بازی با تیغ (قسمت هشتم)

آب دهانم خشک شده بود. ضربان قلبم بشدت بالا رفته بود. حتی می تونستم بالا رفتن آدرنالین تو
رگهام را هم احساس کنم. ولی نه! ریسک نکردم!
- ا ا ا الو؟!
- بله بفرمایید؟!
- ببخشید منزل مهندس رضایی؟!
- نه خیر اشتباست!
آه بلندی کشیدم. و یک لیوان آب خوردم! شیراز بودم شبها هوا خیلی سرد میشد. عماد خروپف شدیدی
می کرد. آخر هفته بود و بچه های اطراف شیراز به خونه هاشون برگشته بودن. نهایت ۵ نفر در خوابگاه
بودیم. دلم خیلی گرفته بود. رفتم و بالای تختم نشستم. با اینکه عماد خواب بود و ساعت موبایلم ۱:۳۰
دقیقه ی شب را نشان میداد نی ام را که به دیوار آویز کرده بودم برداشتم. خوب نگاش کردم. انگار اونهم
از من گله مند بود! انگار عالم و آدم با من مشکل داشتن. لبهام را با زبانم تر کردم. نی را گوشه ی لبم
گذاشتم و آروم آروم شروع کردم به زدن. تا بحال اینطوری نزده بودم. شنیده بودم که هر چی بیشتر دلت
گرفته باشه صدایی که از نی در میاری هم سوزناکتره ولی تا بحال خودم تست نکرده بودم. هنوز چند
دقیقه ای نگذشته بود که عماد گفت:
- چیه؟ انگار خیلی دلت پره! ما رو که نگذاشتی بخوابیم لااقل تو بزن منم دشتی می خونم!
کم کم بچه های اتاق دیگه هم بیدار شدن و همگی اومدن تو اتاق من. چراغا خاموش بودن. سجاد پرید و
نشست بالای تخت کنارم. من زدم و عماد هم خوند. انگار همه یه بغضی تو گلوشون بود که داشت می
ترکید. نیم ساعتی زدیم و خوندیم و بعد حدود ساعت دو صبح لباسامون را پوشیدیم و رفتیم بیرون. انگار
فقط ما بیرون نبودیم! تو اون وقت شب کلی دانشجوی غریب تو شهر هر کدوم به سمتی می رفتن. یک
ساعتی قدم زدیم و بعد برگشتیم خوابگاه. از فرط خستگی بی اختیار خوابم برد. صبح شده بود و من با
صدای تلفن از خواب بیدار شدم. گوشی را برداشتم.
- بله؟ بفرمائین؟ (صدای سرفه های شدیدی به گوشم می رسید.)
- سلام خوبی؟
- مسیح خانم توئی؟ به به! چه عجب! زنگ زدی دعوا کنی یا آشتی؟
- میشه لطفا مزه نریزین؟ کمی حالم خوب نبود برای همین گوشی دستم نبود شما خوبی؟
- ممنون به لطف شما بد نیستم! دیروز زنگ زدم کی برداشت؟ پدرت بود؟
- نه! عمو حسین بود! تازه از انگلیس اومده. انقدر هم ازش بدم میاد که نگو.
- عجب چشمتون روشن! عموی گرامیتون هم تشریف آوردن!
و این مکالمه حدود چهل و پنج دقیقه طول کشید. از اونروز به بعد موضوع مکالمات ما در سفر مسیح به
خارج از کشور برای مداوا و رسم و رسومات و نوع خانوادش خلاصه می شد. مکالماتی از این قبیل:
- خب بالاخره میخوای چکار کنی؟ تو خودت هم میگی اگر از ایران خارج بشی حالت خوب میشه و
سلامتیت را بدست میاری. از طرفی میگی نمی خوام برم به دو دلیل! یکی من! و دیگری اینکه اینجا ثروت
مادرت را همه بالا میکشن! گور پدر پول! می خوای چکار؟ پول بهتره یا سلامتی؟ منم که قرار نیست فرار
کنم! منم منتظر می مونم تا شما برگردی. حالا حتی اگر ۱۰ سال طول بکشه. کی به کیه؟
- ببین آقا سالار من خودمم نمی دونم باید چکار کنم. ولی معتقدم که اگر قرار باشه خوب بشم همین جا
هم می تونم خوب بشم. ببین چه هدیه ای به من دادی؟! من قرار نبود اینهمه مدت زنده باشم ولی تو با
محبت و عشقی که به من هدیه کردی منو تا اینجا زنده نگه داشتی. و من مدیون تو هستم. پس اگر قرار
بر بهبودی من باشه من همینجا هم میتونم سلامتیم را بدست بیارم. و بدون که هیچ علاقه ای به پدرم و
خانوادم ندارم! چون عامل تمام رنج و عذاب های من همین خانوادم هستن.
- هر چی هم باشه خانوادتن! دیگه نمیدونم چی بگم! ما الان مدتهاست داریم سر این مسائل بحث می
کنیم ولی به نتیجه ای نمی رسیم. ( مدام با خودم درگیر بودم که اگر خدایی نا کرده اتفاقی برای این
دختر بیافته باعث و بانی اش منم! چرا که اون خودش پایبند و علاقمند من شد و برای من هیچ راه پس و
پیشی باقی نگذاشت.)
- شما تو فکر نباش! من اگر سرم هم بره از ایران خارج نمیشم! و بعد زد زیر گریه و زار زار گریه کرد. گریه
به خاطر بی کسیش. گریه بخاطر اینکه مادری نداره تا تو این لحظات سرش را روی سینه اش بگذاره و
ازش راهنمائی بخواد. گریه بخاطر اینکه من را هم حتی کنار خودش نمی دید. و من با شنیدن هر صدای
گریه اش رنجورتر و بیمارتر میشدم. مثل یک آدم افسرده و متفاوت از سالار ترم اول همش یک گوشه می
نشستم و یا کتاب می خوندم یا تو فکر بودم یا می خوابیدم. وضعیت روانی بسیار بدی داشتم.
گیج و مات و مبهوت! با کسی هم نمی تونستم حرف بزنم! یعنی گیرم که حرف میزدم! چی باید می
گفتم؟ آیا به بهترین دوستام که تو خوابگاه بودن باید می گفتم که من با دختری ارتباط برقرار کردم که
مبتلا به سرطان خونه و تا الان یکبار هم ندیدمش و حتی نمیدونم کجا زندگی میکنه؟ نه! نمی شد! باید
همه چیزو می ریختم تو خودم. صبح سه شنبه بود. و من کلاس پایگاه داده ها داشتم. کلاس مثل
همیشه شلوغ بود. از بین دخترها رد شدم و رفتم آخر کلاس کنار دوستم نشستم. کلاس که تمام شد
طبق عادت همه مراکز آموزشی و کلاسها کسانی که سوال و یا مشکلی داشتن سراغ بچه زرنگها و یا
اساتید خود میرفتن. آخرین نفر از کلاس خارج شدم. سه تا از دخترهای کلاس اطرافمو گرفتن.
- آقا سالار آقا سالار!
- بله؟ بفرمائید خانوم کریمی. امری دارین؟
- راستش اینجای درس را نفهمیدیم میشه لطفا یک لحظه برای ما توضیح بدین؟
از نگاهشون معلوم بود سوال بیخودی کردن! چون مطمئن بودم جوابش را می دونن و این قسمت درس
خوب فهمیدن! با این حال داشتم جوابشون را می دادم که تلفنم زنگ زد! مثل همیشه با صدای سرفه
های شدید شروع شد!
- سلام! خوبی؟ کجائی؟ سرکلاسی؟
- بله! فقط یک لحظه گوشی!
- خانوم کریمی! ببخشید من باید با تلفن حرف بزنم لطف کنید شما و دوستاتون این سوال را بگذارین
برای بعد تا براتون توضیح بدم! ممنون.
- خب چه خبر خانوم خانوما؟ خوبی؟ امروز چطوری؟ بهتری؟
- به شما ربطی نداره!!!!
- بله؟!!! خدا بخیر کنه! باز چی شده؟ دوباره چه اتفاق جدیدی افتاده؟ باز کی چکار کرده و دعواش باید
سر من خالی بشه؟
- مسخره نکن! برای چی گفتی میخوای با تلفن حرف بزنم؟ چرا نگفتی پشت خط کیه؟ چرا نگفتی
نامزدتم؟ اصلا با اون دخترا چیکار داشتی؟ مگر اون دانشگاه استاد نداره که اومدن از تو سوال می کنن؟
- چی؟ تو حالت خوبه؟ این حرفا چیه میزنی؟ باز که گریه میکنی. آخه یعنی چی؟ خب سوال داشتن منم
داشتم جوابشون را میدادم! می گفتم که ببخشید من دختری را دوست دارم به این دلیل نمی تونم به
شما توضیح بدم یا اصلا جواب سلامتون را بدم؟
- نه اصلا خوب کاری کردی! حق داری! آره شما حق داری! همه ی حق های دنیا برای شماست! کارات را
برای من توجیه نکن چون نمی تونم توجیهات شما را برای این کارت قبول کنم! چون با منطق من سازگار
نیست! هیچ کسی از یک دختری که خودش را بخاطر مقید بودنش نشون نمیده و آدرسی هم از خودش
نمیده و از همه مهمتر مریض هم هست خوشش نمیاد! تو هم حق داری! لعنت به من! لعنت به من!
لعنت ب.........!!!
و تلفن قطع شد! هاج و واج و گیج مونده بودم! یعنی کار من اشتباه بود؟ دیگه فرق خوب و بد را هم گم
کرده بودم! اصلا فراموش کرده بودم که کی بودم و چی هستم. تلاش کردم تا تلفنش را بگیرم ولی جواب
نمیداد!
باز رفتم تو لاک خودم. دیگه دوستامم به چشم یک آدم دم دمی مزاج به من نگاه میکردن. تنها کسی که
می خواست بفهمه توی دل من چیه و می خواست با من درد و دل کنه فقط سجاد بود. بچه ی دزفول
خوزستان. و من بعد از اینکه مسافت دانشگاه تا خوابگاه را با هم پیاده رفتیم همه چیز را براش تشریح
کردم و جالب اینجا بود که اونهم مثل من گیج شده بود و نمی دونست باید چکار کنه.
فصل امتحانات نزدیک بود و من به تهران برگشتم و موبایلم بخاطر تماسهای مکرر با هزینه ی ۲۵۰ هزار
تومان بدهی قطع شد! شب بود! رفتم و پشت رایانم نشستم. گشتی تو نت زدم. دیدم وبلاگمون را با
شعرهایی سوزناک مبنی بر شکایت از من بروز کرده. اعصابم بهم ریخت. هر چی تو وبلاگمون براش پیام
گذاشتم بی فایده بود. جوابی نمیداد! رفتم تو سایت بانوی ماه و آب.
صدای دلنواز سه تارش روحم را صفا میداد. دست نوشته های نویسندش را می خوندم و لذت می بردم.
چند تایی از مطالبش را که با حال و هوام سازگار بود برداشتم و توی وبلاگ مشترکم با مسیح گذاشتم.
هیچ فضائی مثل این سایت و مطالعه ی مطالبش منو در این لحظات آروم نمی کرد. از طریق ای میل با
نویسندش تماس گرفتم تا شاید بتونم با خریدن قالب وب سایتش و با اجازه خودش بتونم برای روز تولد
مسیح کاری بکنم و خوشحالش کنم. ای میلی نوشتم و برای نویسنده اش فرستادم.
تا اینکه فردای اونروز زمانی که من انلاین بودم از طریق مسنجر با من تماس گرفت. بعد از کمی تعریفات از
وب سایتش و دست به قلمش توضیحاتی مختصر در مورد رابطم با مسیح و بیمار بودنش و هدفم از خرید
وبش بی نتیجه از مسنجر خارج شدم.
فرد مقیدی بود و به هیچ عنوان وبی را که بهش یادگاری می گفت نمی فروخت. خیلی اعصابم خورد شد.
با اینکه براحتی می تونستم عین قالب وبش را کپی و یا طراحی کنم با این حال بی خیال شدم و اصراری
نکردم چون به نویسندش احترام می گذاشتم و دست به قلمش را دوست داشتم ولی هر چند وقت یکبار
برای اینکه مسیح از من گله مند نشه که چرا در وبمون چیزی نمی نویسم و چرا بی اهمیت شدم مجبور
بودم مطالبی را که با حال و روزم سازگار بود از وبش بدزدم و در وبلاگ خودم بگذارم. چندی از آن مکالمه
نمی گذشت که مسیح زنگ زد! نیم ساعتی با هم حرف زدن تا اینکه مادرم صدام کرد.
آمدم . گوشی را گرفتم. با صدایی متعصب و جدی سلام و احوالپرسی کردم و توضیح دادم که چرا گوشیم
قطع شده. مسیح هم که انگار بعد از مکالمه ی با مادرم روحیه اش کاملا فرق کرده بود و سر حال بود
گفت:
- حالا که گوشیت قطع شده و میگی که پدرت هم حسابی ناراحت شده اونهم تو این خرابی وضع
مالیتون می خواستم چیزی بگم که خب نمیگم! ولش کن!
با اصرارهای متوالی من مبنی بر پرسش بر سر این مسئله که چه اتفاقی افتاده مسیح سر حرف را باز
کرد و گفت:
- راستش پدرم هر ماه به خانوم حسینی حسابدارمون می گفت که مبلغ صد هزار تومن به حسابم بریزه
من هم اینطوری قبوض تلفن را بدون اینکه پدر بفهمه مبلغش چقدره از طریق خانوم حسینی پرداخت
می کردم. ولی الان دو ماهه که پدر هیچ پولی به خانوم حسینی نداده که بریزه به حساب من و قبض
تلفن حدود ۳۵۰ هزار تومن شده و پدر چون همه ی کارهاش حساب شده بود و هست و بیشتر از ۲۰۰
هزار تومن پول برای تلفن نمیاد دویست تومنش را پرداخت میکنه و الباقی را باید من بدم که هیچ پولی
دستم نیست. دیگه نمیدونم باید چکار کنم . تا سه روز دیگه هم تلفن قطع میشه و چون موبایل هم
ندارم و همین تلفن خط ماهواره ای دستمه و این هم قطع میشه دیگه نمی تونم باهات تماس بگیرم.
ولی بخدا نگفتم که تو پرداخت کنی یا قرض بدی بهم. گفتم که اگر قطع شد در جریان باشی دلیلش چی
بوده. الانم که بهت گفتم از خجالت خیس عرق شدم و حالم خوب نیست. فعلا خدانگهدار.
خب! باید چه کار میکردم؟ خشم پدر بر سر تلفن خودم. و ریزش نیرو در شرکت خودرو ساری که پدرم
درش کار میکرد و مدیر اداریش بود و حالا سه ماه بود که باز خریدش کرده بود و فقط با ماشین در آژانس
کار میکرد! پس با ماشین هم نمی تونستم کار کنم. و اینهم از مسیح.
وقتی به این فکر می افتادم که چقدر آدم حساسیه و الان بجای اینکه فکرش آزاد باشه همش تو
استرسه که اگر تلفنش قطع بشه پدرش همه چیز را می فهمه و برای هردومون بد خواهد شد دیوانه
میشدم! به خودم لعنت می فرستادم که چرا نتونم براش کاری کنم. و به هر دری زدم بتونم این پول را
براش فراهم کنم. پیش هر کس و ناکسی دست دراز کردم و حتی سراغ کسانی که مدتها باهاشون
رابطه نداشتم رفتم. تا اینکه این پول جور شد! اما از کی؟ و به چه قیمتی؟!!!
ادامه دارد...
سلام به همه کسانی که قابل میدونن و به وبم سر میزنن