بازی با تیغ (قسمت هفتم)

گاهی اوقات برنامه های زندگی آنطور که باید پیش نمیرود. مثل اینکه بیداری ولی عمریست که خوابیدی
و یا دیریست که خوابیدی ولی هوشیار و بیداری. و من جزو دسته اول بودم. با چشمهایی تیزبین و بیدار
در خوابی عمیق مرده بودم!
بعد از خواندن نامه عموی مسیح و شوکی که به من وارد شده بود نمی دانستم باید چه کنم. نوعی
سردرگمی و پریشانی خاطر دامن گیرم شده بود ناخواسته و به قصد کمک روحی و روانی و نه از روی
ترحم بلکه انسانیت. به یک دختر معصوم و بیمار که مدت زیادی زنده نمی ماند. در این گرداب و بازی
روزگار گرفتار شده بودم. از طرفی دیگر در خانواده ای بزرگ شده بودم که بویی از نامردی و عقب کشیدن
درش به مشام نمی رسید. یاد گرفته بودم که اگر برای زندگی بخشیدن به کسی که روی لبه ی تیغ
زندگی راه میرود جانت را هم فدایش کنی عیبی نیست! براستی که زندگی کردن همانند بازی با تیغ
است. پس نمی توانستم با خودم کنار بیایم و عقب بکشم!!! خودم را هم نمی توانستم گول بزنم. چرا
که پس از سپری شدن این چند ماه و مکالمه های طولانی مدت روزانه مان نوعی دلبستگی به مسیح
پیدا کرده بودم.
وقتی می خندید سعی می کردم بلندتر از او بخندم و وقتی گریه می کرد تلاشم این بود تا آرامش کنم. و
چه بسا که با سختی آرام می گرفت و وقتی اعتراف می کرد که هرگز به این اندازه شاد و سرزنده نبوده و
اینگونه بلند نخندیده است شور زندگی را که در صدایش موج میزد احساس می کردم.
در پاسخ به نامه ی عموی مسیح مطلبی نوشتم و به ای میلش ارسال کردم. نامه ای با این مضمون:
جناب آقای دکتر حسین صمدی زاده عزیز با سلام!
گستاخی مرا ببخشید که برایتان نامه نوشتم. می دانم که شما گفتید وقت برای مطالعه و پاسخ دادن
ندارید ولی نتوانستم آرام بگیرم و چیزی برایتان ننویسم.
راستش قرار نبود رابطه ی بین من و مسیح اینگونه بشود که اکنون هست! ولی خب بر خلاف انتظارم او
بیش از آنچه فکر می کردم احساسی بوده و هست. و بشدت دلبسته ی من شده است. دلبستگی که
باعث میشود تا بگویم در پاسخ به همکاری هایی که از من خواستید نمی توانم کار زیادی برایتان انجام
دهم! اما قول میدهم تا جایی که می توانم تمامی سعی و تلاش خود را بکار ببرم...!
من تعجب میکنم شما با اینکه شناخت بسیار زیادی از مسیح جان دارین چگونه این خواسته را مطرح
کردید که من از او کم کم فاصله بگیرم! او الان در مرحله ای قرار دارد که اگر قرار باشد من ذره ای عقب
بکشم بلافاصله متوجه می شود و وضعیت بیماری اش از اینی که هست وخیم تر و وخیم تر می گردد!
یادم هست روز اول چت کردنمان به من گفت که سه ماه دیگر بیشتر زنده نیست ولی چه شد؟
آنچنان نیرو و امیدی در او بوجود آورده ام که هم اکنون نفس می کشد و طوری که خودش می گوید
حالش خیلی بهتر از گذشته است. در مورد پدر مسیح خانم هم متاسف شدم! مطمئنا اگر بفهمد پدرش
به سرطان ریه مبتلا شده شوک بزرگی میبیند. در پایان ممنونم که نامه ی مرا مطالعه فرمودید و من هم
تا جاییکه بتوانم شما را کمک خواهم کرد.
ارادتمند شما: سالار
خدای بزرگ! چه کار می تونستم بکنم! واقعا گیج شده بودم! این دختر بقدری حساس و رنجور بود که اگر
یکم دیر بهش زنگ می زدم حسابی بهش بر می خورد و حالش بد میشد. چه برسد به اینکه حالا من
بخوام ازش کم کم فاصله بگیرم! برای مسیح فقط یک مرز در اینگونه روابط وجود داشت. بقول خودش یک
طرف سیاهی و تباهی بود و طرف دیگر عشق! و او عاشق بود! عاشق من! عاشق منی که باعث شده
بودم تا کنون نفس بکشد و با دیو بیماری اش مبارزه کند. دختر فوق العاده سرسختی بود. سرسخت و
پرتلاش.
دیگه نمی دونستم باید چه کرد! کم کم سعی کردم دیر به دیر تماس بگیرم. دیر به دیر چت کنم! دیر به دیر
مطالبم را در وبلاگمون بنویسم! آخه مسیح دیگه با من می نوشت. با هم در یک دفتر خاطرات مجازی.
البته بیشتر شعرهایی می نوشت که صدای اعتراض مرا بالا میبرد! شعرهایی که همه و همه بوی تنفر و
پلیدی میداد! شعرهایی که به نوعی اعتراض نسبت به خودم تلقی می کردم. و وقتی می پرسیدم که آیا
برای من نوشته یا نه به آرامی پاسخ میداد:
- خب شعره دیگه آقا سالار! دست من که نیست! میاد تو ذهنم و من هم بلافاصله می نویسم! حالا چه
خوب و چه بد!
ساعتها برام به سختی می گذشتن. تا اینکه مسیح تماس گرفت! صداش می لرزید! بغض کرده بود و گویا
دنیایی از فریاد در گلوش گره خورده بود و توان بیرون آوردنشون را نداشت!
- سلام! خوبی شما!
- سلام مسیح جان. ممنون تو چطوری؟ باز هم که با من رسمی حرف میزنی
- باز هم که شما گیر دادی؟! می خوام یک چیزی ازت بپرسم فقط یادت باشه به من دروغ نگی! چون از
دروغ هم متنفرم و هم زود می فهمم!
- باشه بپرس! چرا دروغ؟
- ببین آقا سالار. من فکر میکنم عموم به شما نامه نوشته! نامه که از من فاصله بگیری تا من دلتنگت
نشم وقتی که برای معالجه به انگلستان میرم! درسته؟
- خ خ خب....
- نمی خواد جواب بدی! خودم می فهمم! پاسخی نداری نه؟!
- والا چی بگم؟
- ببین آقا سالار. یک چیز را مطمئن باش من حتی شده جلوی خانوادم بایستم امکان نداره شما را ترک
کنم و از ایران خارج بشم! فهمیدی؟ فهمیدی؟ فهمیدی؟
- چرا داد میزنی مسیح جان؟ آروم باش. خونسردیت را حفظ کن! حالا که چیزی نشده دختر خوب!
- اصلا با شما هم قهرم شما مردها همه تون مثل هم هستین! همه تون دروغگویید. بیخود نبود که تو
این چند روزه رفتارت تغییر کرده . باهات قهرممممممممممممممم!
و گوشی را با فریاد و گریه قطع کرد! مغزم سوت می کشید!
خدایا این چه بازی که با من میکنی؟ این دختر حالش خرابه عموش هم اونطور به من گفته! خودش هم
اینطور! آخه من باید چکار کنم؟ هر چی هم زنگ میزنم بر نمیداره. نکنه حالش بد شده باشه؟ چطوری
أرومش کنم؟ ای خداااااااااااااا.
رفتم پشت سیستمم و به اینترنت وصل شدم. براش کامنت و مطالبی گذاشتم تا اگر رفت تو وبلاگمون
بخونه و زنگ بزنه. و کمی وضعیت را براش تشریح کردم. گشتی هم در دیگر وب سایتها زدم تا اینکه وب
سایتی را پیدا کردم که نظرم را به خودش جلب کرد! وب سایتی با نام بانوی ماه و آب! به ترکی میشد آی
سودا! قالبی مشکی داشت و عکس ماه در آب در بنر وب سایت و بالای صفحه اصلیش خود نمایی
میکرد. تکنوازی سه تار دلنشینی توش حکمفرما بود که به دل می نشست. شروع کردم به خوندن
مطالبش! اسم نویسندش آی سودا بود! قلمی بسیار زیبا داشت. نوشته هاش بقدری گرم بود که حس
می کردی انگار خودت نوشتی. یعنی این کی بود که اینقدر ملموس و زیبا می نوشت؟ نوشته هاش با
روح آدم بازی می کرد. بعضی قسمتهای این وب آدمی را بفکر فرو میبرد بعضی به گریه و بعضی به خنده!
دیگه از اونروز به بعد کارم شده بود سر زدن به این وب و خواندن مطالب روزانه ی نویسنده اش.
آرامشی که از این محفل پیدا کرده بودم توصیف ناشدنی بود.
گذشت....! بله ! دو روز از مسیح بی خبر بودم! دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و مدام در این فکر
بودم که نکنه حالش بد شده باشه! دل را به دریا زدم و با اینکه هشدار داده بود تماس نگیرم شخصا زنگ
زدم. یک بوق! دو بوق! سه بوق! بالاخره گوشی را برداشتند!
- بله؟ بفرمائین؟ الو الو الو................؟!
این صدای کی بود؟ عموش بود؟ پدرش بود؟ برادراش بودن؟ یعنی کی بود؟ باید چکار میکردم؟ آیا باید
حرف بزنم؟ نگرانم! باید چکار میکردم؟! تا اینکه.........!
سلام به همه کسانی که قابل میدونن و به وبم سر میزنن