مرد پشت فرمان نشسته بود نگاهش سرد و موجی ازخستگی در صورتش بود
نگاهش سر گردان و قلبش خالی از هر آرزو . حتی فکرش رو هم نمیتونست
متمرکز کنه . دختر بچه ایی با گل کنار ماشینش بود .
گفت : آقا ! گل ؟؟؟
مر نگاهش کرد و گفت : گل واسه ی کی بخرم ؟
دخترک گفت : واسه ی خانومتون ...
مرد گفت : ندارم.
دخترک گفت : واسه ی مامانتون . مرد گفت : اینجا نیست .
دخترک گفت : واسه هر کی که دوسش داری !!!
مرد گفت : کسی رو دوست ندارم .
دخترک لبخندی زد و گل رو به مرد داد .
مرد گفت : گفتم گل نمیخوام .!
دخترک گفت : من این گلها رو به شما میدم که اولین دوست توی زندگی شما باشم ....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 10:9 توسط عسل قطبی
|
سلام به همه کسانی که قابل میدونن و به وبم سر میزنن