بازی با تیغ (قسمت نهم)
جلوی هر کسی دست دراز کردم! خدای بزرگ! یعنی دوستهام و تمام کسانی که منو میشناختن چه
فکری می کردن؟! ولی با این حال پیش خودم می گفتم که اگه بخاطر ناراحت نشدن و بهم نریختن
جسمی و روحی این دختر دارم این کار را انجام میدم پس در این میان غرور جایی نداره. من باید غرورم را
زیر پاهام می کشتم! بله غرورم! یعنی بزرگترین شاخصه ای که یک مرد با اون شناخته میشه و
شخصیتش شکل می گیره. پسری در خوابگاه ما بود که اهل یکی از استانهای غربی کشور بود و از منظر
خرابکاری و خلافکاری چیزی کم نداشت! همون ترم اول جیب سجاد را زده بود! به ناچار باهاش تماس
گرفتم و اونهم پول را بمن قرض داد و به شماره ی حسابم ریخت. ولی باید با بیست هزار تومان بهره
بهش بر می گردوندم! چاره ای نداشتم! در اون وضعیت کار دیگه ای جز این نمی تونستم انجام بدم!
وقتی با مسیح تماس گرفتم و گفتم که پول را جور کردم و نگران نباشه متوجه شدم که حالش زیاد خوب
نیست!
- الو؟ الو؟ ای بابا باز که داری سرفه می کنی؟!
- س س سل سلام!
- سلام خانم خانوما. حال و احوالتون چطوره؟
- خوبم. ممنون
- همیشه میگی خوبم. ولی این سرفه های مکرر نشان از حالی دیگر دارد!
- خب چی بگم؟ بگم که بدم خوبه؟ همش یادم بیارم که الان در چه وضعی قرار دارم خوبه؟
- ای بابا چرا ناراحت میشی خانوم نفر اول کنکور پزشکی. چیه؟
- هیچی. خب چه خبر؟
- خبر خاصی نیست جز اینکه اینقدر فکر و خیال نکن! گفته بودم که پول را جور می کنم! بالاخره جور
کردم.
- چی؟ جدی میگی؟ آخه از کجا؟ چطوری؟
- دیگه شما به کجا و چطوریش کاری نداشته باش. مهم این هست که جور شد.
- نه خیر باید توضیح بدی. مرگ من! مرگ من بگو چطور درست شد آقا سالار.
- چشم! چشم! از یکی از دوستام قرض گرفتم.!
- چی؟ چکار کردی؟ باید پس بدی به خودش لازم نکرده. نباید قرض می کردی. خودم یک کاریش می
کردم. احتیاج نبود بخاطر من بری و قرض کنی. بده به خودش.
- نه ببین گوش کن! الو الو؟!
و گوشی تلفنش را قطع کرد! نمی تونستم بهش بگم که از چه کسی قرض کردم! چون مسیح دوستهای
منو خیلی خوب می شناخت. خودم براش تعریف کرده بودم که جو خوابگاه چطور جوی هست. به ناچار و
با ترس و لرز که مبادا بفهمه دوباره باهاش تماس گرفتم و بهش گفتم که از سجاد قرض کردم!
- آخه چرا اینجوری میکنی؟! از سجاد قرض کردم! تو که می دونی واسه من مثل برادر نداشته می مونه.
ما این حرفها را با هم نداریم.
- شما خیلی اشتباه کردی! نباید بخاطر من قرض می کردی. این کارت درست نبود.
- حالا که کردم! دیگه چه فرقی می کنه؟! اینقدر هم شما خودتو ناراحت نکن چون خودت که بهتر از من
میدونی ذره ای پریشانی روحی وضعیتت را وخیم تر از آنی که هست می کنه.
- از دست شما آقا سالار!
- حالا شماره ی حساب بده که بریزم به حساب خانوم حسینی.
- باشه ولی قول بده که وقتی پولتو برگردوندم نگی نمی خوام. صبر کن چند دقیقه ی دیگه زنگ می زنم
و می پرسم بعد شما از همون باجه ای که الان هستی به من زنگ بزن. خیلی منو اذیت کردی با این
کارت. من خودم یکجوری این مشکل را حل می کردم شما نباید این کار را می کردی.
- بله! اگه حل کرده بودی حال و روزت این نبود! الانم منتظرم. زود باش زنگ بزن و بپرس و با من تماس
بگیر.
وتلفن را قطع کردم! همینطور که کنار باجه ی تلفن کارتی سر خیابان اینطرف و آنطرف می رفتم و از حالا
تو این فکر بودم که چطور باید تا سر ماه این پولو برگردونم. دلم می خواست باهاش درد و دل می کردم و
بهش می گفتم که پیش چه کسایی دست دراز کردم و غرورم را له کردم! ولی نه! ادب و وجدان من دور از
این اخلاق بود! چند دقیقه ای گذشت و من زنگ زدم!
- الو؟ سلام گرفتی؟
- بله ولی آخه زشته روم نمیشه بدم. آخه تو نباید این کارو می کردی.
- ببین مسیح جان اینقدر منو عصبی نکن بده اون شماره حسابو! می دونی که من از تعارف کردن
متنفرم.
- خیلی خب آقای بد اخلاق! بنویس: بانک صادرات - شعبه طالقانی قم - شماره ی ۸۲۴۵۳ - بنام فاطمه
قربانی!
- بله؟! بنام کی؟ فاطمه ی قربانی؟ این خانوم دیگه کیه؟
- خانوم حسینی گفت چون نمیتونه حساب جداگانه ی دیگه ای باز کنه و بخاطر شغل شوهرش همه
ایشون را می شناسن. بنابراین این جریان سریع به گوش شوهرش میرسه و چون آقا حسینی با من
مشکل داره همه چیز را می فهمه و به عموهام و پدرم اطلاع میده! بنابراین خانوم حسینی از دوست
صمیمیش یعنی خانوم قربانی شماره ی حسابش را گرفت تا به حساب ایشون بریزی.
- عجب!!! چی بگم والا! باشه هرجور خودت صلاح میدونی. همین کار را میکنم.
و من مبلغ مایحتاج را به همان شماره ی حسابی که داده بود واریز کردم و فردای آنروز بلافاصله خانوم
حسینی پول را به حساب مخابرات واریز کرد.
لحظات سختی برای من بود. از روی دلتنگی به محض اینکه از خواب بیدار شدم دست و صورتم را
شستم و به سمت حرم حضرت عبدالعظیم رفتم. دوست داشتم یکی بزنه توی گوشم و با برق سیلی و
سوزشی که روی گونه هام احساس می کردم از خواب پا می شدم. همه چیز برای من مثل یک خواب
شده بود! گلدسته های ضریح را میدیدم! چند متر بیشتر با حرم فاصله نداشتم. تقریبا رسیده بودم. باجه
ی تلفن را دیدم و ناخودآگاه به سمتش رفتم و شروع کردم به زنگ زدن. یک بوق دو بوق بالاخره برداشت!
- سلام اگر گفتی الان کجام جایزه داری!
- سلام. نمیدونم! خودت بگو.
- الان حرمم. اومدم هم واسه شما دعا کنم هم واسه خودم!
- دست شما درد نکنه! واسه من دعا نکن خسته میشی!
- باز از این حرفا زدی؟ شروع شد باز؟
- نه آقا سالار. جدی میگم! اتفاقا خوب شد زنگ زدی. یک حرفایی هست که چند وقتی تو دلم سنگینی
میکنه می خواستم بهت بگم ولی نمی شد.
- خب بگو می شنوم.
- قول میدی ناراحت نشی؟
- تو که میدونی اگر هم بشم بروم نمیارم! پس بگو!
- راستش نمیدونم چجوری باید بگم. می خواستم بگم به من دل نبند!!! من شاید زیاد زنده نمونم! شما
بخاطر من خیلی زحمت کشیدی و تو سختی افتادی. نمی خوام اگر برای من اتفاقی افتاد ضربه ای
ببینی. پس بیا و همه چیز را تو همین حرم تمام کن. من میدونم که زیاد زنده نمی مونم. تو نباید بخاطر
من حروم بشی. این پول را هم بخاطر من قرض کردی می گم سر ماه بریزن به حسابت.
- چی؟ زده به سرت؟ این حرفا چیه میزنی؟ اگر قرار بر مرگ بود زبانم لال همون وقتی که گفتی سه ماه
بیشتر زنده نمی مونی همه چیز تمام شده بود. ولی دیدی که نشد! چرا نشد؟! چون تو عاشق هستی
و نور امید تو دلت هنوز سوسو میزنه. قرار بر این حرفا نیست. بعدش هم من خودم آگاهانه تصمیم گرفتم
و جلو اومدم پس این حرفها را بریز دور و دیگه هم تکرار نکن! من فقط می دونم تو عباس آباد تهران زندگی
میکنی! هنوز حتی آدرست را به من ندادی! هنوز حتی یک نگاه هم ندیدمت جز چند تا عکس که برام
فرستادی و تازه اونهم چقدر التماست کردم! شما حالت خوب میشه. منم درسم تموم میشه و همه چیز
درست میشه دیگه هم از این حرفها زدی نزدی!
همینطور زار زار گریه میکرد و پشت گوشی صدای هق هق زدن مظلومانش عذابم میداد و همینطور
خردم میکرد!
بعد از اینکه آرومش کردم تلفن را قطع کردم و به سمت حرم رفتم و وضو گرفتم و سلام دادم و وارد شدم.
یک گوشه رو به ضریح نشستم و بی اختیار اشک ریختم. بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و دوباره
نشستم و برای مسیح و شفا گرفتنش دعا کردم.............
از حرم خارج شدم و به سمت حیاط رفتم. از قبر ستار خان گذشتم و همینطور که سنگ قبرها را نگاه
میکردم و تو فکر بودم به یاد این افتادم که قبر برادر نفیسه هم همینجاست! از روی کنجکاوی به سمتش
رفتم. برادرش تو حادثه آتش سوزی مسجد ارگ کشته و بعد شهید اعلام شد.
رفتم سر قبرش و برای اون و چند قبر اطرافش فاتحه ای خواندم. با تلفن همراهم از سنگ قبرش چندتایی
عکس انداختم. همینطور از حرم و صحنش. و به سمت منزل رفتم.
بعد از خوردن نهارو کمی استراحت و تماس با مسیح واینکه بهش گفتم بیاد رو خط. به اینترنت وصل شدم
و عکسهایی را که گرفته بودم برای مسیح ارسال کردم. وای خدای من چه اشتباهی! چه حماقتی؟! تو
عکسهایی که براش فرستادم عکس سنگ قبر برادر نفیسه به چشم می خورد! خدای بزرگ! مسیح به
نفیسه که فقط در وبلاگ با من رابطه ی نوشتاری داشت به چشم یک رقیب نگاه میکرد. و حالا باید منتظر
عواقبش می بودم! بلافاصله از مسنجر خارج شد! از اینترنت بیرون رفت. من هم خارج شدم. و با اضطراب
اینکه می دونستم چی کار کردم شروع کردم به زنگ زدن! نه فایده ای نداشت! هیچ کسی گوشی را بر
نمیداره! هیچ کس جواب نمیداد! یعنی چی شد؟ اون قسم خورده بود یک کاری دست خودش میده. اگر
فقط ببینه حتی بدون اطلاع من نفیسه پیامی در وبمون گذاشته باشه. دیوانه کننده بود! چیکار باید می
کردم! مسیح دختری بود که خصوصیات مردانگیش بیشتر بود. و اگر حرفی میزد سر حرفش می ایستاد!
یعنی الان با خودش چیکار میکنه؟
خدای من! عرق سرد روی پیشانیم نشسته بود و نگران از این حماقت گیج و مبهوت مدام زنگ میزدم...
سلام به همه کسانی که قابل میدونن و به وبم سر میزنن