارد ساختمان شدید آن را بسیار مجلل و باشکوه می یابید......ناگهان صدای در زدن

 می‌شنوید...در را باز می‌کنید و کسی را می‌بینید که واقعاً می‌خواستید با او باشید.

 

3. آن شخص کیست؟

به گشتن ادامه می‌دهید...پلکانی را می‌بینید که به طبقه بالا می‌رود.


 4.مارپیچی است یا مستقیم؟

از پلکان بالا می‌رویم تعداد پله ها را می‌شمارید.

 

5.چند پله بود؟(هر عددی از یک تا بی نهایت)

بعد وارد اتاقی می‌شوید..........

 

6.دلتان می‌خواهد این اتاق چقدر بزرگ باشد؟

الف-به اندازه یک آکواریوم 

ب-به اندازه یک اتاق معمولی  

ج-به اندازه یک جنگل 

 د-به اندازه  اقیانوس آرام

 

7.دلتان می‌خواهد رنگ دیوار اتاق چه باشد؟

الف-قرمز    ب-سیاه و سفید      ج- ارغوانی      د-زرد یا پرتقالی      و-رنگ های رنگین کمان

 

یک میز جلوی شما ظاهر می‌شود...

8.آیا گرد- مربع- مثلث یا بدون شکل خاصی است؟

و ظرفی با 5 میوه روی آن قرار دارد: گیلاس- سیب- کیوی- طالبی-هندوانه

 

9.یک میوه را انتخاب کنید.......

میوه ای که انتخاب کرده اید شما را به یاد این شخص می‌اندازد...

10.نام او را بنویسید.

 

11.شما میوه را برمی‌دارید و.........

الف-بلافاصله آن را می‌خورید.

ب- قسمت کرم خورده را می‌ برید و قسمت سالمش را می‌خورید.

ج-آن را می‌برید و داخلش را می‌بینید که کرم خورده است و....بعد به خوردنش ادامه می‌دهید

د-اگر کرم خورده باشد تمامش را دور می‌اندازید

 

از آن ساختمان خارج می‌شوید و 5 حیوان را می‌بینید.موش- آهو- اسب- دلفین- فیل

12.این حیوانت را به ترتیب اولویت که برایتان دارند رده بندی کنید..

 جواب....................برو به ادامه مطلب

ادامه نوشته

ماجرای پیدا کردن شوهر اینترنتی توسط دلربا دختر ننه قمر

این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش «دلربا» بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و

مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بى‌کمالات بود...

ادامه نوشته

امتحان دامادها

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.


یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.


یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که

پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.


دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.


فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم!

 از طرف مادر زنت»


زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

 
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم!

 از طرف مادر زنت»


نوبت به داماد آخرى رسید.


زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.


امّا داماد از جایش تکان نخورد.


او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.


همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.


فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش

نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

می‌دانستید برای ایرانیها جوك هم ساخته‌اند؟

در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می كرد كه سالها بچه دار نمی شد. او نذر كرد كه اگر بچه دار شود،

تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد!

 

روز اول یك شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان كار، هنگامی كه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر

ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و

 یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

 

روز دوم یك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگر ماجرا را به او گفت.

 فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر

 از طرف گل فروش دم در بود.

 

روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول

امتناع كرد.

حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز كند، با چه نظره ای روبرو شد؟


فكركنید. شما هم یك ایرانی هستید.

ادامه نوشته

راه حل کشور ها برای پیدا کردن کلید گم شده خانه!!

فرانسه


در این کشور درها معمولا قفل نیستند، بنابراین دستگیره در را می چرخانند و در را باز می کنند. بعداً

ماموران یک کلید یدکی درست می کنند یا قفل را عوض می کنند.

آمریکا


بلافاصله
F.B.I تعداد 194 نفر از مظنونین القاعده را دستگیر و تعدادی از ایرانیان را اخراح می کند و در

بازوجویی اعضای القاعده تعدادی بمب و موشک و نارنجک و تانک نفربر و موشک ضد موشک در

خانههای آنها پیدا می کنند، اما کلیدی پیدا نمی شود.

آلمان 


حتما یک کلید یدکی در جیب هلموت کهل است، آن را از او می گیرند.

بلژیک 


ابتدا مسئول مربوطه به ماموران نامه می نویسد و این خبر را می دهد، بعد موضوع طی نامهای به وزارت

کشور و وزارت امور خارجه خبر داده می شود، بعد نامههایی برای پارلمان اروپا نوشته می شود. بعد از نه

ماه نامه نگاری کلید خودش پیدا می شود.

انگلستان 


در انگلستان هیچ وقت هیچ کلیدی گم نمی شود، مگر اینکه از دهها سال قبل در مورد آن تصمیم گرفته شده

 باشد.

کلمبیا 


رئیس جمهور از قاچاقچیان می خواهد کلید را پس بدهند، آنها هم از او می خواهند قول بدهد دیگر درها را

قفل نکنند.

واتیکان 


پاپ از خداوند می خواهد جای کلید را نشان بدهد، بعد هم یک کلید ساز می آورند و در را باز می کنند.

ایتالیا 


گم شدن در این کشور طبیعی است، بنابراین در را می شکنند و خسارت آنرا به برلوسکونی می دهند.

افغانستان

 
با یک توپ 106 در را از جا می کنند و در این ماجرا تعدادی از نیروهای آمریکایی و القاعده هم به قتل می

رسند.

عراق 


چند ساعت منتظر می مانند تا عملیات استشهادی انجام شود، در جریان عملیات در هم باز می شود و می

 بینند صدام آنجا نیست.

سوئیس 


برای انتخاب بین باز کردن در یا باز نکردن آن رفراندوم برگزار می کنند.

روسیه 


یکی از دزدهایی که وزیر شده است، با یک سنجاق در را باز می کند.

ایران 


ابتدا تعدادی از عوامل نفوذی را که اتفاقا روزنامه نگار هستند دستگیر می کنند، بعد حزب الله از خواهران

می خواهد که مواظب حجابشان باشند، بعد چند روز روزنامه را تعطیل می کنند، بعد کمیسیون تحقیق تشکیل

شده و برای یافتن کلید وزارت اطلاعات را در جریان قرار می دهند، بعد معلوم می شود که از هر کلیدی

 چهار عدد یدکی در مجلس، ریاست جمهوری، شواری نگهبان، ، قوه قضاییه وجود دارد، بعد کلیدها را پس

از استفسار از شواری نگهبان می برند و می بینند هیچکدامشان در را باز نمی کنند. بعد با لگد در را باز می

 کنند و می بینند رییس جمهور یک هفته در آنجا گیر کرده بود و جیکش در نمی آمد.

شعری زیبا و لطیف

یاد دارم یک غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

دوره گردم دار قالی می خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

کوزه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری شیشه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

ناگهان آهی زد و بغضش شکست

اول سال است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

سوختم دیدم که بابا پیر بود

بد تر از او خواهرم دلگیر بود

بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک بر داشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

باز هم بانگ درشت پیر مرد

پرده ی اندیشه ام را پاره کرد

دوره گردم دار قالی می خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

کوزه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری شیشه خالی می خرم

خواهرم بی روسری بیرون پرید

آی آقا سفره خالی می خرید؟

 

مرد پشت فرمان نشسته بود نگاهش سرد و موجی ازخستگی در  صورتش بود

نگاهش سر گردان و قلبش خالی از هر آرزو . حتی فکرش رو هم نمیتونست

متمرکز کنه . دختر بچه ایی با گل کنار ماشینش بود .

گفت : آقا ! گل ؟؟؟

مر نگاهش کرد و گفت : گل واسه ی کی بخرم ؟

دخترک گفت : واسه ی خانومتون ...

مرد گفت : ندارم.

دخترک گفت : واسه ی مامانتون . مرد گفت : اینجا نیست .

دخترک گفت : واسه هر کی که دوسش داری !!!

مرد گفت : کسی رو دوست ندارم .

دخترک لبخندی زد و گل رو به مرد داد .

مرد گفت : گفتم گل نمیخوام .!

دخترک گفت : من این گلها رو به شما میدم که اولین دوست توی زندگی شما باشم ....

بدون شرح

خدمت دوستای گلم سلام ...........

اول یک خبر خوش قسمت بعدی قسمت آخر داستان زیر تیغه اگه تا حالا میخوندین قسمت آخرش رو هم بخونین و یک لطفی در حق من بکنین اگرم نه که...........................

دوم!!!!!!!!!!!!! چیه منتظر خبر دوم هستین ؟نخیر هیچ خبری نیست ببینم شماها هیچ کاری ندارین ایییییییییییییییی بابا

بعد نوشت:چیو نگاه میکنی عجب گیری دادیا

داستان بسیار زیبا و آموزنده ” نجار پیر ”

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت .
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .


صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .


سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .

نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .


او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .


در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
این داستان ماست .


ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید .

بازی با تیغ (قسمت دهم)

بالاخره برداشت. طوری که واقعا از حالش پیدا بود شروع به گریستن کرد. بی مهابا به خودش دشنام می

گفت. هر چی خواستم ارومش کنم فایده ای نداشت. توضیح وت وجیهاتم براش قابل قبول نبود. و در آخر

گفت:

- آقا سالار برات خیلی متاسفم . توضیحاتت برای من اصلا قابل قبول نیست. یادت هست برات خوندم که

مادرم در آخرین برگ از دفتر خاطراتش چی نوشته بود؟ نوشته بود: گلیم بخت کسی را که سیاه بافتند با

آب زمزم هم نمی توان شست.

و دوباره گوشی را قطع کرد. و دوباره شروع به گرفتن شماره اش کردم.

نه ! فایده ای نداشت! یک روز گذشت! و هنوز خبری از مسیح نبود. اعصابم بشدت بهم ریخته بود راه به

هیچ کجا نداشتم. تا اینکه حوالی ظهر با تماسی که از یک باجه ی تلفن گرفتم مسیح گوشی را

برداشت! بدون مقدمه شروع کردم به پرسیدن:

- معلوم هست کجایی؟ خوشت میاد گوشی را قطع کنی؟ هیچ میدونی این قطع کردن یک نوع بی

احترامی به حساب میاد؟ بگو ببینم حالت چطوره؟ اصلا معلوم هست داری چکار میکنی؟

باورم نمیشد اصلا انگار نه انگار اتفاقی افتاده! با صدایی بشاش و خندان گفت:

- خبه خبه! آقا سالار؟ همش داد میزنی؟ خسته نمیشی؟ نترس نمردم! هنوز زنده هستم! یعنی داشتم

می مردما ولی نشد! سرنگ هوا رو برداشتم که بزنم یهو عمو حسین اومد داخل و از دستم گرفت و کلی

هم سرم داد و بیداد کرد! من هم شب خوابیدم و خواب مادرمو دیدم! وسط یک دشت پر از گل لاله!

نشسته بود و منو صدا میزد. تا دیدمش دوان دوان سمتش رفتم. منو تو آغوشش گرفت و کلی تو بغلش

گریه کردم! کلی هم از تو شکایت کردم. باورت نمیشه آقا سالار ولی انگار هنوز عطر اونهمه گل تو فضای

اتاقم احساس میشه. باور نکردنی بود. چون همیشه فقط صدای مادرم رو می شنیدم نه اینکه بتونم

صورتش را هم ببینم.

مثل آدمهای دیوانه ناخودآگاه اشک ریختم! هر کسی از کنارم رد میشد فکر میکرد دیوانه شدم. ولی نه!

من دیوانه نبودم. خدا را شکر کردم که بلایی سر خودش نیاورده بود. همینطور که تو این ماجرا گیر کرده

بودم برام بس بود! چه برسه به اینکه احساس کنم خون یک آدم بیگناه بخاطر من ریخته بشه و بیافته

گردن خودم. عذاب وجدان. عذاب وجدان. عذاب وجدان...

این تنها چیزی بود که باعث می شد با اینهمه ناراحتی و عذاب روحی نتونم عقب بکشم و برای خلاصی

خودم روی همه چیز پا بگذارم. فردای اونروز با اینکه کلاس داشتم رفتم شاهچراغ. وضو گرفتم وارد حرم

شدم. بی اختیار اشک ریختم و شروع به نیایش با خدای خودم کردم. و به آرامی شفای تمامی مریضان و

مسیح را از خداوند منان خواستار شدم.

روزها مثل برق و باد سپری می شدند. هیچ کس نمی دانست که فردا قرار هست چه اتفاقی بیافته.

پیوند مغز استخوان مسیح نزدیک بود و در این بین حال پدرش هم رو به وخامت می رفت. عموی مسیح

دیگه به نامه های من جواب نمی داد. و عمه ی بزرگ مسیح هم از آلمان به ایران آمده بود. روزهای

سختی برای من بود. و هنوز نتونسته بودم پولی را که قرض کرده بودم برگردونم. مادرم تماس گرفته بود و

گفته بود که بزودی تلفن منزلمون هم بخاطر بدهی قطع میشه. من هم بخاطر این وضعیت و سردرگمی

بشدت رنج می کشیدم. آخه تا کی باید به پای کسی نشست که حتی خودش را از پشت وب کم

نشون نمیده؟! اونهم بخاطر یکسری عقاید. که خب بی منطق هم نبود! حتی نمیدونستم کجازندگی

میکنه. فقط می دونستم که عباس آباد تهران و حوالی خیابان سهره وردی شمالی زندگی می کنن.

خانه ای دوبلکس با متراژ هزار متر. سه درب طوسی رنگ که یکیش از داخل کوچه باز میشه. سر کوچه

یک باجه تلفنه. آیفون تصویری. درختهای بلند که از پشت دیوار و نرده های محافظ خونه کاملا مشخص

هستن. پلاک ممیز دار. نزدیک اون پادگان ارتش. ولی هرگز این خونه را پیدا نکردم! بارها هم شده بود که

بهش اعتراض می کردم که چنین خونه ای در عباس آباد وجود خارجی نداره و بالاخره متهم می شدم به

اینکه چرا قولم را شکستم و صبر نمیکنم تا روزگار همه چیز را درست کنه و چرا تجسس بیجا میکنم؟!

خب اینهم حرفی بود که مسیح میزد! ولی اون چه می دونست درون من چی میگذره؟!چطور باید به

دختری غریبه از جان و مالت مایه بگذاری تا بهبودیش را بدست بیاره ولی اون حتی یکبار خودش را نشون

نده. نمی دونم و هرگز هم نفهمیدم! در این بین و روزهایی که سپری می شدند یک شب که مسیح

مهمانی از اصفهان داشت و دختر خاله های نا مادری اش بودند هنگامی که من با موبایل مسیح که بعد

از پافشاری های زیادش براش خریده بودن تماس گرفتم و صدایی گوشی را برداشت که برای من جدید

بود! بله اون صدا صدای مرجان بود! دختری با اخلاق و رفتار و نوشتاری همچون میترا دوست قبلی

مسیح.

-الو؟! الو؟! ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفتم!

- نه اشتباه نگرفتین! با مسیح اگه کار دارین ایشون حمام هست ! می گم باهاتون تماس بگیرن!

- خیلی ممنون لطف می کنید!

وای خدای بزرگ چه اشتباهی ؟! چرا با این صراحت صحبت کردم ؟ نکنه همه چیز لو بره؟! اگر لو بره و

نگذارن با هم صحبت کنیم چی میشه؟! اگر مسیح نتونه با من ارتباط داشته باشه کارش تمومه!

 

این چیزی هست که دیگه در طول این مدت اثبات شده. وای خدای من!

چند ساعتی گذشت و مسیح با تلفن همراهش تماس گرفت! با حالتی عصبانی و غضبناک شروع به

پرخاش کرد!

- یعنی چی آقا سالار؟ من که گفتم خودم تماس میگیرم. نمیگی شاید عمه گوشی را برمی داشت! می

دونی اونوقت چی می شد؟

- خب حالا که طوری نشده . دختره کی بود؟

- دختر خاله ی نامادریم یا همون افلاطون خانم پدرم! چند روز اومدن اینجا بمونن. پدرم چند وقت پیش

۱۰۰میلیون بهشون قرض داده بوده حالا اومدن مهلت بگیرن و پدر را راضی کنن که دوباره بهشون وقت

بده. میترا خانم پدر هم داره تلاش میکنه که پدرم این پول را نگیره. بیچاره پدر شب تا صبح را یکسره

سرفه میکنه و سرطانش هم عود کرده.

- ای بابا! نمی دونم چی بگم مسیح. هرچی خودتون صلاح می دونین همون کار را بکنین. من خودم که

گیر این پولی هستم که قرض کرده بودم. بنابراین می فهمم قرض کردن چقدر سخته؟!

 

- چی؟ دست شما درد نکنه آقا سالار. مگه پولو پس ندادی؟ من که گفتم پس می فرستم خودت قبول

نکردی. فقط می خواستی منت سر من بگذاری؟ آره؟! اصلا برای همین شما تماس گرفته بودین که منت

سر من بگذارین؟! نه توجیه نکن هیچی نمی خوام بشنوم لیاقت من همینه!

 

- باز که رسمی صحبت کردی و تو شد شما! منت کدومه؟! بابا من یک حرفی زدم. تو چرا اینقدر

حساسی؟ بس کن تورو خدامسیح. این چه رفتاریه آخه؟

و فایده ای نداشت! مسیح دوباره قطع کرد. از اینهمه زود رنجی و دید بدی که مسیح نسبت به گفته های

من داشت خسته شده بودم. ولی افسوس که دستم بسته بود و پای رفتنم نبود! کلافه و خسته شده

بودم. یک ترم تحصیلی هم تمام شد و پدر مسیح را بدون اطلاع اون به آمریکا برده بودن. همراه پدر

مسیح همسر و دو فرزند پسر هم بودند. اونها درست یک ماه قبل از پدر مسیح و بعد از گرفتن سهم

الارثی که داشتن برای همیشه به آمریکا رفته بودن بدون اینکه اصلا فکر کنن پدری دارن که بیماره و امکان

داره هر لحظه بمیره. تمامی کارها را بقول خودشون پنهانی انجام داده بودن ولی دریغ که مسیح همه

چیز را از قبل می دانست! و قبل از آنچه اتفاقی بخواد رخ بده اون همه چیز را به من می گفت و احتمال

می داد که چی بشه. تلفن منزلمون هم قطع شد و من بجای آماده شدن برای امتحانات آخر ترم تلاش

می کردم و با ماشین کار می کردم و مقداری خرجی برای اقامتم تو شیراز و اقساط تلفن و بدهی که

داشتم کنار می گذاشتم. مثل کسی که نزول گرفته هر چی پس انداز می کردم فایده ای نداشت و جایی

را پر نمی کرد. انگار نه انگار که روزی بیست هزار تومان کار می کردم. حتی با اینکه خرجش نمی کردم به

هفته که می رسید چیزی تهش نمی موند. همه چیز سخت و کسل کننده پیش می رفت. پیوند مغز

استخوان مسیح هم انجام شده بود ولی جواب نداده بود. در این بین پسر عمه ی مسیح که فرشید نام

داشت و اونطور که مسیح می گفت متخصص جراحی قلب بود هم از آلمان به ایران آمده بود آنهم به

همراه پدر آلمانیش! شبهای امتحان بود و اوائل زمستان! و مسیح از داغ نبود پدر در ایران شب و روز

نداشت.دیگه هر وقت که تماس می گرفتم یا داشت گریه می کرد یا دعوا می کرد یا حرف نمیزد و خیلی

کوتاه و خیلی افسرده با بله و خیر جوابمو میداد. شبهای امتحان بجای اینکه تمامی حواسم را به درسم

بدم کارم شده بود آرام کردن و روحیه دان به مسیح. ساعتی آرام میشد و بعد از ساعتی دوباره همان

آش و همان کاسه! حوالی عصر تماس گرفتم! ولی کسی که تلفن همراه مسیح را برداشت عمه ی

مسیح بود! شخصی فوق العاده خشک و رسمی و ناخن خشک! فلفور گوشی را قطع کردم. بافاصله

مسیج داد که این بی ادبی شما قابل بخشش نیست. یک ساعت دیگه تماس بگیرید چون با شما کاری

دارم!

 

ای لعنت به این روزگار. متوجه بودم که عمه ی مسیح مشکوک شده. ولی اون منو به اسم برادر ملیحه

یعنی دوست اینترنتی و صمیمی مسیح می شناخت که مسیح با کل اعضای این خانواده در ارتباط بود!

ولی نه اون همه چیز را فهمیده بود! و من یک ساعت بعد از اون تماس گرفتم!

 

- ا ا الو؟! سلام خانم صمدی! من رستمی هستم خوب هستین؟!

 

- سلام آقای رستمی نمیخوام حاشیه برم چون وقتی ندارم! عموی مسیح همه چیز را برای من توضیح

داد. و من فعلا جز  همکاری کار دیگه نمی تونم انجام بدم. مسیح دیشب خواب دیده پدرش فوت کرده و

چه بسا که این حرف حقیقت داره و دقیقا پدرش دیشب فوت کرده ! الو؟! الو آقای رستمی؟! الو؟!

 

- ب ب ببخشید خانوم صمدی تسلیت عرض میکنم یکهو ریختم بهم! اگر کمکی از دست من بر میاد

بفرمائید دریغ نمی کنم!

 

- بله تنها کمک شما این هست که تا زمانی که قرار هست ما مسیح را از ایران خارج کنیم نگذارید اون

چیزی بفهمه. مراسم کفن و دفن همان آمریکا انجام میشه و برادرم حسین فردا عازم انجاست. فعلا

مسیح بخاطر خوابی که دیده خیلی بهم ریخته هست و هر چی میگه میخوام با پدرم تلفنی صحبت کنم

ما یک بهانه ای میاریم. دیگه سفارش نکنم. نباید بگذارید مسیح چیزی بفهمه! و ما رو کمک کنید تا از این

روحیه بیرون بکشیمش. فعلا تنها کسی که اون دوستش داره و می تونه به مسیح و ما کمک کنه شما

هستید. همین و خدانگهدار!

 

وای خدای بزرگ حسابی بهم ریخته بودم! و لرزی سختی بدنم را می سوزاند. مسیح قبلا هم گفته بود

که تنها امیدش تو این دنیا بعد از خدا پدرش هست. پدری که دوستش نداشت ولی مسیح باز هم اونو

یک پدر می دونست. رفتم کافی نت و به وبلاگمون سر زدم. وبلاگی که دردو دلهامون را داخلش می

نوشتیم. وبلاگی که مسیح مدتها بود توش نمی نوشت. مگر اینکه من اصرار می کردم! و چیزی را دیدم

که حیرت زده شدم! مرجان به تلافی اینکه پدر مسیح به اونها مهلت نداده بود و قرضی را که قرار بود ۱

ساله برگردونن ۵ سال طول کشیده بود. در اقدامی تلافی جویانه پیامی با این متن گذاشته بود!

 

-سلام آقای زرنگ! پدر من آتیش زد به تمامی اموالش! بنابراین حالا که من همه چیز را می دونم خبر

مرگ پدر مسیح را با افتخار بهش می رسونم و هیییییییییچ کسی هم نمیتونه جلوی منو بگیره ! این

گوی و این میدان! حالا ببین! مگر اینکه خانوادش را راضی کنی تا کل اون پول را به ما ببخشن! همین!

 

به سرعت این پیام را پاک کردم با موبایل مسیح که دست عمه اش بود تماس گرفتم و همه چیز را گفتم!

عمه اش که حسابی برافروخته و عصبانی شده بود بلافاصله با مرجان تماس میگیره و حسابی کن

فی........... می کنه. مرجان هم دقیقا نیم ساعت بعدش پیامی با این متن که مسیح جان خبر بدی

هست ولی خب به نوبه خودم درگذشت پدرت را تسلیت عرض می کنم. کار خودش را کرد! من که نمی

تونستم تا خود صبح تو کافی نت بشینم و مواظب باشم که برای مسیح پیامی نذاره که مبادا اون همه

چیز را بفهمه! به ناچار رمز وبلاگ را عوض کردم تا مسیح نتونه وارد بشه ! حدود ساعت  شب بود که

مسیح با من تماس گرفت و همه خوابی را که دبده بود با اشک و آه تعریف کرد! و از من رمز وبلاگ را

خواست و اینکه چرا عوضش کردم! من هم به ناچار نقش بازی می کردم چاره ای نداشتم جز اینکه دروغ

بگم! دروغی که مسیح گفته بود اگر بگم برای همیشه همه چیز و حتی زندگی براش تمام میشه! و

مسیح که ذهن خیلی تیزی داشت چند کلامی با من حرف زد و بعد با خداحافظی گوشی را قطع کرد!

 

- ببین آقا سالار درسته که خبر مرگ پدرم برای من خیلی سخته! ولی اگر اون را از دهان تو بشنوم برای

من خیلی آسون تره تا اینکه از خانوادم بشنوم. مواظب باش به من دروغ نگی چون من همه چیز را قبل

از اینکه اتفاق بیافته می دانم و درک می کنم. پس اگر چیزی هست تا همین آخر شب وقت داری که

بگی در غیر اینصورت هیچ فرصتی برات نمی مونه! همین!

 

عجب وضعیتی. چه باتلاقی! از اونطرف توضیحات و توجیهات و هشدارهای خانواده ی مسیح به من! از

اینطرف مرجان و دسیسه و کارهاش! و از اینطرف هم مسیح و این گفته هاش! باید چی می کردم؟!

هان؟!! چی کار؟!

 

...

بازم سلام به همه مهربونایی که با حرفاشون ارومم کردن و با جوکاشون خندوندنم ماهان و دایی خوبم مرسی بابت همه چی ...

نمیدونم چندوقته اینطوری شدم الان به این نتیجه رسیدم که به یک مشاور و یا متخصص نیاز دارم میدونین بزرگترین مشکل من اینه که نمیتونم دردودل کنم دیشب تا سحر بیدار بودم اینقدر گفتم" الابذکرالله تطمئن القلوب که کلی اروم شدم اما من به ارامش دایمی و طولانی نیاز دارم

امروز نسبت به دیروز بهترم ......

دلتنگی

سلام به همه دوستای گلم

شرمنده که دیر آپ میکنم اخه حالو روزه خوبی ندارم با این حالم نمیتونم مطلب بذارم نمیخوام ناراحتیمو منتقل کنم به اینجا دوست ندارم کسی منو غمگین ببینه هرچند که غم جزیی از زندگیه

اما خوب الان دیگه کم طاقت شدم از همه دوستام میخوام که واسم دعا کنن مطمئنا خدا زودتر ترتیب اثر میده

خیلی وقته که هیچکس صدای گریه هامو نمیشنوه البته اینجوری راحت ترم خیلی وقته که دستم به سمتش درازه ازش کمک میخوام باهاش حرف زدم گفتم که دارم داغون میشم گفتم که دیگه طاقت ندارم

گفتم خدایا دیگه بسه عاجزانه ازش خواستم حالو روزمو میبینه میبینه دارم اب میشم چرا هنوز دستمو نمیگیره بهش احتیاج دارم بچه ها شماها بهش بگین مطمئنا شماها دلتون از من پاک تره.

دیگه خنده هام کسی رو شاد نمیکنه اخه از ته دل نیست دلم بحال مادرم میسوزه میبینم که حال من اونم داره داغون میکنه 

خونه تکونی

سلام...

امروز گفتم کمی به حال و روز این وب برسم به سرم زد قالبشو عوض کنم هرچند که اون قالب به اسم( فانوسک خیال) بیشتر میومد اما خوب اینو گذاشتم واسه تنوع حالا میخوام ببینم نظر شما چیه ؟؟؟؟؟ انگار چشم باز تر میشه  زمینه روشن تر شده دلم میخواست خودم قالب بسازم

یکبار سعی کردم اما نصفه ولش کردم حالا شاید تو فرصت دیگه

راستی دایی جون همیشه شاکی نظرت چیه ببین امروز کلی اضافه کاری کردم مزایا و حقوق یادت نره راستی همین جا میخوام از دوست خوبم مهسا (مهسای علی) تشکر کنم واسه همه راهنماییهاش و همچنین دایی خوبم بابت همه خوبیهاش دوستتون دارم یه عالمه

اینا رو به شما تقدیم کردم

فالگوش..........

مطلبی را درباره‌ی مردی می خواندم که از تلفن سکه ای فرودگاه با همسرش تماس گرفته بود. پس از آن

که سکه هایش تمام شد، اپراتور برای اعلام این که یک دقیقه‌ی دیگر فرصت دارند، روی خط آمد. مرد

سعی داشت که با عجله گفت و گویش را با همسرش تمام کند، اما پیش از آنکه خداحافظی کند، تماس

آنها قطع شد. مرد در حالی که آه می کشید، گوشی را گذاشت و به طرف درِ اتاقک تلفن برگشت. در

همین موقع دوباره تلفن زنگ زد. مرد که فکر می کرد اپراتور پول بیشتری می خواهد، گوشی را بر

نداشت. اما حسی در وجودش می گفت که گوشی را بردارد. قطعاً اپراتور پشت خط بود. اما پول بیشتری

نمی خواست، بلکه پیغامی برایش داشت.

اپراتور گفت: «بعد از آن که گوشی را گذاشتید، همسرتان گفت که شما را خیلی دوست دارد، فکر کردم

شاید بخواهید بدانید.»

 

باربارا جانسون

پ.ن: یکی از نتایجی که علاوه بر نتیجه اصلی این داستان می شه گرفت، اینه که “شنود کردن همیشه

بد نیست تا نظر شما چی باشه ؟

تفاوت یهودی و مسیحی.......!!!

لئوناردو داوينچي براي كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شده بود ، او مي بايست نيكي را به شكل
 
عيسي و بدي را به شكل يهودا ( از ياران مسيح كه در همان شب تصميم گرفت به عيسي خيانت كند ) به
 
تصوير بكشد. او كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي مرد نظرش را پيدا كند . روزي در يك مراسم موسيقي
 
در كليسا ، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان خواننده پيدا كرد . بنابراين فورا جوان را به
 
كارگاهش دعوت كرد و از چهره او طرح هايي برداشت .

سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقريبا به انتها رسيده بود ، اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا
 
نكرده بود . كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند . لئوناردو
 
پس از تلاش هاي بسيار جوان ژنده پوش و مستي را در جوي آبي يافت . به زحمت از دستيارانش خواست تا
 
او را به كارگاهش بياورند ، چون فرصت ديگري براي طرح برداشتن نداشت .

گدا را كه هنوز مست بود و درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند ، دستياران سرپا نگه اش داشتند
 
و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي و بي تفاوتي و خودپرستي كه در صورت گدا مشهود بود نسخه
 
برداري كرد .

وقتي كار لئوناردو پايان يافت ، گدا كه تا حدودي مستي از سر و رويش پريده بود تابلوي جلوي رويش را ديد
 
و گفت : " من قبلا اين تابلو را ديده ام ! "

داوينچي با حيرت پرسيد : " كي ؟ "

جوان گدا گفت : " سه سال قبل پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم . موقعي كه در يك گروه موسيقي
 
آواز مي خواندم ، زندگي پررويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم . "
 
جوان سپس آهي كشيد و از كليسا خارج شد . لئوناردو بعد از رفتن جوان به تابلوي شام آخرش خيره شد ،
 
اين بار دقيق تر از هميشه ، ناگهان متوجه شد كه يهودا و عيسي بسيار شبيه هم هستند

یک متن قشنگ

این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت،

این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر

به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف

ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد .

 

Interview with god

گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

So you would like to Interview me? "God asked."

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time "I said"

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

God smiled

خدا لبخند زد

My time is eternity

وقت من ابدی است .

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

What surprises you most about humankind?

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

Go answered ….

خدا پاسخ داد ...

That they get bored with childhood.

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

They rush to grow up and then long to be children again.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

That they lose their health to make money

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

And then lose their money to restore their health.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

By thinking anxiously about the future. That

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

They forget the present.

زمان حال فراموش شان می شود .

Such that they live in neither the present nor the future.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

That they live as if they will never die.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

And die as if they had never lived.

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

God's hand took mine and we were silent for a while.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

And then I asked

بعد پرسیدم ...

As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

God replied with a smile.

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

To learn they cannot make anyone love them.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

What they can do is let themselves be loved.

اما می توان محبوب دیگران شد .

learn that it is not good to compare themselves to others.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

To learn that a rich person is not one who has the most.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

But is one who needs the least.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

And it takes many years to heal them.

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

To learn to forgive by practicing forgiveness.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

To learn that there are persons who love them dearly.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

But simply do not know how to express or show their feelings.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

They must forgive themselves.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

And to learn that I am here.

و یاد بگیرن که من اینجا هستم .

Always

همیشه

 

بازی با تیغ (قسمت نهم)

 

جلوی هر کسی دست دراز کردم! خدای بزرگ! یعنی دوستهام و تمام کسانی که منو میشناختن چه

فکری می کردن؟! ولی با این حال پیش خودم می گفتم که اگه بخاطر ناراحت نشدن و بهم نریختن

جسمی و روحی این دختر دارم این کار را انجام میدم پس در این میان غرور جایی نداره. من باید غرورم را

زیر پاهام می کشتم! بله غرورم! یعنی بزرگترین شاخصه ای که یک مرد با اون شناخته میشه و

شخصیتش شکل می گیره. پسری در خوابگاه ما بود که اهل یکی از استانهای غربی کشور بود و از منظر

خرابکاری و خلافکاری چیزی کم نداشت! همون ترم اول جیب سجاد را زده بود! به ناچار باهاش تماس

گرفتم و اونهم پول را بمن قرض داد و به شماره ی حسابم ریخت. ولی باید با بیست هزار تومان بهره

بهش بر می گردوندم! چاره ای نداشتم! در اون وضعیت کار دیگه ای جز این نمی تونستم انجام بدم!

وقتی با مسیح تماس گرفتم و گفتم که پول را جور کردم و نگران نباشه متوجه شدم که حالش زیاد خوب

نیست!

 

- الو؟ الو؟ ای بابا باز که داری سرفه می کنی؟!

 

- س س سل سلام!

 

- سلام خانم خانوما. حال و احوالتون چطوره؟

 

- خوبم. ممنون

 

- همیشه میگی خوبم. ولی این سرفه های مکرر نشان از حالی دیگر دارد!

 

- خب چی بگم؟ بگم که بدم خوبه؟ همش یادم بیارم که الان در چه وضعی قرار دارم خوبه؟

 

- ای بابا چرا ناراحت میشی خانوم نفر اول کنکور پزشکی. چیه؟

 

- هیچی. خب چه خبر؟

 

- خبر خاصی نیست جز اینکه اینقدر فکر و خیال نکن! گفته بودم که پول را جور می کنم! بالاخره جور

کردم.

 

- چی؟ جدی میگی؟ آخه از کجا؟ چطوری؟ 

 

- دیگه شما به کجا و چطوریش کاری نداشته باش. مهم این هست که جور شد.

 

- نه خیر باید توضیح بدی. مرگ من! مرگ من بگو چطور درست شد آقا سالار.

 

- چشم! چشم! از یکی از دوستام قرض گرفتم.!

 

- چی؟ چکار کردی؟ باید پس بدی به خودش لازم نکرده. نباید قرض می کردی. خودم یک کاریش می

کردم. احتیاج نبود بخاطر من بری و قرض کنی. بده به خودش.

 

- نه ببین گوش کن! الو الو؟!

 

و گوشی تلفنش را قطع کرد! نمی تونستم بهش بگم که از چه کسی قرض کردم! چون مسیح دوستهای

منو خیلی خوب می شناخت. خودم براش تعریف کرده بودم که جو خوابگاه چطور جوی هست. به ناچار و

با ترس و لرز که مبادا بفهمه دوباره باهاش تماس گرفتم و بهش گفتم که از سجاد قرض کردم!

 

- آخه چرا اینجوری میکنی؟! از سجاد قرض کردم! تو که می دونی واسه من مثل برادر نداشته می مونه.

ما این حرفها را با هم نداریم.

 

- شما خیلی اشتباه کردی! نباید بخاطر من قرض می کردی. این کارت درست نبود.

 

- حالا که کردم! دیگه چه فرقی می کنه؟! اینقدر هم شما خودتو ناراحت نکن چون خودت که بهتر از من

میدونی ذره ای پریشانی روحی وضعیتت را وخیم تر از آنی که هست می کنه.

 

- از دست شما آقا سالار!

 

- حالا شماره ی حساب بده که بریزم به حساب خانوم حسینی.

 

- باشه ولی قول بده که وقتی پولتو برگردوندم نگی نمی خوام. صبر کن چند دقیقه ی دیگه زنگ می زنم

و می پرسم بعد شما از همون باجه ای که الان هستی به من زنگ بزن. خیلی منو اذیت کردی با این

کارت. من خودم یکجوری این مشکل را حل می کردم شما نباید این کار را می کردی.

 

- بله! اگه حل کرده بودی حال و روزت این نبود! الانم منتظرم. زود باش زنگ بزن و بپرس و با من تماس

بگیر.

 

وتلفن را قطع کردم! همینطور که کنار باجه ی تلفن کارتی سر خیابان اینطرف و آنطرف می رفتم و از حالا

تو این فکر بودم که چطور باید تا سر ماه این پولو برگردونم. دلم می خواست باهاش درد و دل می کردم و

بهش می گفتم که پیش چه کسایی دست دراز کردم و غرورم را له کردم! ولی نه! ادب و وجدان من دور از

این اخلاق بود! چند دقیقه ای گذشت و من زنگ زدم!

 

- الو؟ سلام گرفتی؟

 

- بله ولی آخه زشته روم نمیشه بدم. آخه تو نباید این کارو می کردی.

 

- ببین مسیح جان اینقدر منو عصبی نکن بده اون شماره حسابو! می دونی که من از تعارف کردن

متنفرم.

 

- خیلی خب آقای بد اخلاق! بنویس: بانک صادرات - شعبه طالقانی قم - شماره ی ۸۲۴۵۳ - بنام فاطمه

قربانی!

 

- بله؟! بنام کی؟ فاطمه ی قربانی؟ این خانوم دیگه کیه؟

 

- خانوم حسینی گفت چون نمیتونه حساب جداگانه ی دیگه ای باز کنه و بخاطر شغل شوهرش همه

ایشون را می شناسن. بنابراین این جریان سریع به گوش شوهرش میرسه و چون آقا حسینی با من

مشکل داره همه چیز را می فهمه و به عموهام و پدرم اطلاع میده! بنابراین خانوم حسینی از دوست

صمیمیش یعنی خانوم قربانی شماره ی حسابش را گرفت تا به حساب ایشون بریزی.

 

- عجب!!! چی بگم والا! باشه هرجور خودت صلاح میدونی. همین کار را میکنم.

 

و من مبلغ مایحتاج را به همان شماره ی حسابی که داده بود واریز کردم و فردای آنروز بلافاصله خانوم

حسینی پول را به حساب مخابرات واریز کرد.

 

 لحظات سختی برای من بود. از روی دلتنگی به محض اینکه از خواب بیدار شدم دست و صورتم را

شستم و به سمت حرم حضرت عبدالعظیم رفتم. دوست داشتم یکی بزنه توی گوشم و با برق سیلی و

سوزشی که روی گونه هام احساس می کردم از خواب پا می شدم. همه چیز برای من مثل یک خواب

شده بود! گلدسته های ضریح را میدیدم! چند متر بیشتر با حرم فاصله نداشتم. تقریبا رسیده بودم. باجه

ی تلفن را دیدم و ناخودآگاه به سمتش رفتم و شروع کردم به زنگ زدن. یک بوق دو بوق بالاخره برداشت!

 

- سلام اگر گفتی الان کجام جایزه داری!

 

- سلام. نمیدونم! خودت بگو.

 

- الان حرمم. اومدم هم واسه شما دعا کنم هم واسه خودم!

 

- دست شما درد نکنه! واسه من دعا نکن خسته میشی!

 

- باز از این حرفا زدی؟ شروع شد باز؟

 

- نه آقا سالار. جدی میگم! اتفاقا خوب شد زنگ زدی. یک حرفایی هست که چند وقتی تو دلم سنگینی

میکنه می خواستم بهت بگم ولی نمی شد.

 

- خب بگو می شنوم.

 

- قول میدی ناراحت نشی؟

 

- تو که میدونی اگر هم بشم بروم نمیارم! پس بگو!

 

- راستش نمیدونم چجوری باید بگم. می خواستم بگم به من دل نبند!!! من شاید زیاد زنده نمونم! شما

بخاطر من خیلی زحمت کشیدی و تو سختی افتادی. نمی خوام اگر برای من اتفاقی افتاد ضربه ای

ببینی. پس بیا و همه چیز را تو همین حرم تمام کن. من میدونم که زیاد زنده نمی مونم. تو نباید بخاطر

من حروم بشی. این پول را هم بخاطر من قرض کردی می گم سر ماه بریزن به حسابت.

 

- چی؟ زده به سرت؟ این حرفا چیه میزنی؟ اگر قرار بر مرگ بود زبانم لال همون وقتی که گفتی سه ماه

بیشتر زنده نمی مونی همه چیز تمام شده بود. ولی دیدی که نشد! چرا نشد؟! چون تو عاشق هستی

و نور امید تو دلت هنوز سوسو میزنه. قرار بر این حرفا نیست. بعدش هم من خودم آگاهانه تصمیم گرفتم

و جلو اومدم پس این حرفها را بریز دور و دیگه هم تکرار نکن! من فقط می دونم تو عباس آباد تهران زندگی

میکنی! هنوز حتی آدرست را به من ندادی! هنوز حتی یک نگاه هم ندیدمت جز چند تا عکس که برام

فرستادی و تازه اونهم چقدر التماست کردم! شما حالت خوب میشه. منم درسم تموم میشه و همه چیز

درست میشه دیگه هم از این حرفها زدی نزدی!

 

همینطور زار زار گریه میکرد و پشت گوشی صدای هق هق زدن مظلومانش عذابم میداد و همینطور

خردم میکرد!

 

بعد از اینکه آرومش کردم تلفن را قطع کردم و به سمت حرم رفتم و وضو گرفتم و سلام دادم و وارد شدم.

یک گوشه رو به ضریح نشستم و بی اختیار اشک ریختم. بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و دوباره

نشستم و برای مسیح و شفا گرفتنش دعا کردم.............

 

از حرم خارج شدم و به سمت حیاط رفتم. از قبر ستار خان گذشتم و همینطور که سنگ قبرها را نگاه

میکردم و تو فکر بودم به یاد این افتادم که قبر برادر نفیسه هم همینجاست! از روی کنجکاوی به سمتش

رفتم. برادرش تو حادثه آتش سوزی مسجد ارگ کشته و بعد شهید اعلام شد.

 

رفتم سر قبرش و برای اون و چند قبر اطرافش فاتحه ای خواندم. با تلفن همراهم از سنگ قبرش چندتایی

عکس انداختم. همینطور از حرم و صحنش. و به سمت منزل رفتم.

 

بعد از خوردن نهارو کمی استراحت و تماس با مسیح واینکه بهش گفتم بیاد رو خط. به اینترنت وصل شدم

و عکسهایی را که گرفته بودم برای مسیح ارسال کردم. وای خدای من چه اشتباهی! چه حماقتی؟! تو

عکسهایی که براش فرستادم عکس سنگ قبر برادر نفیسه به چشم می خورد! خدای بزرگ! مسیح به

نفیسه که فقط در وبلاگ با من رابطه ی نوشتاری داشت به چشم یک رقیب نگاه میکرد. و حالا باید منتظر

عواقبش می بودم! بلافاصله از مسنجر خارج شد! از اینترنت بیرون رفت. من هم خارج شدم. و با اضطراب

اینکه می دونستم چی کار کردم شروع کردم به زنگ زدن! نه فایده ای نداشت! هیچ کسی گوشی را بر

نمیداره! هیچ کس جواب نمیداد! یعنی چی شد؟ اون قسم خورده بود یک کاری دست خودش میده. اگر

فقط ببینه حتی بدون اطلاع من نفیسه پیامی در وبمون گذاشته باشه. دیوانه کننده بود! چیکار باید می

کردم! مسیح دختری بود که خصوصیات مردانگیش بیشتر بود. و اگر حرفی میزد سر حرفش می ایستاد!

یعنی الان با خودش چیکار میکنه؟

 

خدای من! عرق سرد روی پیشانیم نشسته بود و نگران از این حماقت گیج و مبهوت مدام زنگ میزدم...

 

بازی با تیغ (قسمت هشتم)

آب دهانم خشک شده بود. ضربان قلبم بشدت بالا رفته بود. حتی می تونستم بالا رفتن آدرنالین تو

 رگهام را هم احساس کنم. ولی نه! ریسک نکردم!

 

- ا ا ا الو؟!

 

- بله بفرمایید؟!

 

- ببخشید منزل مهندس رضایی؟!

 

- نه خیر اشتباست!

 

آه بلندی کشیدم. و یک لیوان آب خوردم! شیراز بودم شبها هوا خیلی سرد میشد. عماد خروپف شدیدی

می کرد. آخر هفته بود و بچه های اطراف شیراز به خونه هاشون برگشته بودن. نهایت ۵ نفر در خوابگاه

بودیم. دلم خیلی گرفته بود. رفتم و بالای تختم نشستم. با اینکه عماد خواب بود و ساعت موبایلم ۱:۳۰

دقیقه ی شب را نشان میداد نی ام را که به دیوار آویز کرده بودم برداشتم. خوب نگاش کردم. انگار اونهم

از من گله مند بود! انگار عالم و آدم با من مشکل داشتن. لبهام را با زبانم تر کردم. نی را گوشه ی لبم

گذاشتم و آروم آروم شروع کردم به زدن. تا بحال اینطوری نزده بودم. شنیده بودم که هر چی بیشتر دلت

گرفته باشه صدایی که از نی در میاری هم سوزناکتره ولی تا بحال خودم تست نکرده بودم. هنوز چند

دقیقه ای نگذشته بود که عماد گفت:

 

- چیه؟ انگار خیلی دلت پره! ما رو که نگذاشتی بخوابیم لااقل تو بزن منم دشتی می خونم!

 

کم کم بچه های اتاق دیگه هم بیدار شدن و همگی اومدن تو اتاق من. چراغا خاموش بودن. سجاد پرید و

نشست بالای تخت کنارم. من زدم و عماد هم خوند. انگار همه یه بغضی تو گلوشون بود که داشت می

ترکید. نیم ساعتی زدیم و خوندیم و بعد حدود ساعت دو صبح لباسامون را پوشیدیم و رفتیم بیرون. انگار

فقط ما بیرون نبودیم! تو اون وقت شب کلی دانشجوی غریب تو شهر هر کدوم به سمتی می رفتن. یک

ساعتی قدم زدیم و بعد برگشتیم خوابگاه. از فرط خستگی بی اختیار خوابم برد. صبح شده بود و من با

صدای تلفن از خواب بیدار شدم. گوشی را برداشتم.

 

- بله؟ بفرمائین؟ (صدای سرفه های شدیدی به گوشم می رسید.)

 

- سلام خوبی؟

 

- مسیح خانم توئی؟ به به! چه عجب! زنگ زدی دعوا کنی یا آشتی؟

 

- میشه لطفا مزه نریزین؟ کمی حالم خوب نبود برای همین گوشی دستم نبود شما خوبی؟

 

- ممنون به لطف شما بد نیستم! دیروز زنگ زدم کی برداشت؟ پدرت بود؟

 

- نه! عمو حسین بود! تازه از انگلیس اومده. انقدر هم ازش بدم میاد که نگو.

 

- عجب چشمتون روشن! عموی گرامیتون هم تشریف آوردن!

 

و این مکالمه حدود چهل و پنج دقیقه طول کشید. از اونروز به بعد موضوع مکالمات ما در سفر مسیح به

خارج از کشور برای مداوا و رسم و رسومات و نوع خانوادش خلاصه می شد. مکالماتی از این قبیل:

 

- خب بالاخره میخوای چکار کنی؟ تو خودت هم میگی اگر از ایران خارج بشی حالت خوب میشه و

سلامتیت را بدست میاری. از طرفی میگی نمی خوام برم به دو دلیل! یکی من! و دیگری اینکه اینجا ثروت

مادرت را همه بالا میکشن! گور پدر پول! می خوای چکار؟ پول بهتره یا سلامتی؟ منم که قرار نیست فرار

کنم! منم منتظر می مونم تا شما برگردی. حالا حتی اگر ۱۰ سال طول بکشه. کی به کیه؟

 

- ببین آقا سالار من خودمم نمی دونم باید چکار کنم. ولی معتقدم که اگر قرار باشه خوب بشم همین جا

هم می تونم خوب بشم. ببین چه هدیه ای به من دادی؟! من قرار نبود اینهمه مدت زنده باشم ولی تو با

محبت و عشقی که به من هدیه کردی منو تا اینجا زنده نگه داشتی. و من مدیون تو هستم. پس اگر قرار

بر بهبودی من باشه من همینجا هم میتونم سلامتیم را بدست بیارم. و بدون که هیچ علاقه ای به پدرم و

خانوادم ندارم! چون عامل تمام رنج و عذاب های من همین خانوادم هستن.

 

- هر چی هم باشه خانوادتن! دیگه نمیدونم چی بگم! ما الان مدتهاست داریم سر این مسائل بحث می

کنیم ولی به نتیجه ای نمی رسیم. ( مدام با خودم درگیر بودم که اگر خدایی نا کرده اتفاقی برای این

دختر بیافته باعث و بانی اش منم! چرا که اون خودش پایبند و علاقمند من شد و برای من هیچ راه پس و

پیشی باقی نگذاشت.)

 

- شما تو فکر نباش! من اگر سرم هم بره از ایران خارج نمیشم! و بعد زد زیر گریه و زار زار گریه کرد. گریه

به خاطر بی کسیش. گریه بخاطر اینکه مادری نداره تا تو این لحظات سرش را روی سینه اش بگذاره و

ازش راهنمائی بخواد. گریه بخاطر اینکه من را هم حتی کنار خودش نمی دید. و من با شنیدن هر صدای

گریه اش رنجورتر و بیمارتر میشدم. مثل یک آدم افسرده و متفاوت از سالار ترم اول همش یک گوشه می

نشستم و یا کتاب می خوندم یا تو فکر بودم یا می خوابیدم. وضعیت روانی بسیار بدی داشتم.

 

گیج و مات و مبهوت! با کسی هم نمی تونستم حرف بزنم! یعنی گیرم که حرف میزدم! چی باید می

گفتم؟ آیا به بهترین دوستام که تو خوابگاه بودن باید می گفتم که من با دختری ارتباط برقرار کردم که

مبتلا به سرطان خونه و تا الان یکبار هم ندیدمش و حتی نمیدونم کجا زندگی میکنه؟ نه! نمی شد! باید

همه چیزو می ریختم تو خودم. صبح سه شنبه بود. و من کلاس پایگاه داده ها داشتم. کلاس مثل

همیشه شلوغ بود. از بین دخترها رد شدم و رفتم آخر کلاس کنار دوستم نشستم. کلاس که تمام شد

طبق عادت همه مراکز آموزشی و کلاسها کسانی که سوال و یا مشکلی داشتن سراغ بچه زرنگها و یا

اساتید خود میرفتن. آخرین نفر از کلاس خارج شدم. سه تا از دخترهای کلاس اطرافمو گرفتن.

 

- آقا سالار آقا سالار!

 

- بله؟ بفرمائید خانوم کریمی. امری دارین؟

 

- راستش اینجای درس را نفهمیدیم میشه لطفا یک لحظه برای ما توضیح بدین؟

 

از نگاهشون معلوم بود سوال بیخودی کردن! چون مطمئن بودم جوابش را می دونن و این قسمت درس

خوب فهمیدن! با این حال داشتم جوابشون را می دادم که تلفنم زنگ زد! مثل همیشه با صدای سرفه

های شدید شروع شد!

 

- سلام! خوبی؟ کجائی؟ سرکلاسی؟

 

- بله! فقط یک لحظه گوشی!

 

- خانوم کریمی! ببخشید من باید با تلفن حرف بزنم لطف کنید شما و دوستاتون این سوال را بگذارین

برای بعد تا براتون توضیح بدم! ممنون.

- خب چه خبر خانوم خانوما؟ خوبی؟ امروز چطوری؟ بهتری؟

 

- به شما ربطی نداره!!!!

 

- بله؟!!! خدا بخیر کنه! باز چی شده؟ دوباره چه اتفاق جدیدی افتاده؟ باز کی چکار کرده و دعواش باید

سر من خالی بشه؟

- مسخره نکن! برای چی گفتی میخوای با تلفن حرف بزنم؟ چرا نگفتی پشت خط کیه؟ چرا نگفتی

نامزدتم؟ اصلا با اون دخترا چیکار داشتی؟ مگر اون دانشگاه استاد نداره که اومدن از تو سوال می کنن؟

 

- چی؟ تو حالت خوبه؟ این حرفا چیه میزنی؟ باز که گریه میکنی. آخه یعنی چی؟ خب سوال داشتن منم

داشتم جوابشون را میدادم! می گفتم که ببخشید من دختری را دوست دارم به این دلیل نمی تونم به

شما توضیح بدم یا اصلا جواب سلامتون را بدم؟

 

- نه اصلا خوب کاری کردی! حق داری! آره شما حق داری! همه ی حق های دنیا برای شماست! کارات را

برای من توجیه نکن چون نمی تونم توجیهات شما را برای این کارت قبول کنم! چون با منطق من سازگار

نیست! هیچ کسی از یک دختری که خودش را بخاطر مقید بودنش نشون نمیده و آدرسی هم از خودش

نمیده و از همه مهمتر مریض هم هست خوشش نمیاد! تو هم حق داری! لعنت به من! لعنت به من!

لعنت ب.........!!!

 

و تلفن قطع شد! هاج و واج و گیج مونده بودم! یعنی کار من اشتباه بود؟ دیگه فرق خوب و بد را هم گم

کرده بودم! اصلا فراموش کرده بودم که کی بودم و چی هستم. تلاش کردم تا تلفنش را بگیرم ولی جواب

نمیداد!

 

باز رفتم تو لاک خودم. دیگه دوستامم به چشم یک آدم دم دمی مزاج به من نگاه میکردن. تنها کسی که

می خواست بفهمه توی دل من چیه و می خواست با من درد و دل کنه فقط سجاد بود. بچه ی دزفول

خوزستان. و من بعد از اینکه مسافت دانشگاه تا خوابگاه را با هم پیاده رفتیم همه چیز را براش تشریح

کردم و جالب اینجا بود که اونهم مثل من گیج شده بود و نمی دونست باید چکار کنه. 

 

فصل امتحانات نزدیک بود و من به تهران برگشتم و موبایلم بخاطر تماسهای مکرر با هزینه ی ۲۵۰ هزار

تومان بدهی قطع شد! شب بود! رفتم و پشت رایانم نشستم. گشتی تو نت زدم. دیدم وبلاگمون را با

شعرهایی سوزناک مبنی بر شکایت از من بروز کرده. اعصابم بهم ریخت. هر چی تو وبلاگمون براش پیام

گذاشتم بی فایده بود. جوابی نمیداد! رفتم تو سایت بانوی ماه و آب.

 

صدای دلنواز سه تارش روحم را صفا میداد. دست نوشته های نویسندش را می خوندم و لذت می بردم.

چند تایی از مطالبش را که با حال و هوام سازگار بود برداشتم و توی وبلاگ مشترکم با مسیح گذاشتم.

هیچ فضائی مثل این سایت و مطالعه ی مطالبش منو در این لحظات آروم نمی کرد. از طریق ای میل با

نویسندش تماس گرفتم تا شاید بتونم با خریدن قالب وب سایتش و با اجازه خودش بتونم برای روز تولد

مسیح کاری بکنم و خوشحالش کنم. ای میلی نوشتم و برای نویسنده اش فرستادم.

 

تا اینکه فردای اونروز زمانی که من انلاین بودم از طریق مسنجر با من تماس گرفت. بعد از کمی تعریفات از

وب سایتش و دست به قلمش توضیحاتی مختصر در مورد رابطم با مسیح و بیمار بودنش و هدفم از خرید

وبش بی نتیجه از مسنجر خارج شدم.

 

فرد مقیدی بود و به هیچ عنوان وبی را که بهش یادگاری می گفت نمی فروخت. خیلی اعصابم خورد شد.

با اینکه براحتی می تونستم عین قالب وبش را کپی و یا طراحی کنم با این حال بی خیال شدم و اصراری

نکردم چون به نویسندش احترام می گذاشتم و دست به قلمش را دوست داشتم ولی هر چند وقت یکبار

برای اینکه مسیح از من گله مند نشه که چرا در وبمون چیزی نمی نویسم و چرا بی اهمیت شدم مجبور

بودم مطالبی را که با حال و روزم سازگار بود از وبش بدزدم و در وبلاگ خودم بگذارم. چندی از آن مکالمه

نمی گذشت که مسیح زنگ زد! نیم ساعتی با هم حرف زدن تا اینکه مادرم صدام کرد.

 

آمدم . گوشی را گرفتم. با صدایی متعصب و جدی سلام و احوالپرسی کردم و توضیح دادم که چرا گوشیم

قطع شده. مسیح هم که انگار بعد از مکالمه ی با مادرم روحیه اش کاملا فرق کرده بود و سر حال بود

گفت:

 

- حالا که گوشیت قطع شده و میگی که پدرت هم حسابی ناراحت شده اونهم تو این خرابی وضع

مالیتون می خواستم چیزی بگم که خب نمیگم! ولش کن! 

 

با اصرارهای متوالی من مبنی بر پرسش بر سر این مسئله که چه اتفاقی افتاده مسیح سر حرف را باز

کرد و گفت:

 

- راستش پدرم هر ماه به خانوم حسینی حسابدارمون می گفت که مبلغ صد هزار تومن به حسابم بریزه

من هم اینطوری قبوض تلفن را بدون اینکه پدر بفهمه مبلغش چقدره از طریق خانوم حسینی پرداخت

 می کردم. ولی الان دو ماهه که پدر هیچ پولی به خانوم حسینی نداده که بریزه به حساب من و قبض

تلفن حدود ۳۵۰ هزار تومن شده و پدر چون همه ی کارهاش حساب شده بود و هست و بیشتر از ۲۰۰

هزار تومن پول برای  تلفن نمیاد دویست تومنش را پرداخت میکنه و الباقی را باید من بدم که هیچ پولی

دستم نیست. دیگه نمیدونم باید چکار کنم . تا سه روز دیگه هم تلفن قطع میشه و چون موبایل هم

ندارم و همین تلفن خط ماهواره ای دستمه و این هم قطع میشه دیگه نمی تونم باهات تماس بگیرم.

ولی بخدا نگفتم که تو پرداخت کنی یا قرض بدی بهم. گفتم که اگر قطع شد در جریان باشی دلیلش چی

بوده. الانم که بهت گفتم از خجالت خیس عرق شدم و حالم خوب نیست. فعلا خدانگهدار.

 

خب! باید چه کار میکردم؟ خشم پدر بر سر تلفن خودم. و ریزش نیرو در شرکت خودرو ساری که پدرم

درش کار میکرد و مدیر اداریش بود و حالا سه ماه بود که باز خریدش کرده بود و فقط با ماشین در آژانس

کار میکرد! پس با ماشین هم نمی تونستم کار کنم. و اینهم از مسیح.

 

وقتی به این فکر می افتادم که چقدر آدم حساسیه و الان بجای اینکه فکرش آزاد باشه همش تو

استرسه که اگر تلفنش قطع بشه پدرش همه چیز را می فهمه و برای هردومون بد خواهد شد دیوانه

میشدم! به خودم لعنت می فرستادم که چرا نتونم براش کاری کنم. و به هر دری زدم بتونم این پول را

براش فراهم کنم. پیش هر کس و ناکسی دست دراز کردم و حتی سراغ کسانی که مدتها باهاشون

رابطه نداشتم رفتم. تا اینکه این پول جور شد! اما از کی؟ و به چه قیمتی؟!!!

 

ادامه دارد...

شام مهتاب

 شام مهتاب

تواون شام مهتاب کنارم نشستی

   عجب شاخه گلوار به پایم شکستی

              قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

                   که صورتگری رو نبود اینچنینی

                         پریزادعشقو مه آسا کشیدی

                              خداروبه شورتماشا کشیدی

                         تودونسته بودی چه خوش باورم من

                                شکفتی وگفتی ازعشق پرپرم من

                       تا گفتم کی هستی توگفتی یه بیتاب

                       تاگفتم دلت کوتوگفتی که دریاب

          قسم خوردی برماه که عاشق ترینی

  تویک جمع عاشق توصادق ترینی

           همون لحظه ابری رخ ماه آشفت

             به خودگفتم ای وای مبادادروغ گفت

                   گذشت روزگاری ازاون لحظه ی ناب

                            که معراج دل بودبه درگاه مهتاب

              دراون درگه عشق چه محتاج نشستم

            توهرشام مهتاب به یادت شکستم

         توازین شکستن خبرداری یانه

               هنوزشورعشقوبه سرداری یانه

                تودونسته بودی چه خوش باورم من

                       شکفتی وگفتی ازعشق پرپرم من

                        تاگفتم کی هستی توگفتی یه بی تاب

                           تاگفتم دلت کوتوگفتی که دریاب

              قسم خوردی برماه که عاشق ترینی

         تویک جمع عاشق توصادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه آشفت

      به خودگفتم ای وای مبادادروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهودادم به تویادگاری

بازی با تیغ (قسمت هفتم)

گاهی اوقات برنامه های زندگی آنطور که باید پیش نمیرود. مثل اینکه بیداری ولی عمریست که خوابیدی

و یا دیریست که خوابیدی ولی هوشیار و بیداری. و من جزو دسته اول بودم. با چشمهایی تیزبین و بیدار

در خوابی عمیق مرده بودم!

 

بعد از خواندن نامه عموی مسیح و شوکی که به من وارد شده بود نمی دانستم باید چه کنم. نوعی

سردرگمی و پریشانی خاطر دامن گیرم شده بود ناخواسته و به قصد کمک روحی و روانی و نه از روی

ترحم بلکه انسانیت. به یک دختر معصوم و بیمار که مدت زیادی زنده نمی ماند. در این گرداب و بازی

روزگار گرفتار شده بودم. از طرفی دیگر در خانواده ای بزرگ شده بودم که بویی از نامردی و عقب کشیدن

درش به مشام نمی رسید. یاد گرفته بودم که اگر برای زندگی بخشیدن به کسی که روی لبه ی تیغ

زندگی راه میرود جانت را هم فدایش کنی عیبی نیست! براستی که زندگی کردن همانند بازی با تیغ

است. پس نمی توانستم با خودم کنار بیایم و عقب بکشم!!! خودم را هم نمی توانستم گول بزنم. چرا

که پس از سپری شدن این چند ماه و مکالمه های طولانی مدت روزانه مان نوعی دلبستگی به مسیح

پیدا کرده بودم.

 

وقتی می خندید سعی می کردم بلندتر از او بخندم و وقتی گریه می کرد تلاشم این بود تا آرامش کنم. و

چه بسا که با سختی آرام می گرفت و وقتی اعتراف می کرد که هرگز به این اندازه شاد و سرزنده نبوده و

اینگونه بلند نخندیده است شور زندگی را که در صدایش موج میزد احساس می کردم.

 

در پاسخ به نامه ی عموی مسیح مطلبی نوشتم و به ای میلش ارسال کردم. نامه ای با این مضمون:

 

جناب آقای دکتر حسین صمدی زاده عزیز با سلام!

 

گستاخی مرا ببخشید که برایتان نامه نوشتم. می دانم که شما گفتید وقت برای مطالعه و پاسخ دادن

ندارید ولی نتوانستم آرام بگیرم و چیزی برایتان ننویسم.

 

راستش قرار نبود رابطه ی بین من و مسیح اینگونه بشود که اکنون هست! ولی خب بر خلاف انتظارم او

بیش از آنچه فکر می کردم احساسی بوده و هست. و بشدت دلبسته ی من شده است. دلبستگی که

باعث میشود تا بگویم در پاسخ به همکاری هایی که از من خواستید نمی توانم کار زیادی برایتان انجام

دهم! اما قول میدهم تا جایی که می توانم تمامی سعی و تلاش خود را بکار ببرم...!

 

من تعجب میکنم شما با اینکه شناخت بسیار زیادی از مسیح جان دارین چگونه این خواسته را مطرح

کردید که من از او کم کم فاصله بگیرم! او الان در مرحله ای قرار دارد که اگر قرار باشد من ذره ای عقب

بکشم بلافاصله متوجه می شود و وضعیت بیماری اش از اینی که هست وخیم تر و وخیم تر می گردد!

 

یادم هست روز اول چت کردنمان به من گفت که سه ماه دیگر بیشتر زنده نیست ولی چه شد؟

 

آنچنان نیرو و امیدی در او بوجود آورده ام که هم اکنون نفس می کشد و طوری که خودش می گوید

حالش خیلی بهتر از گذشته است. در مورد پدر مسیح خانم هم متاسف شدم! مطمئنا اگر بفهمد پدرش

به سرطان ریه مبتلا شده شوک بزرگی میبیند. در پایان ممنونم که نامه ی مرا مطالعه فرمودید و من هم

تا جاییکه بتوانم شما را کمک خواهم کرد.

 

                                                                                   ارادتمند شما: سالار

 

خدای بزرگ! چه کار می تونستم بکنم! واقعا گیج شده بودم! این دختر بقدری حساس و رنجور بود که اگر

یکم دیر بهش زنگ می زدم حسابی بهش بر می خورد و حالش بد میشد. چه برسد به اینکه حالا من

بخوام ازش کم کم فاصله بگیرم! برای مسیح فقط یک مرز در اینگونه روابط وجود داشت. بقول خودش یک

طرف سیاهی و تباهی بود و طرف دیگر عشق! و او عاشق بود! عاشق من! عاشق منی که باعث شده

بودم تا کنون نفس بکشد و با دیو بیماری اش مبارزه کند. دختر فوق العاده سرسختی بود. سرسخت و

پرتلاش.

 

دیگه نمی دونستم باید چه کرد! کم کم سعی کردم دیر به دیر تماس بگیرم. دیر به دیر چت کنم! دیر به دیر

مطالبم را در وبلاگمون بنویسم! آخه مسیح دیگه با من می نوشت. با هم در یک دفتر خاطرات مجازی.

 

البته بیشتر شعرهایی می نوشت که صدای اعتراض مرا بالا میبرد! شعرهایی که همه و همه بوی  تنفر و

پلیدی میداد! شعرهایی که به نوعی اعتراض نسبت به خودم تلقی می کردم. و وقتی می پرسیدم که آیا

برای من نوشته یا نه به آرامی پاسخ میداد:

 

- خب شعره دیگه آقا سالار! دست من که نیست! میاد تو ذهنم و من هم بلافاصله می نویسم! حالا چه

خوب و چه بد!

 

ساعتها برام به سختی می گذشتن. تا اینکه مسیح تماس گرفت! صداش می لرزید! بغض کرده بود و گویا

دنیایی از فریاد در گلوش گره خورده بود و توان بیرون آوردنشون را نداشت!

 

- سلام! خوبی شما!

 

- سلام مسیح جان. ممنون تو چطوری؟ باز هم که با من رسمی حرف میزنی

 

- باز هم که شما گیر دادی؟! می خوام یک چیزی ازت بپرسم فقط یادت باشه به من دروغ نگی! چون از

دروغ هم متنفرم و هم زود می فهمم!

 

- باشه بپرس! چرا دروغ؟

 

- ببین آقا سالار. من فکر میکنم عموم به شما نامه نوشته! نامه که از من فاصله بگیری تا من دلتنگت

نشم وقتی که برای معالجه به انگلستان میرم! درسته؟

 

- خ خ خب....

 

- نمی خواد جواب بدی! خودم می فهمم! پاسخی نداری نه؟!

 

- والا چی بگم؟

 

- ببین آقا سالار. یک چیز را مطمئن باش من حتی شده جلوی خانوادم بایستم امکان نداره شما را ترک

کنم و از ایران خارج بشم! فهمیدی؟ فهمیدی؟ فهمیدی؟

 

- چرا داد میزنی مسیح جان؟ آروم باش. خونسردیت را حفظ کن! حالا که چیزی نشده دختر خوب!

 

- اصلا با شما هم قهرم شما مردها همه تون مثل هم هستین! همه تون دروغگویید. بیخود نبود که تو

این چند روزه رفتارت تغییر کرده . باهات قهرممممممممممممممم!

 

و گوشی را با فریاد و گریه قطع کرد! مغزم سوت می کشید!

 

خدایا این چه بازی که با من میکنی؟ این دختر حالش خرابه عموش هم اونطور به من گفته! خودش هم

اینطور! آخه من باید چکار کنم؟ هر چی هم زنگ میزنم بر نمیداره. نکنه حالش بد شده باشه؟ چطوری

أرومش کنم؟ ای خداااااااااااااا.

 

رفتم پشت سیستمم و به اینترنت وصل شدم. براش کامنت و مطالبی گذاشتم تا اگر رفت تو وبلاگمون

بخونه و زنگ بزنه. و کمی وضعیت را براش تشریح کردم. گشتی هم در دیگر وب سایتها زدم تا اینکه وب

سایتی را پیدا کردم که نظرم را به خودش جلب کرد! وب سایتی با نام بانوی ماه و آب! به ترکی میشد آی

سودا! قالبی مشکی داشت و عکس ماه در آب در بنر وب سایت و بالای صفحه اصلیش خود نمایی

میکرد. تکنوازی سه تار دلنشینی توش حکمفرما بود که به دل می نشست. شروع کردم به خوندن

مطالبش! اسم نویسندش آی سودا بود! قلمی بسیار زیبا داشت. نوشته هاش بقدری گرم بود که حس

می کردی انگار خودت نوشتی. یعنی این کی بود که اینقدر ملموس و زیبا می نوشت؟ نوشته هاش با

روح آدم بازی می کرد. بعضی قسمتهای این وب آدمی را بفکر فرو میبرد بعضی به گریه و بعضی به خنده!

دیگه از اونروز به بعد کارم شده بود سر زدن به این وب و خواندن مطالب روزانه ی نویسنده اش.

 

آرامشی که از این محفل پیدا کرده بودم توصیف ناشدنی بود.

 

گذشت....! بله ! دو روز از مسیح بی خبر بودم! دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و مدام در این فکر

بودم که نکنه حالش بد شده باشه! دل را به دریا زدم و با اینکه هشدار داده بود تماس نگیرم شخصا زنگ

زدم. یک بوق! دو بوق! سه بوق! بالاخره گوشی را برداشتند!

 

- بله؟ بفرمائین؟ الو الو الو................؟!

 

این صدای کی بود؟ عموش بود؟ پدرش بود؟ برادراش بودن؟ یعنی کی بود؟ باید چکار میکردم؟ آیا باید

حرف بزنم؟ نگرانم! باید چکار میکردم؟! تا اینکه.........!