دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد…
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید…
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند…
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید…
موعد عروسی فرا رسید...
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور
شده بود…
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا
باشد …
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و
چشمانش را گشود !
همه تعجب کردند و مرد گفت:"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر ۱۳۸۹ ساعت 9:49 توسط عسل قطبی
|
سلام به همه کسانی که قابل میدونن و به وبم سر میزنن