روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً

وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .پیرزن بسیار محترمانه از

مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را

از تن به در آورد .مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به

کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل

کرد .وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر

عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .پیرزن

پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری

خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و

زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند