بلافصله براش پیام گذاشتم.

- سلام اگر وقت داشتی یک زمان را تعیین کن تا کمی با هم صحبت کنیم.

و بعد از کافی نت  خارج شدم. دو روز بعد از این ماجرا به تهران اومدم. چون کار خاصی در تهران نداشتم یا

 زمانهای بیکاریم را ورزش می کردم یا با ماشین کار می کردم و خرج بلیط رفت و برگشت و کمی هم پس

  انداز را کنار می گذاشتم و یا گشتی تو اینترنت می زدم. تا اینکه یک شب از شبهای زمستانی بهمن

ماه دیدم چراغ آی دی مسیح روشن شد! سلام کرد و گفت:

- کاری با من داشتید که آی دی من را خواسته بودید؟

دیگه مشغول صحبت کردن شدیم.

- سلام. راستش برام جالب بود ببینم این کامنتی که برای دائی من گذاشته بودید مبنی بر اینکه

استعلام کنن از یکی از بیمارستانهای فرانسه تا براتون مشخص بشه که پیوند مغز استخوان میگیره یا نه

چی بوده؟

- بله چشم میگم خدمتتون! من سرطان خون دارم و اینطور که دکترها میگن تا سه ماه دیگه بیشتر زنده

نمی مونم! عموی من پزشک هست! ایشان میگن اگر پیوند بزنم و این پیوند بگیره مطمئنا خوب میشم!

ولی چون به اعضای خانوادم اعتماد ندارم برای همین خواستم داییتون که من با اسم استاد صداشون

می کنم تحقیق کنن وببینن عموی من درست میگه یا نه! از شما هم ممنونم که می خواهید دلسوزی و

ترحم کنین! من نیازی به ترحم شما و یا هیچکس دیگه ندارم!

- قصد من ترحم نیست و هدف من یک ارتباط ساده اینترنتی هست. فقط همین! جریان این آقا صادق

چی هست که باهاش تو یک وبلاگ می نویسین و مدام درگیر هستید؟

- خبر خاصی نیست ایشون با من ارتباط برقرار کردن ولی قرار نبود صمیمی بشه! صادق میخواست بیاد

خواستگاری من با اینکه میدونه من مریض هستم ولی بخاطر دروغی که به من گفته بود دیگه نمیخوام

باهاش ارتباطی داشته باشم ولی اون منو رها نمی کنه! و مدام اذیت و آزارم میده.

- دایی میتونه کمکتون کنه خب باهاش حرف بزنین!

- بله ممنون از لطفتون! حرف زدم و ایشون هم قول دادن با صادق حرف بزنن. خب همونطور که گفتم الان

هم تاکید می کنم که من نیازی به ترحم کسی ندارم و بهتر هست که با همون نفیسه خانوم که تو یک

وب با هم می نویسین همکاری داشته باشین و نیاز به ارتباط جدیدی بین من و شما و نفیسه خانوم

نیست!

خب چون سنم خیلی پایین بود و در تب و تاب جوانی و شیطنت های اون دوران بودم با دختری به نام

نفیسه ارتباط داشتم که در همین نت و تلفن خلاصه می شد. نفیسه چون در مورد وبلاگ و طراحی قالب

چیز خاصی نمی دونست بنابراین من بهش پیشنهاد کرده بودم که اگر دلش بخواد می تونه مطالب

خودش رو تو وب من بگذاره! می گفت ترانه سراست و قراره چند تا از ترانه هاش را محسن چاووشی در

آلبوم جدیدش استفاده کنه! راستش را بخواین دختری بود که همیشه تو رویا زندگی می کرد! و هر وقت

از این حرفها میزد من تو دلم بهش می خندیدم! یکمی هم زیاد بقول امروزی ها چاخان و دروغ می گفت.

 

خلاصه امر این گفتگو و چت من و مسیح با دعوا و توهین من به اون تموم شد! راستش از نوع گفتگوش و

تایپ کردنش و گفتار و کلماتش و حرفهایی که در مورد خانوادش می زد متوجه شدم که از این بچه

پولدارهای لوس از خود متشکر و راضی و خودخواهه! و عینا همین کلمات را در آخر چت آنروزمان بهش

انتقال دادم و کلی بهش برخورد و ناراحت شد و با دعوا خداحافظی کرد. هنوز این جمله اش که گفت:

 

- شما صمدی های بزرگ را می شناسید که تو کار صادرات فرش ابریشم هستند؟ من تک دختر این

خاندان هستم. من دختر آقای صمدی بزرگ هستم!

 

وقتی این جملات را تایپ می کرد و می خوندم به حالت تمسخر بهش گفته بودم که این صمدی هایی که

شما میگید چقدر بزرگ هستن؟ از میدون آزادی بزرگترن؟ و از همین جا بود که توهین کردن من شروع

شد. نمی دونم شاید ریشه این توهین های من بخاطر نفرتی بود که از آدمای خودبین و پولدار داشتم.

 

بعد از این چت یک ساعته که حدودا تا یک و نیم شب ادامه داشت تا بیست روز ازش بی خبر بودم!

تعطیلات قبل از عید دانشگاه شروع شده بود و من دوباره به تهران برگشته بودم. یک اسفند ماه سال

هزار و سیصد و هشتاد و چهار بود! پشت میز رایانم نشستم. به اینترنت وصل شدم و صفحه ای که

مربوط به مسیح می شد را باز کردم و شروع کردم به تماشا کردن! خدای من چی میدیدم؟ شک زده

شده بودم! نوشته بود که امروز روز تولدش هست و چون از دروغ شنیدن و خیانت کردن مردم نسبت به

هم و این روزگار و از همه مهمتر صادق خسته شده می خواد خودکشی کنه. مو بر تنم سیخ شده بود.

نمی دونستم چکار باید بکنم. فکر نمی کردم جدی حرف زده باشه. با داییم تماس گرفتم. مسئله را در

میان گذاشتم و گفت حتما سعی میکنه راهی برای این دیوانگی پیدا بکنه. من هم مشغول شدم و

شروع کردم به پیام گذاشتن! که ناگهان آی دیش روشن شد! سلام کردم و گفتم می خوام باهاش حرف

بزنم ولی جواب نداد گویا از مسنجرش خارج شد. ولی حدود نیم ساعت بعد برگشت. سلام کردم و اینبار

جوابم را داد. بهش گفتم جریان چیه و گفت تحمل رنج کشیدن را نداره و باید همون شب که شب تولدش

بود همه چیز تمام بشه. راستش نمی دونم چرا اینقدر از تصمیم مصمم یک دختر ترسیده بودم! شاید

چون فکر می کردم برای فردی که سرطان داره زندگی دیگه بی معنی و کوتاه به نظر میاد. مرگ دیر و زود

براش فرق نمی کنه! شروع به صحبت کردن کردم و با اینکه غرورم اجازه نمی داد شروع به معذرت خواهی

کردن کردم! و کمی هم لطیفه و مسخره بازی برای شاد کردنش! ای روزگار! انگار همین دیروز بود! کمی

که صحبت کردیم متوجه شدم حساسیت خاصی نسبت به من و نفیسه داره و اصلا قبول نمی کنه که

دوست مشترک ما باشه که بعد از مدتها خودش به من گفت از روی مقاله ای که در مورد مادرم نوشته

بودم به من علاقه پیدا کرده بوده و از حضور نفیسه بشدت ناراحت و دل چرکین بوده! بگذریم و برگردیم سر

اصل داستان. خلاصه امر اینکه بعد از مدتی که صحبت کردیم ازش خواستم که داستان زندگیش را برای

من تعریف کنه. و اون هم مشتاقانه قبول کرد! البته قبل از تعریف کردن داستان یکی از عکسهاش را برای

من فرستاد. دختری با چشمهای سبز پر رنگ که نظیرش را من تا کنون ندیده بودم. بور و زیبا. ازش

درخواست کردم که اگر دوربین داره روشن کنه تا ببینمش ولی قبول نکرد و گفت که هیچ دوربینی نداره. و

اگر پدرش بفهمه که تو اینترنت میره و با پسری ارتباط داره حسابش را میرسه! شروع کرد به صحبت کردن

و داستان زندگیش را اینگونه بیان کرد:

 

- من یک اسفند هزار و سیصد و شصت و پنج به دنیا اومدم. در خانواده ای فوق العاده پولدار که کار ما

تولید و صادرات فرش ابریشمه. مادرم وقتی من شش ماه بیشتر نداشتم فوت کرد. وقتی پدرم مادرم را

طی یک تصادف که با ماشینش به مادرم زد دید عاشقش شد و چون تازه از آمریکا برگشته بود و وضع

خوبی هم داشت به خواستگاری مادرم رفت. خانواده مادری من هم خیلی پولدار بودن. طوری که آن

زمان که مادر من ۱۷ سالش بود خودنویسی را که با اون چهار دفتر خاطرات نوشت و برای من به یادگار

گذاشت. از طلای خالص بود. پدر من وقتی به خواستگاری مادرم رفت و جواب رد شنید چهل سال داشت

و مادرم فقط هجده سال. و این اختلاف سنی بسیار زیاد بود که باعث شد خانواده ی مادریم با ازدواج

اونها مخالفت کنن. ولی خب مادرم هم که عاشق پدرم شده بود و بقول خیلی ها عشق اولش بود و

عشق اول همیشه پاک و دیوانه کننده بوده بدون اجازه خانوادش با پدرم ازدواج کرد و رفت سر خونه

بخت.از خیلی قبلتر از ازدواج مادرم تا روز مرگش همگی خاطرات مکتوب شده آقا سالار. من یک بچه

ناخواسته بود که به دنیا اومدم. مادرم تو دفترش نوشته که من تا وقتی که شروع به دست و پا زدن کردی

اصلا دوستت نداشتم ولی بعدا عاشقت شدم. من را با حساسیت و وسواس زیادی که داشت تا شش

ماهگی بزرگ کرد تا اینکه یکروز با صدای زنگ همین خونه از جا بلند شد و به سمت درب منزل رفت. زنی

را دید که تقریبا چند سالی از پدرم بزرگتر بود. زن سلام کرد و مادرم ازش خواست خودشو معرفی کنه و

بگه که کی هست و چه کار داره. و اون خانوم که از همان زمان تا کنون خانوم پدر من و یا نامادری من

هست خودش را میترا معرفی کرد و گفت باید از این به بعد با من بسازی من همسر محمد (پدرم)

هستم. و بعد از یک پارتی و خطایی که بر اثر مستی تمام تو اون مهمونی مرتکب شد زنش شدم. و الان

هم باردارم! مادرم باورش نشد و با گریه و داد و بیداد درب را بروی اون زن می بنده. ولی وقتی با پدرم

تماس می گیره و متوجه ضد و نقیض گوئی های پدرم میشه دیگه ایمان میاره که گفته های اون زن

درست بوده و براستی که اون زن هووش بوده که اومده زندگی عاشقانه مادرم را ازش بگیره. و شروع به

نوشتن آخرین برگ از دفتر خاطراتش می کنه. و می نویسه دخترم من جنبه زندگی کردن را نداشتم و

نمی دونی در این لحظه چه احساسی دارم. از تو چند خواهش دارم و اون این هست که هرگز زیر بار

حرف زور سر خم نکن و درست را خوب بخوان و همیشه زرنگ باش و از همه مهمتر هرگز دروغ نگو.

دخترم گلیم سرنوشت هرکسی را که سیاه ببافند با آب زمزم هم نمی توان پاک کرد. خداحافظ عزیزم

و آروم تو وان حمامش دراز کشید و با یک تیغ آرام آرام رگ دستش را برید و جان داد................ادامه دارد