مرد پشت فرمان نشسته بود نگاهش سرد و موجی ازخستگی در  صورتش بود

نگاهش سر گردان و قلبش خالی از هر آرزو . حتی فکرش رو هم نمیتونست

متمرکز کنه . دختر بچه ایی با گل کنار ماشینش بود .

گفت : آقا ! گل ؟؟؟

مر نگاهش کرد و گفت : گل واسه ی کی بخرم ؟

دخترک گفت : واسه ی خانومتون ...

مرد گفت : ندارم.

دخترک گفت : واسه ی مامانتون . مرد گفت : اینجا نیست .

دخترک گفت : واسه هر کی که دوسش داری !!!

مرد گفت : کسی رو دوست ندارم .

دخترک لبخندی زد و گل رو به مرد داد .

مرد گفت : گفتم گل نمیخوام .!

دخترک گفت : من این گلها رو به شما میدم که اولین دوست توی زندگی شما باشم ....