به نام اونی که هرآغازی را پایان است و هرپایان راسرانجامی.....................

همواره زندگی آدمی ازبدو تولدتا عروج بسوی خداوند و معبود خویش در فراز و نشیب

 

 های متعددی قرار میگیرد که مسیر رشد ونمو و یا پستی و سقوط وی را فراهم می

 

 آورد! این مجموعه مکتوب که از هم اکنون شروع به نگارش آن مینمایم دریچه ایست

 

به سوی داستانی که نه البته داستان بلکه حقیقت بازی با زندگی انسانهای پاک و

 

ساده ای را به وضوح برایتان نمایان می سازد. امیداست با مطالعه مستمر این

 

مجموعه که نمیدانم چقدر به درازا بکشد و با تامل و مساعدتی که بخرج می دهید از

 

این پس با چشمان باز مسیر زندگی خویش را مشخص کنید و عشق هرگز

 

چشمانتان را کور نکند که وقتی چشم باز کردید ببینید نه مسیر رفت در پیش رو دارید

 

نه مسیر بازگشت. و براستی که دکتر شریعتی در کتاب هبوط در کویر خویش فرمود

 

که : دوست داشتن از عشق برتر است! و دوستان من پس از این ماجرا به این

 

حقیقت پی بردم که عشق براستی چشم دل و عقل را کور می کند و به سرابی

 

بیش نمی ماند که در اکثر مواقع ادمی رابه عصیان و تباهی می کشاند! و حقیقت

 

عشق چیزی بیشتر از آن است که ما انسانهای سر تا پا غرق گناه قدرت درک و

 

لمس آنرا داشته باشیم و بدرستی که چه به غلط بسیار بارها نام هر رابطه ای را با

 

نام مقدس عشق واقعی آلوده می کنیم. پس این مجموعه را بخوانید و هشیار باشید

 

در گام برداشتن در مسیر ستوار زندگی..

.

..

...

نمی دونم از کجا شروع کنم. راستش به یاد آوردن نکته به نکته و همه ماجراها از

 

 چهارسال پیش تا امروز خیلی سخته. اسم من سالار هست! این اسمی هست که

 

از اول داستان تا پایان آن همواره میخوانید. بگذارید از اینجا شروع کنم

 

 

زمستان سال ۸۳ بود. تازه دیپلم گرفته بودم و دریک پادگان نظامی بصورت پاره وقت

 

کار میکردم. اوج جوانی و خامی و شور و شوقم بود. تا اینکه اوایل عید بود که یکی از

 

بستگانم که داییم بود قرار شد تحت نظر نیروهای امنیتی کشور به ایران بیاد. آخه

 

ایشان در یکی از اپوزیسیون های خارج از کشور فعالیت های سیاسی  کرده بود. و

 

تمامی طایفه و خانواده قرار شد برای تحویل گرفتنش به یکی از مکان های تعیین

 

شده بریم و بعداز ۲۴ سال بی خبری از داییم ایشان را تحویل بگیریم . مشغول کار

 

بودم که ناگهان تلفنم زنگ خورد! پدرم بود! مردی سخت کوش و با جذبه و روزگار دیده

 

و فهمیده.

 

گفت: سلام!

 

علیک سلام خوبی شما؟

 

گفت : ممنون چقدر دیگه کار داری؟

 

چیز زیادی نیست دو ساعت دیگه میام خونه. چطور مگه؟

 

گفت: آوردنش! داریم میریم دنبالش بیاریم خونه!

 

چی؟ اومد؟ خب باشه شما برین .من نمیتونم زودتر بیام پس خونه همدیگه رو

 

 میبینیم!

 

گفت: باشه پس سعی کن سریعتر بیایی. خداحافظ

 

باورم نمی شد که اومده ایران . کارم را سریع جمع و جور کردم و براه افتادم. تو راه

 

همش با خودم فکر می کردم باید چطور و چه شکلی باشه که مادر و بقیه فامیل

 

آنقدر ازش تعریف می کردن؟ نکنه آدم خطرناکی باشه؟ نه نه ! فکر نکنم! تا اینکه

 

رسیدم سر کوچه! کوچه ما بن بست بود و ما از قدیمی های آن محله بشمار می

 

رفتیم. از سر کوچه تا جلوی درب منزل پدربزرگ جماعتی ایستاده بود. آخه ما با

 

پدربزرگ و مادربزرگ زندگی می کردیم اونها طبقه پایین و ما هم طبقه بالا! هر کسی

 

منو می دید می گفت : آقا سرت سلامت چشمت روشن تبریک عرض می کنیم. من

 

هم مات و مبهوت با عجله از میان مردم سر میخوردم و سمت منزل میرفتم. وای

 

خدای من چی میدیدم؟ سه تا گوسفند قربانی شده کف حیات بود که پدرم داشت

 

سلاخیشون می کرد. آخه قبلا قصاب بود. تو حیاط فرش انداخته بودن و تمامی طایفه

 

جمع شده بودن خونه ما. طوری که اصلا جا برای نشستن نبود . به همه سلام کردم.

 

ناگهان مادر با چشمان سرخ وگریان از سر شوق دوید سمتم. اصلا متوجه چیزی

 

نبودم . فقط سرم می جنبید تا ببینم می تونم چهره جدیدی را ببینم؟ مادر گفت؟ بیا

 

بیا ببرمت پیش داییت. و دستم را گرفت و کشان کشان منو با خودش برد. از میان زن

 

های فامیل که تو چند اتاق مجاور نشسته بودند بزور رد شدم. و دیدم مادربزرگ سر

 

مردی قد بلند با موهایی که کمی سفید شده بود را بغل گرفته و داره زار زار گریه

 

میکنه. یکدفعه مامان گفت: جواد داداش اینهم سالار که وقتی یکسالش بود رفتی.

 

سرش را بالا گرفت. تو چشمام نگاه کرد. گفت: سلام پهلوان. نمی خوای داییتو

 

بغل کنی؟ بی اختیار به سمتش رفتم. تو آغوش گرفتمش و گفتم خوش آمدی!

 

با خنده گفت: دایی فرارکن دایی فرار کن را پس تو می گفتی تو تلفن. آره؟ (آخه سه

 

ماه قبل از اطلاع ما از برگشتنش و موجودیتش قصه هایی با نیرو های امنیتی و

 

مصاحبه هایی تلفنی با خود جناب دایی داشتیم و اکثر اوقات اگر منزل بودم خودم

 

صحبت می کردم ولی باورم نمیشد اونطرف خط داییم بوده باشه )

 

خب آره من بودم. به هر حال خوشحالم می بینمت. خوش آمدی!

 

دستم را گرفت و باهم به اتاقی آمدیم که آقایان فامیل نشسته بودند. همه به پامون

 

بلند شدن و سلام کردن. نشستم کنارش. تا اینکه..........