وضعیت بسیار بدی بود التهاب آور و کشنده. ولی خب چاره ای جز صبر و تحمل نداشتم. گاهی اوقات با

 خودم فکر می کردم که چرا این اتفاقات درست در زمان امتحانات پایان ترم من رخ میده؟! یعنی در اوج

ترافیک فکری من! ولی خب چاره ای نبود! با کشمکشهای بسیاری که بین من و مرجان صورت گرفت سر

 آخر با اقدامی که عموی مسیح انجام داد مرجان را به زندان انداختند. بله زندان! ولی به قید اینکه به

حرکتش ادامه نده بعد از چند روز آزاد شد. چند روزی از این قضایا می گذشت تا اینکه مسیح بالاخره با

من تماس گرفت.

- سلام! بالاخره فکراتو کردی؟ بله! می دونم که فکراتو کردی! ولی باز هم به قول خودت مجبور شدی به

من دروغ بگی! چون فکر می کردی اگر من بفهمم پدرم فوت کرده حتما میمیرم! درسته آقا سالار؟ نه

اشتباه کردی! من از مرگ پدرم بقدری ناراحت نیستم که تو این مسئله را از من پنهان کردی و به من

دروغ گفتی. بله آقا سالار ناراحتی بیشتر من بخاطر این پنهان کاری تو بود و هست و فکر میکنم بین ما

همه چیز تمام شده و مرگ تنها راه چاره ی من برای خلاصی از این زندگی و این بیماری مزخرفه.

چی باید بهش می گفتم؟! چطور می تونستم از خودم دفاع کنم و جلوش بایستم و بگم اگر خودت در

 شرایط من بودی چه تصمیمی می گرفتی؟! دیگه از همه چیز و همه کس بیزار شده بودم. بدهی های

جدیدم که برای دوستام بوجود میاوردم روز به روز بر بدهی های قبلیم اضافه می شد. برای اینکه بتونم از

این منجلاب بیرون بیام مجبور بودم به همراه یکی از هم خوابگاهی هام که پروژه کارورزی اش را در یکی

 از ساختمانهای در حال ساخت برداشته بود. به کار کردن و بنائی مشغول بشم! بله هفته ای سه روز

بنایی می کردم. بدون اینکه مسیح بفهمه و تا لحظه ی آخر چیزی بدونه! بنایی می کردم تا خرج تلفنها و

تماسهای مسیح و وامی که با کمک خانم حسینی برداشته بود تا بتونه از قطع شدن تلفنش جلوگیری

کنه را بدم. وامی که قسطش ماهی ۳۵ هزار تومان بود و برای دانشجویی که وضعیت جالبی نداشت و

غیر از این بدهی های دیگه ای هم داشت همین مبلغ بسیار کم زیاد بود ! برای هر روز کارگری هشت

هزار تومان به من میدادن. وقتی خسته و کوفته به خوابگاه بر می گشتم از روی خستگی نگاهی به

کتابهام می انداختم و می گرفتم می خوابیدم. خانواده مسیح مخالف مکالمه های طولانی مدت اون با

من بودن و مدام به هر دوی ما اعتراض می کردن و این اعتراضات از طریق عمه ی مسیح مطرح می شد!

و این بر تنفر من نسبت به آدمهای بسیار پولدار روز به روز بیشتر می کرد. یکروز عمه ی مسیح تماسی

 گرفت و گفت طبق گفته های روانشناسانه ی دکتر مسیح این دختر به نوعی افسردگی شدید مبتلا

شده که دائما با صدای بلند میخنده و وضعیت خون دماغ شدن و سرفه های شدید و استخوان درد و روند

بیماری سرطانش روز به روز بیشتر و بیشتر می شه. و به من گفت که با راه انداختن یک دعوای حسابی

 و توهین و تشر به مسیح ترمز خنده هاش را بکشم و این تنها راه برای وارد کردن یک شوک روحی و

بیرون آوردن مسیح از این حالته! البته این نقطه نظرات پزشک مسیح بود نه من! ولی به ناچار این کار را

کردم!

بعد از دعوای مسیح با من بر سر مسئله ی پدرش این اولین تماسی بود که بعد از ۲۰ روز می گرفتم.

مدام و پشت سر هم می خندید! بلند بلند! و لحن گفتارش هم تغییر کرده بود! اصلا انگار آدمی دیگه

شده بود! بعد از مقدمه ای حرف زدن و گفتگو خودم را آماده توهین کردم! و قبل از این توهین ها مسیح

به من هشدار داد که اگر بعد از این بیست روز عمه اش گفته بهش زنگ بزنم و گفته که بهش شوک وارد

 کنم بهتره که این کار را نکنم و حالش خوبه! ولی من باید حرف دکتر مسیح و عمه اش را باور می کردم تا

 اینکه حرف خود مسیح را؟! اونهم با مشاهده ی حال و روزش و این خنده های بی دلیل  پی در پی! انگار

 همه چیز دست در دست هم بعد از هر آرامشی طوفانی به سمت من می فرستاد! دیگه تامل نکردم و

تا می تونستم سرش منت گذاشتم و توهین کردم! اونهم سکوت کرد و فقط گوش کرد! از خودم گذشتنها

 و برای اون خرج کردن و پول کنار گذاشتن ها. از اخلاق بد و هوایی و مدام هر لحظه در حال تغییر و زود

رنج بودنش. از ندیدنش در طول دو سال و نیم رابطه اونهم بخاطر دلایلی که برام می آورد. تا کار کردن با

زحمت بخاطر بدهی هایی که اون برام درست کرده بود تا تغییر کلی روحی و روانی ام بشکلی که اصلا

گذشته را بخاطر نمیارم که من واقعا چگونه انسانی بودم و چگونه رفتاری داشتم! همه را گفتم! چیزی از

قلم نیافتاد! و با گریه شدید قطع کرد! لحظه ای بعد عمه اش تماس گرفت و از من بخاطر این شوک تشکر

 کرد

 

توی دلم به همه شان خندیدم. بخاطر این زندگی نکبتی که دارند و داشتند. و در ته دلم افسوس

میخوردم که با اینکه عمه ی مسیح و عموهاش اینقدر به من نیاز دارند تا مسیح را زنده نگه دارن چرا

نمیگذارن لااقل حتی بعد از فوت پدر مسیح ما همدیگه را ببینیم؟! این چه بازی ای بود که با من می

کردن؟! انگار من شده بودم ابزار دست اینها!

 

وضع ما به خواست خداوند متعال دگرگون شده بود و با پیدا شدن کلاهبرداری که مالمان را خورده بود و

دادگاهی کردنش موفق به خرید یک زمین و یک واحد آپارتمان در اطراف تهران و تعویض نقدی خودروی

سواریمون شدیم. و هر لحظه خدا را شاکر بودیم که همه چیز درست شده بود و پدر هم با توجه به

سوابق کاریش مدیریت خرید و فروش لوازم تولیدی یک کارخانه خصوصی را در خارج از تهران بر عهده

داشت.

مدتی گذشت و مسیح کم کم حالش بهتر شد و با من آشتی کرد. دیگه چیزی به اتمام درس من نمانده

 بود و در امتحانات ترم آخر را هم گذراندم! دفترچه آماده به خدمتم را هم بعد از فارغ التحصیل شدن پست

 کردم. در کلاسهای آمادگی کنکور پارسه ثبت نام کردم و برای کنکور دولتی آماده شدم! تو کلاسی که

درس ذخیره و بازیابی اطلاعات داشتم دختری بود که منو به یاد سمیه می انداخت! آخه از نظر ظاهری

 خیلی شبیه به اون بود. سمیه خواهر زن عموی من بود دختر واقعا زیبا و متین و با ایمان و حجب و

حیایی که حدود پنج سال پیش در یک عروسی دیده بودمش . اونوقت در اوج نوجوانی بودم و سرم داغ

بود! بی مهابا مسئله اش را با خانوادم مطرح کرده بودم ولی به دلایلی مشخص مخالفت کرده بودند.

حداقل تا زمانی که به عرصه ای از شغل و تحصیل رسیده باشم. دختری که با پیدا شدن اجباری مسیح

در زندگیم چاره ای جز فراموشی موقتش نداشتم!

 

 با اینکه واقعا به درد و دل با یک نفر احتیاج داشتم ولی هرگز به خودم اجازه ی نزدیک شدن و گفتگو با

اون دختر را ندادم. چون اصولا از این رابطه ها خوشم نمیامد. رابطه هایی که عشق را درش گدایی

 میکنن و سر آخر تهش هیچ چیزی برات نداره. بعد از مدتی تو به راه خودت میری و اون هم به راه خودش!

 

حتی اشتیاق نزدیکی اون دختر را در چشمانش نسبت به خودم میدیدم! اصلا انگار بعد از آشنا شدن با

مسیح امام زاده ای شده بودم که همه چیز منو سمت خودش جذب می کرد بدون اینکه حتی خودم

چیزی خواسته باشم! با اینحال باز هم در طول تحصیل در موسسه ی پارسه بارها و بارها به خیانت و

ارتباط با دخترهای آموزشگاه متهم می شدم! دیگه دیوانه شده بودم. انگار مسیح شرط عموش مبنی بر

قبولی من در دانشگاه را بخاطر نداشت! انگار نمی خواست من قبول بشم. هر از چند گاهی سلسله ی

اعصاب منو با چندی از آن حرفها بهم می ریخت و پاره می کرد.

 

حتی یکروز تماس گرفت و گفت که عمه اش منو جلوی درب آموزشگاه همراه گفت و خنده با چند دختر و

پسر همکلاسیم دیده! اینجا بود که من به گفته ی مسیح که هرگز دروغ نمی گفت و این به من اثبات

شده بود شک کردم! چرا که من اصولا از محیط های شلوغی که دخترها و پسرها درش به قصد دوستی

موقت حضور داشتند خوشم نمیامد! برای همین خیلی کم به بوفه ی موسسه که داخل حیاط بود می

رفتم و بعد از اون سر کوچه ی پایینی موسسه همراه دوستانم می ایستادیم و به بحث و تبادل در مورد

کنکور کاردانی به کارشناسی می پرداختیم!

 

من بطور ذاتی چشمان بسیار تیزبین و حافظه ی بلند مدت خوبی داشتم و دارم. برای همین تصاویر و

وقایع را هر لحظه اراده کنم حتی اگر آنها را با یک نگاه دیده باشم بروی صحنه ی ذهنم میارم. مسیح

عکسی از عمه اش فرستاده بود ولی من هرگز چنین کسی را از نزدیک ندیده بودم. به ناچار شروع کردم 

و به مسیح اطلاعاتی در مورد پوشش عمه اش دادم. پوششی که اینطور بود و آنطور بود! و مسیح همه

را با جزئیاتش تایید کرد!

 

ولی من هرگز چنین شخصی را ندیده بودم! و بقولی یک دستی زدم! عمه اش هم تایید کرد! حتی

روزش را پرسیدم! و گفت سه شنبه بوده  سه شنبه عصر! بله من سه شنبه عصر کلاس داشتم! ولی

اونروز به کلاس نرفته بودم! با اینحال بر روی گفته هاشون اصراری نکردم و سوالی هم نپرسیدم! تا اینکه

یکروز با خودم گفتم اینقدر اعتماد کردی. یک درصد احتمال بده که همه چیز بازی بوده باشه! و با همین

فکر عرق سردی روی پیشانی ام نشست.

 

فکرش هم برای من محال بود! اگر هم بازی بوده باشه من برای مسیح چه فایده ای داشتم؟! جز پاس

کردن چندی از قبوض تلفن و فرستادن هدایایی ناچیز! آیا کسی حاضر بود با شخصی دیگر سه سال

رابطه برقرار کنه تا فقط لحظاتش را پر کنه؟! نه هرگز! چون با عقل وبدهی هایی که براش درست میشد

جور در نمیامد!

 

وقت کنکور رسیده بود! و درست در لحظه ی کنکور با شوکی که مسیح به بهانه واهی به من وارد کرد منو

از نظر روحی متشنج کرد! با اینحال جلوی خودم را گرفتم و آرام رفتم سر جلسه نشستم! برگه ی

سوالات را پر کردم و خارج شدم! بعد از مدتی نتایج کنکور آمد! من مجاز به انتخاب رشته شده بودم! ولی

با رتبه ای بین نه تا ده هزار نفر! باز هم ازبین ۱۳۶ هزار شرکت کننده رتبه بدی نبود! و باز هم همین پایین

بودن رتبه ام را تقصیر مسیح می دانستم و التفاتاتی که نسبت به من در این مدت بخرج میداد!

 

دیگر بهانه ها را شکستم و پا فشاری کردم تا آمدن جواب نهایی کنکور و انتخاب رشته ها من باید مسیح

را ببینم. و بالاخره مسیح سکوت را شکست و گفت باید قبول بشم و علاوه بر گفته هاش مبنی بر

اعتقادات و رسم و رسوم علت دیگر عدم تمایلشان برای ملاقات تا قبولی من در دانشگاه سیاسی بودن

و موقعیت حساس خانواده اش بود! یعنی عموها و پدرانش همگی جاسوس دوجانبه بودند!

 

از این گفته ی مسیح متعجب شدم! چون با توجه به قدرت ایران در زمینه شناسایی اینگونه افراد پدر

مسیح کماکان در طول زندگی اش مخفی بوده است! بدون اینکه کسی هویت اش را کشف کند! دیگر به

بحث ها در مورد دیدار پافشاری نکردم.  همه چیز برایم عجیب بود! مسیح گاهی اوقات حالش وخیم بود و

گاهی اوقات حالش بسیار خراب میشد! با اطلاعاتی که از سایتهای مختلف بدست آورده بودم متوجه

شده بودم که نوع بیماری سرطان خون مسیح هیچ کس را بیشتر از ۲ سال زنده نگه نداشته! حتی اگر

بهترین داروها را از سطح جهان برایش جمع آوری می کردند!

 

بعد از مدتی مسیح برای بهبود حالش و بدست گرفتن ثروتش تصمیم گرفت تا با کمک عموهاش شرکتی

تجاری که کار واردات و صادرات هرگونه لوازمی را بخصوص لوازم صوتی و تصویری بر عهده گیرد و تاسیس

کند! و اینکار را هم انجام دادند. شرکتی که در قم قرار داشت و مسیح و خانواده اش هفته ای چهار روز را

در منزل پدربزرگش در قم اقامت داشتن و به کارهای شرکت رسیدگی می کردن. من هم مامور شدم تا

سایتی را که برای نمایش و فروش اینترنتی کالا راه اندازی کرده بودن به دست بگیرم! و این کار را انجام

دادم! کلیه ی عکس محصولات را بصورت فلش در آوردم و به زیباترین شکل ممکن در سایتشان قرار می

دادم.

 

و به خرید و فروش کالا در سایت نظارت داشتم. برای این کار خیلی زحمت کشیدم و همه جوره تلاش

کردم. ولی کم کم متوجه شدم تماسهای طولانی مسیح به ۳ روز یکبار تبدیل شده بود! که برای من جای

تعجب داشت! نوع سیستم خرید و فروش کالا و پیگیری های من هم با گفته های عمه ی مسیح و

شخص مسیح مطابقت نداشت! و اکثر اوقات گوشی دست عمه ی مسیح بود که اغلب وقتی من تماس

می گرفتم تلفن را قطع می کرد! و این معقول نبود! مسیح سه خط ایرانسل و سه خط ۰۹۱۹ خریداری

کرده بود که همگی را خودش جواب می داد! ولی اکثر اوقات آنها خاموش بودند! با اصرارهای فراوان من

مبنی بر دادن آدرس فروشگاه و آمدنم مسیح به شرطی آدرس که نه فقط تلفن ثابت فروشگاه را داد که

هرگز به قم نروم و اینقدر عجول نباشم! تا جواب دانشگاه بیاید و همه چیز طبق روال خودش پیش برود!

 

ولی من که از برخوردها و تغییر موضع های ناگهانی خسته شده بودم دیگر دل به دریا زدم و با خودم عهد

کردم تا همه چیز را بفهمم! حتی اگر مسیح بفهمد و بمیرد! تحقیقات و شکیات من بدین شکل بود:

 

از موسسه پارسه شروع کردم! جایی که مسیح در آن درس خوانده و نفر اول کنکور پزشکی شده بود! با

مراجعه به بایگانی آنجا و همکاری مسئول مربوطه اش متوجه شدم شخصی به نام مسیح صمدی زاده

در آن موسسه درس نخوانده است! از طریق عمویی که در دانشگاه تهران داشتم و یکی از اساتید

برجسته ی آن دانشگاه بود و همینطور همکاری دوستانم در برقراری ارتباطم با بایگانی و حراست

دانشگاه متوجه شدم مسیح صمدی زاده ای در دانشگاه تهران وجود خارجی نداشته است!

 

روزی کلمه ای آلمانی را به نشانه ی آلمان بودن عمه ی مسیح به او گفتم و وقتی از وی پرسیدم معنی

اش چی میشه ایشان کمی من ومن کردن تا بلافاصله خودم جواب دادم معنی این کلمه همان درود بر

سرورم می شود! و ایشان هم وقتی پرسیدن از کجا یاد گرفتم پاسخی نامشخص داده بودم! و بعد از آن

پرسش و پاسخ دیگر عمه ی مسیح هم با من کمتر حرف میزد! ولی معنی کلمه ای که عمه ی مسیح

تایید کرد هرگز درود بر سرورم نبود و او اشتباه کرده بود!

 

نوع برخورد و گفتگوی عموی مسیح با من که بعد از زمان کار مسیح و تاسیس شرکت بود به یک

شخصیت ایرانی خارجی که دارای مدرک تحصیلی دکتراست نمی خورد! و بیشتر به یک آدم لات شبیه

بود تا یک آدم تحصیل کرده!

 

با کمک چندی از دوستان نظامی که داشتم توانستم رد کلیه تماسهای مسیح را بگیرم. تلفنی که

میگفت ماهواره ای بوده و کلیه شماره تلفنهای همراه مسیح به نام اشخاصی با نام صادق و فاطمه ی

قربانی بوده! و وفتی پرسیدم که چطور چنین چیزی امکان دارد که خطهای شما به نام خانم قربانی

دوست خانم حسینی بوده باشد پاسخی داد که برای من معقول نبود! از آن گذشته خط ثابتی که به نام

ماهواره ای وجود ندارد مگر اینکه سیم کارت موبایل ماهواره ای بوده باشد. و چه افسوس که دیر فهمیدم!

مسیح می گفت یک شناسنامه آلمانی هم دارد! همینطور برادرانش! و برای من جای تعجب داشت

چطور نام برادرش رامبد در شناسنامه ی آلمانی شان به نام دیوید اشنایدر بود! یعنی یک نام انگلیسی

و یک فامیل آلمانی! و این با هم مغایرت داشت!

 

با تحقیقاتی که کردم متوجه شدم داخل سیستم امنیتی و امور خارجه ی کشور شخصی با سمت جاسوس دو جانبه و یا رابط سیاسی معرفی نشده بود! و این شغل مخفی پدر و عموهایش را نیز زیر

سوال می برد!

 

در صنف تجار فرش آنهم ابریشم فردی به نام محمد امین صمدی زاده وجود نداشت!

 

وی از روحیه ی عجیبی برخوردار بود و با روبرو شدن با وقایع صحیح و منطقی که حق با من بود تا چند روز

ناپدید می شد!

 

داخل سیستم ۱۱۸ تهران و محدوده ی سکونت وی هیچ شخصی به نام صمدی زاده وجود نداشت!

 

مسیح از تحقیق و تفحص من و ارتباط با اشخاصی که با او درمعاشرت و برخورد بودند هراس داشت و

مانع ارتباط من با ایشان می شد! مثل میترا و مرجان!

 

او می گفت عموهاش از دو گوشی تلفن همراه و یک دستگاه تلفن ماهواره ای استفاده می کنند. که

فقط در اختیار افراد لشکری و کشوری قرار می گرفت مگر اینکه غیر مجاز بوده باشند که این هم منطقی

نبود!

 

هیچ نام و مقاله ای در اینترنت به نام ایرانی و انگلیسی عموهاش به ثبت نرسیده بود!

 

آدرس شماره ی تماسی به شماره ی ۰۲۵۱۷۷۷......که می گفت ماهواره ای است و اون اوائل با این

شماره ارتباط داشتیم با نام فاطمه قربانی مطابقت داشت و در منطقه ۱۵ خرداد قم قرار داشت.

 

تمامی این گفته ها را لیست کردم و به مسیح انتقال دادم! و با دعوایی شدید فعلا کوتاه آمدم و تا چند

روزی تماسی با من نمی گرفت و تلفن هاش خاموش بودند! تا اینکه بعد از چند روز با عجله تماس گرفت

و گفت دارن میرن ویلاشون تو شمال! و من نباید فعلا تماسی باهاش بگیرم تا یک هفته! من هم قبول

کردم و علیرغم اینکه قول داده بودم به سراغ آدرس خانم قربانی نرم خلاف گفته ام عمل کردم و همراه

یکی از دوستان نظامی ام راهی قم شدم! خونه ای که متعلق به شماره ی ۰۲۵۱۷۷۷ مسیح بود در

بدترین جای قم و داخل یک کوچه تنگ قرار داشت! از خانه ی مذکور چندتایی عکس گرفتم! و بعد متوجه

شدم این همان نرده هایی هست که در عکس داخل حیاط منزل مسیح وجود داشت! با اینکه حال بدی

پیدا کرده بودم کم کم شکم بیشتر و بیشتر شد! به تهران برگشتم تا اینکه یک شب با تماس زنی متوجه

همه چیز شدم!

 

- الو؟! آقای مقدم؟!

- نه خیر خانم اشتباه گرفتین!

ولی این عجیب بود! چون این شماره ای که با موبایل من تماس گرفت مربوط به مسیح بود! دوباره زنگ

زد!

- الو آقای مقدم؟!

- نه خیر خانم شما کی هستین؟!

- آقا من نمیدونم شما کی هستین! فقط شماره ی شما تو این گوشی بود! ما همسایه ی این خانم

هستیم که با گوشیش به شما زنگ زدم! اینا چند روزه اومدن اینجا و وقتی ما وارد اتاقش شدیم دیدیم

خود کشی کرده با کلی قرص! ولی شوهرش خونه نبود شما چکارش هستین؟

 

- خانم شوهر کیه؟ مگر ایشون با عمه و عموهاش اونجا نبودن؟! مگر اونجا ویلا نیست؟!

 

- نه آقا ویلا چیه اینجا آپارتمانه. من اصلا نمی فهمم شما چیکاره ی این خانم هستین فقط اگر می تونید

الان خودتونو برسونین محمود آباد شمال درمانگاه ۷ تیر. چون حالش خوب نیست باید ببرنش بیمارستان

آمل!

 

و این زن گوشی را قطع کرد! وحشت کرده بودم! انگار همه ی شک های من داشت به یقین تبدیل

میشد! شروع کردم به شماره ی همراهی که از آقای حسینی یعنی شوهر خانوم حسینی پیدا کرده

بودم و در سایت ثبت شده بود زنگ زدم! فرد جوانی گوشی را برداشت و ماجرا را برایش تعریف کردم!

شروع به خندیدن کرد و گفت همه چیز را فراموش کنم! و همه چیز یک بازی کثیف بوده!

 

- ببین آقای رستمی ول کن! میخوای الان پاشو برو اونجا تا همه چیزو بفهمی! ولی به نظرم ولش کن.

منی که میبینی از سه ماه پیش با این خانم آشنا شدم و یکی از دوستانم معرفیش کرد تا تو مغازه ی

من بعنوان منشی کار کنه و محصولات دوستم را که از چین وارد می کرد بفروشه! اینجا هم کلی

کلاهبرداری کرده این خانم و الانم فراریه! کلی چک کشیده! از خود من ۳ میلیون تومان زده! من فامیلیم

حسینی هست ولی همسن خودتم و مجرد! باور نداری بیا قم منو ببین! این مارمولک یک بازیگر و بیمار

روانی بود! سرطانی هم در کار نبود. در ضمن معتاد هم بوده! اون سرفه های مکرر و عکسهایی که از

سرم و سوزن برات مینداخت هم شاید بخاطر همین بوده! فرت و فرت هم سیگار می کشید تو مغازه!

 

باورم نمیشد! یعنی من سه سال بازی خوردم و حماقت کردم؟! به صادق زنگ زدم و همه چیز را براش

تعریف کردم! باورش نمیشد و به من گفت که در این مدت مسیح هراز چندگاهی باهاش تماس می گرفته

و می خواسته باهاش حرف بزنه! من هم بعدها از صادق حلالیت گرفتم و به دیدنش رفتم. چون خیلی

اذیتش کرده بودم! بلافاصله بعد از صحبت با صادق یک چندی از دوستانم که از قضا اونها هم نظامی بودن

و در محمود آباد زندگی می کردن تماس گرفتم و ماجرا را تعریف کردم و اونها هم منزل مذکور را پیدا کردن

و زیر نظر گرفتن!

 

یک روز بعد از اون تلفن مسیح زنگ زد! با صدایی داغون و گرفته! اول من هم شروع به بازی کردم و از چه

خبر شروع کردم!

 

- چه خبر مسیح خانم؟! چه عجب! باز که حالت خرابه چی شده عزیزم؟!

 

- لوس نشو چیزیم نیست یکمی خون دماغ شدم!

 

- ای کثافت! نمی خوای بازی کردن رو تموم کنی؟

 

- درست صحبت کن یعنی چی؟

 

- با حسینی حرف زدم و همه چیز را فهمیدم!

 

- خب خب ! پس خداحافظ!

 

- صبر کن کثافت اگر قطع کنی الان هرچی ماموره میریزم تو خونت و بیچارت میکنم! می دونی هم که

می تونم.

 

- از من چی میخوای؟

 

- حقیقت و دلیل این بازی کثیفو میخوام و هزینه ای که در این مدت به من ضرر زدی!

 

- شرمنده  هیچ کدومو نمی تونی بگیری!

 

و قطع کرد! بلافاصله سراغ اسلحه ای رفتم که برای پدرم بود. خشاب را پر از گلوله کردم و از خانه بیرون

 رفتم. تا به سمت محمود آباد برم! ولی انگار دیگه پاهام قفل شد! انگار خدا نمی خواست از این جلوتر

برم! با خشمی که درونم بود صبر کردم و دیگه جلوتر نرفتم! یکروز هم گذشت! هر چی زنگ میزدم تمامی

 خطهاش خاموش بود!

 

بعدها متوجه شدم کسی که صدای عمه اش را در می آورد گاهی اوقات خودش بوده و گاهی اوقات

خواهر ۶۰ ساله اش! خودش هم ۴۸ سال سن داشته و دو پسر سوسول و بی عار! و از همسر اولش

طلاق گرفته بوده و با همسر دومش که یک مسافر کشه و ده سال از خودش کوچیکتره زندگی میکنه!

آدمی فنا شده و بدبخت! براش متاسف شدم! تا اینکه زنگ زد!

 

- ببین ! نمی خوام حرفی بزنی. فقط به من بگو به تو کی زنگ زد تا همه چیز را فهمیدی!

 

- تو خیلی حروم زاده ای! برای چی میخوای بدونی؟

 

- برای اینکه شماره ی تو داخل گوشی من وجود نداشت! و تنها شماره ی همسرم بود. یعنی امیر مقدم!

 

- جدی؟ پس پاسخ این سوال را از کسی بپرس که من قضاوت و مجازاتت را به اون سپردم! یعنی خدا!

چون دیروز می خواستم بیام بکشمت! دیگه از زندگی من برو بیرون!

 

بعد از این تماس و گفته های مسیح یا همون فاطمه ی قربانی متوجه شدم که این کار خدا بود تا من

همه چیز را بفهمم و با اینکه اون زن غریبه شماره ی همسر مسیح رو می گرفته تنها تلفن من زنگ می

خورده بدون اینکه شماره ای از من تو اون گوشی بوده باشه!

 

و این بود بازی با تیغ!

                                                                                       پایان