تو این مدت اعتراضات من نسبت به چگونگی این رابطه بالا رفته بود. ولی مسیح

 کماکان بر سر حرف خودش بود که یک دختر اصیل آریایی هست و می خواد اولین

دیدارش با من زمانی باشه که بهبودی کاملش را بدست آورده و من آنروز با خانوادم

برای خواستگاری از اون باید می رفتم! من که اصلا به خواستگاری و این حرفها فکر

هم نمی کردم با شنیدن حرفهای مسیح همانطور که آنروز آن جمله را مدام با خودم

زمزمه می کردم همچنان کسی را می دیدم که در بندی افتاده که رهاییش ممکن

نیست! دلیل این اضطرابم بر سر این انتخاب ناخواسته بیماری مسیح نبود. بلکه فقط

تنفر  عمیق من از انسانهای پولدار خودخواه و نوع برخورد آنها و فاصله ی بسیار زیاد

طبقاتی که وجود داشت بود.

 یکروز زیبای بهاری به تولد من مانده بود! تلفنم زنگ خورد. مسیح بود. صحبتش را با

خواندن یک شعر شروع کرد. گرم صحبت شدیم. و سر آخر گفت که فردا می خواد

رازی را به من بگه. هر چه اصرار کردم که هر چی هست همین الان میخوام بدونم زیر

بار نرفت و خواهش کرد تا فردا چیزی ازش نپرسم. من هم قبول کردم. و در ادامه

حرفهاش گفت:

 - آقا سالار من خیلی فکر کردم و دیدم که بهتره برای هم یک نشانه شاید چیزی

شبیه به نشانه ی نامزدی قرار بدیم. تا هم خیال من راحت بشه و هم خیال شما...!!!

برای همین به خانم حسینی گفتم که یک انگشتری طلا سفارش بده برات

ولی چون پدر این ماه به من پولی نداده ما الان پنجاه هزار تومان کم آوردیم. نمی دونم

باید چکار کنم! راستش هم می خواستم که هدیه ی تولدت باشه و هم نشانه ی

برای پیوند ما! اما یک کار دیگه می کنم! فعلا برات یک انگشتر نقره اصل میگیرم و با

تاکسیرانی آرش که بارهای ما و یا مردم را بین تهران و قم جابجا میکنه می گم که

خانم حسینی تا بعد از ظهر بفرستن! (خانم حسینی به گفته ی خودش حسابدار

پدرش در قم بود که وقتی پدرش در شرکت نبود و یا مشکلی برای پدرش پیش می

اومد همه کاره ی امور کاریشون در قم خانم حسینی بود که گویا دوستی بسیار

نزدیکی هم با مسیح داشت) 

تا وقتی که جملاتش تمام شد من مات و مبهوت مانده بودم. حرفش خیلی بچه گانه

بود. ولی شعور و طرز بیان و برخوردش چیزی را غیر از این نشان می داد.اگر قبول

نمی کردم و می گفتم که من این هدیه شما را فقط بعنوان هدیه تولد قبول می کنم

شکست بدی می خورد! و با خودش فکر می کرد حتما من میخوام روزی ازش جدا

بشم و دوباره اعتصاب می کرد و داروها و غذایش را نمی خورد. و باز بیماریش رو به

حادتر شدن می رفت. با این حال قبول کردم!

بعد از ظهر دوباره تماس گرفت. شماره قبض ارسالی را برام خوند. من هم بلافاصله

راهی ترمینال جنوب شدم تا از تعاونی تاکسیرانی ازش بسته ام را دریافت کنم. مرد

بد خلقی پشت میز نشسته بود. اصلا وقتی می خواستم حرف بزنم توجهی بمن

نمی کرد. از کروه در رفتم و گفتم:

 

- هی آقا! اگر یک خانم بزک کرده ی نا محترم اینجا ایستاده بود حتما می خواستی

جلو پاش گوسفند هم بکشی آره؟ آقایون چی هستن که اینهمه مدت دارم صداتون

میکنم گوشاتون سنگینه و نمی شنوین؟ حرفهایی که زدم خیلی به یارو برخورد! بعد

از درگیری لفظی که انجام دادیم بسته را آورد و جلوم گذاشت و من دوباره راهی منزل

شدم. به محض رسیدن بسته را باز کردم. یک انگشتری نقره داخلش بود به همراه یک

گردنبند نقره. ترکیب زیاد جالبی نداشت! ولی خب پیشکشی را که پس نمی زدن! به

مادرم نشان دادم و حرفهایی را که مسیح به من انتقال داده بود براش تشریح کردم.

اون هم علیرغم موافقتش قبول کرد که انگشتر را فردا جلوی دوربین به دستم بندازه و

حالتی نمایشی را برای دلخوشی این دختر اجرا کنیم. 

 

و فردا فرا رسید! روز تولد من! بیست و سوم اردیبهشت ماه. ساعت۷:۳۰ صبح تلفنم

زنگ خورد و گوشی را برداشتم. مسیح بود! بی مقدمه گفت:

 

- سلام عزیزم! تولدتون مبارک! امروز باید صد تا تولدت مبارک بهت بگم تا صد سال زنده

باشی. این اولیش بود!

 

- علیک سلام. بابت هدیه ازت ممنونم. ولی مادر میخواد که به همان نشانی که تو

تلقی اش کردی به دستم بندازه اونهم جلوی دوربین که خودت هم ببینی. اینطوری

خیالت راحت میشه؟!

 

ذوق کرد و از خوشحالی پشت تلفن داد و بیداد می کرد. گاهی هم از فرط خنده های

زیاد به سرفه های شدیدی می افتاد و خون دماغ میشد. من هم از ترس اینکه نکنه

چیزیش شده به خودم می لرزیدم و سریع زنگ میزدم ببینم حالش چطوره! تا تلفن را

برداره جانم به لب می رسید.

 

تلفن را قطع کرد و حدود ساعت نه و نیم دوباره تماس گرفت!

 

همزمان مکالمه وارد اینترنت هم شدیم. ازش خواستم تا همین الان اون رازی را که

قرار بود به من بگه فاش کنه. مادر انگشتری را جلوی دوربین دستم کرد و اونهم از

شوق و خوشحالی گریه کرد و تلفن را قطع کرد! و بعد در حین چت برای من نوشت

که بیست و سوم اردیبهشت سالروز تولد مادر مرحومش هم بوده و این مناسبت و

برخورد تاریخ با هم منو شوک زده کرد! مسیح خیلی خجالتی بود. البته اینطور که

رفتارش نشون میداد!

 

برای اینکه از این حال بیرون بیارمش بهش گفتم بره لب پنجره خودشون و با صدای

بلند سه بار فریاد بزنه دوستت دارم! اولی را بخاطر مادرش! دومی را بخاطر پدرش و

سومی را بخاطر من! اولی و سومی را قبول کرد ولی سومی را زیر بار نمی رفت! می

گفت از پدرش متنفره! ولی با اصرارهای من قبول کرد.

 

نمیدونم اسم این درخواست و حرکت من چی بود ولی خب فکر می کردم برای بیرون

آوردن از این حال و هوای همیشه غمگین براش موثره! پنجره را باز کرد و فریاد کشید

و ناگهان صداش قطع شد! تا سه روز ازش بیخبر بودم! تا اینکه بعد از سه روز تماس

گرفت و گفت وقتی که فریاد میزده پدرش در حیاط منزل نشسته بوده و گریسته و

پاسخ مسیح را با جمله من هم دوستت دارم عزیزم داده! و مسیح هم از سر خجالت

خواسته که بدوه به سمت تختش ولی سرش به گوشه ی تخت خورده و شکسته و

بیهوش شده! می گفت عمو حسینش که پزشک بوده و برای مراقبت از مسیح زن و

دو بچه اش را در انگلیس تنها گذاشته تا فعلا مراقب مسیح باشه گفته که مسیح از

نظر پزشکی بر اثر این ضربه باید میمرده ولی یک معجزه نجاتش داده و از سر هذیان

هایی که بر سر بیهوشی می گفته متوجه یک رابطه ای میان من و مسیح شده! از

مسیح خواستم تا اگر ماجرای من مثل استخوان در گلوش گیر کرده همه چیز را برای

عموش تعریف کنه و ازش قول بخواد که این جریان تا وقت موعود مسکوت باقی بمونه!

و اون هم قبول کرد.

 

و همان شب همه چیز را به عموش گفت! فردای اونروز خبری از مسیح نشد! چون

قرار بود که زنگ بزنه. و شب قبلش هم من به سمت شیراز حرکت کرده بودم! مسیح

می گفت تا وقتی که من به شیراز برسم پلک روی هم نمی گذاره! دلشوره ی

عجیبی داشتم. نمی دانم شاید بخاطر عکس العمل عموی مسیح بوده که از رد و بدل

شدن حرف بینشون غافل بودم! وقتی رسیدم استراحت کوتاهی داشتم و بلافاصله

به سمت کافی نت رفتم. و دیدم یک ای میل جدید دارم! ای میل از طرف عموی

مسیح بود! ای میلی با این مضمون:

 

- آقا سالار سلام! باید خدمت شما عرض کنم که دیشب مسیح جان راجب شما با

من صحبت کرد ولی باید خدمت شما بگم که من فعلا نه وقت هیچگونه مکاتبه

اینترنتی و یا تماسی ندارم! این نامه را هم فقط به خاطر مسیح جان و کمک به او

نوشتم. الان هم در اتاق ایشان هستم. هر دوی ما شب بدی را گذراندیم.

 

ازش پرسیدم چگونه برای شما ای میل می دهد گفت در ورد می نویسد و ارسال می

کند. من هم همین کار را میکنم آقای محترم من با عشق و ازدواج مخالف نیستم و

عقیده ام بر این هست که اختیار انسانها دست خودشان است. ولی خب یک

فاکتورهایی هم در بین هست ولی من الان نه وقت توضیح دارم نه اینکه زمان

مناسبی برای این کار هست فقط از شما میخواهم که چون من می دانستم تغییر

اخلاق مسیح باید به دلایلی باشد و پای کسی در بین باشد ولی فراموش کردم که او

سریع وابسته می شود حالا به مشکل برخورد کردم و تنها شما هستید که باید به

من کمک کنید. آقای محترم ببینید او نمی داند ولی سرطان او دارد بدخیم می شود و

اگر او را واقعا دوست دارید این کارها را انجام دهید: سعی کنید او از وابسته بودن به

شما کم کند و کاری کنید که او فکر کند اگر از ایران برود شما هیچ مشکلی ندارید و

کاری کنید ارتباط شما طی یک ماه خیلی کم شود که در آنجا روی معالجه هایی که

انجام می دهیم تاثیر منفی نداشته باشد سعی کنید ارتباط خود را طوری کم کنید که

او بتواند وقتی از ایران می رویم راحت به معالجه بپردازد  آخه نمی دانید باید به شما

بگم او خیلی استثنایی هست.

 

این را بدانید ما هرگز او را تنها نمی گذاریم ولی باید تا پایان معالجه ها او آنجا بماند و

اگر زود برگردد ایران نتیجه تمامی زحماتمان مساوی صفر یا بهتر بگم زیر صفر است.

 

چون اگر این بیماری دوباره شروع شود مرگش حتمی هست پس اگر واقعا او را

دوست دارید سعی کنید طی این یک ماه وابستگی خیلی کم شود چون او بسیار

منطقی هست این دیگه دست شماست حالا خودتان می دانید یا ما را داغدار او می

کنید یا سعی می کنید با عشق خود و اینکه او وابستگیش کم شود کمک کنید و باید

بگم دوره معالجه کامل او یک سال طول خواهد کشید و آمپول های پیشرفته ای هم

که توسط برادرم به ایران می آید فقط به او کمک می کند تحملش را بیشتر کند مداوا

نخواهد شد و پیوند هم اینجا نمی شود انجام داد.

 

به خاطر حال پدرش که خیلی دیر متوجه شدیم به سرطان ریه مبتلا شده است ما

می خواهیم این دو را از هم دور کنیم پدرش میرود آمریکا و او هم با من و عموش به

انگلستان.

او هیچ کدام از این مسائل را نمی داند و هرگز مطرح نکنید وگرنه خود من کسی

خواهم بود که نگذارم با او ازدواج کنید پس عاقلانه رفتار کنید و دستی باشید برای

من تا بتوانم دوباره او را سالم به ایران برگردانم این قول را به شما میدهم چون خوب

می دانم او یک عاشق واقعی هست و عاشق شماست پس دست باشید و هم به

او و هم به من یاری دهید من منتظر هیچ پاسخی نیستم چون باور کنید نه وقت

هست نه امکان بنابراین دیدار ما یک سال دیگر در ایران! موفق باشید.

 

                                                                                              با احترام

                                                                                                 d.h.s  

 

و این نامه ای بود که عموی مسیح برای من ارسال کرد و من برای سالها این نامه را

پیش خودم نگه داشتم! و بعد از این نامه بود که وضعیت به طور عجیبی تغییر کرد و

همه چیز رنگ و بویی دیگه گرفت. و مسئله ای مطرح شد که تا یک سال تمام نقل

گفتار بین من و مسیح بود!

 

ادامه دارد....