یکی از عموهای پدر و مادرم (آخه از قضا پدر و مادرم پسر عمو و دختر عمو هستن) با صدای بلند گفت:

- برای سلامتی گل سرسبد و گمشده چندین سالمون آقا جواد گل صلوات بلند بفرست.

- اللهم صل الا محمد و آل محمد

برای چند دقیقه ای سکوت سنگینی تو مجلس حکم فرما شد. همه به داییم که کنار من نشسته بود

 نگاه می کردن ومن هم افکارشون را از چشماشون می خوندم.

یکی با خودش فکر می کرد که یعنی تو این همه سال کجا بوده؟! یکی دیگه هم غرق در این فکر بود که

یعنی چقدر با خودش آورده؟ دیگری هم چرت می زد و یکی دیگه هم تو این فکر که نکنه برامون دردسر

درست بشه اصلا چکار می کرده تو این سالها؟!! خلاصه امر هر کسی تو افکار خودش غوطه ور بود و عده

ای هم با کنار دستی هاشون که سالی یکبار هم را میدیدن گرم صحبت کردن بودن. ناگهان صدای گریه

بلندی از تو کوچه به گوشم خورد که گویا طرف دوان دوان به سمت خونه می آمد. وارد حیاط شد اومد تو

مجلس آقایون و همینطور با خودش می گفت:

- کوشش؟ کجاست؟ دایی؟ دایی؟

بله ایشون نسیم خانم دختر خاله بزرگ من بود. باز هم مثل همیشه جلف و بی آبرو لباس پوشیده بود.

هر وقت می دیدمش موهای تنم از شدت عصبانیت و تنفر سیخ می ایستاد. دلم می خواست بگیرم

خفش کنم. این یکی تو کل فامیل عتیقه بود! خانوم از وقتی رفته بود دانشگاه همه چیزش عوض شده

بود. دایی به من گفت:

- سالار این دختره کیه؟

- دایی جان دختر خاله خدیجه ست یکمی قاطی داره!

- چی داره دایی؟

- هیچی شما جدی نگیر!

تا اینکه حضرت علیه چشمشون به جمال آقا جواد روشن شد! اومد سمتش و بغلش کرد و زار زار زد زیر

گریه. آقا دایی هم فکر کرد اینجا اروپاست و نسیم خانم را با همون وضع نشوند کنار خودش تو

اتاق آقایون! آخه خانم خانما چادرشون را تو حیاط انداخته بودن زمین!

خلاصه امر این اومد اون یکی رفت. اون اومد این یکی رفت! داستان همینطور به درازا ادامه داشت تا اینکه

شب شد و شام خوردیم و کم کم مهمان های عزیز خونه رو خالی کردن. یادش بخیر هیچ وقت یادم نمیره

انگار همین دیروز بود. یک هفته ی اول تا صبح خواب نداشتیم. نه ما می خوابیدیم و نه می گذاشتیم اون

بنده خدا بخوابه. همش حرف و حرف و حرف!

تا اینکه یک روز که یواش یواش یخ ارتباط شکسته شده بود و دایی با همه انس گرفته بود مادر گرامی تو

گوش دایی جان خوند که:

- داداش برو یکم نصیحتش کن. دیپلمش را گرفت. دل به درس هم نمیده الان هم تو یک ارگان نظامی پاره

وقت داره کار میکنه. باد تو سرشه! حالیش نیس! میگه میخوام استخدام رسمی بشم! تورو خدا یکم

نصیحتش کن. فقط بلده هیکل بزرگ کنه و یا تو رینگ این و اون را بزنه و یا بخوره و یا سر و صورت زخمی

بیاد خونه. والا ورزش کردنش هم شبیه آدمیزاد نیست. هم بدنسازی هم بوکس. من نمیدونم به چه

سازش برقصم. یا رومی روم یا زنگی زنگ. با اینکه رو حرف باباش نه نمیگه ولی نمیدونم چرا نمیخواد یک

ت....ی به خودش بده...! هر وقت تونستی و حالش را داشتی یکمی نصیحتش کن بلکه باد سرش کمی

خالی بشه.

تا اینکه یک شب که داشتم تو اینترنت چرخ می زدم یکدفعه درب اتاقم را زد و گفت: آقا سالار اجازه

هست؟ گفتم: بله بله بفرمایید.

اومد داخل و یک گوشه نشست و شروع کرد به سیگار کشیدن. خیره خیره نگاهم کرد و گفت:

- ببینم وقت داری یک نیم ساعتی با هم حرف بزنیم؟

- من هم که با خودم فکر می کردم حتما یک کاسه ای زیر نیم کاسه هست با صدایی لرزون و مردد

گفتم: خب بله! چرا که نه؟!!

- یکمی از خودت برام تعریف کن. چیکار کردی تو این سالها. چه کار می خواهی انجام بدی؟

خیلی نگاه تیزی داشت. یک متفکر و روانشناس کامل و فوق حرفه ای بود! با یک نگاه تمام زیر و بم اخلاق

و خصوصیات من اومده بود دستش! من هم آروم آروم بهش گفتم می دونم برای چی آمدید و می خواهید

با من حرف بزنید ولی خب من تصمیمم را گرفتم!

- چرا روی این تصمیمت فکر نمیکنی؟

- مثلا چه فکری؟

صحبت به درازا کشید تا اینکه منو مصمم کرد تا دوباره شروع به درس خوندن کنم و اگر قرار است جایی

هم مشغول باشم با مدرک لیسانس استخدام بشم. من هم که تحت تاثیر خصوصیات جذابش شده

بودم قبول کردم. از فردای اون روز دو تایی با هم به آموزشگاه های معروف تهران رفتیم و در یکی از همین

کلاس های کنکور نام نویسی کردیم. من هم تصفیه حساب کاریم را انجام دادم و با نظارت و کمک

 ایشون صبح تا شب کارم شده بود درس خوندن البته فراموش نشه که خیلی اوقات با بازیگوشی فرار

می کردم. اوائل خیلی خسته کننده بود. با من مثل یک زندانی رفتار می کرد. تحت نظرم داشت! دیگه

حتی روزی یک ساعت هم ورزش نمی کردم. کلافه شده بودم. تا اینکه تصمیم گرفت از ایران بره. چون

بقول خودش بیست و چند سال اونطرف زندگی کرده بود و اینجا موندن بدون هیچ دوستی براش زجر آور

بود. از آمدنش به ایران تا رفتنش به فرانسه چهار ماه بیشتر طول نکشید. تو این چهار ماه درسهای زیادی

ازش یاد گرفتم. و به نوعی از رفتارهاش الگو برداری می کردم. براش یک وبلاگ و یک ای میل ساختم تا

زمانی که اونجا مستقر شد بتونیم در ارتباط باشیم. شبی که قرار بر رفتنش بود. همه گریه می کردن بجز

من! یعنی غرورم نمی گذاشت که اشکم جاری بشه! تا اینکه نیروهای امنیتی سر رسیدن و قرار شد

وقتی از گیت عبور می کنه هیچ کسی تو سالن نباشه و همینطور هم شد. همگی خداحافظی کردیم و

با حالتی بغض گرفته سوار ماشین هامون شدیم و فرودگاه رو به مقصد خونه ترک کردیم. و هواپیما پریدو

دایی رفت به فرانسه. مدتی گذشت. و من سخت مشغول درس خوندن بودم تا اینکه زمان کنکور

سراسری سر رسید. علیرغم مدت کمی که برای آمادگی کنکور صرف کرده بودم با سخت کوشی به

نتیجه مردودی دست پیدا کردم! و تمام اعصابم بهم ریخت و ناراحت شدم. اما از قدیم گفته بودن که در

ناامیدی بسی امید است! منم برای کنکور آزاد که مدتی بعد از سراسری برگزار می شد آماده شدم و

شرکت کردم و در رشته نرم افزار رایانه در شیراز قبول شدم. و....