امروز میخوام یکی از خاطرات بچگی ام رو بگم دورانی که فراز و نشیب زیاد داشت دورانی که وقتی یادش میافتم یک آه سرد میکشم و واسه اون دختر کوچولو اشک تو چشمام جمع میشه

خب بگذریم............. بچگیام اسم علی رو خیلی دوست داشتم (البته الانم دوست دارم) ولی خب اون

 زمان دیگه خیلی خیلیییییییییییییییییییییی.... این تلویزیونم کلید کرده بود رو اسم علی ..............

 ما اون زمانا یک خونه داشتیم ۶۶۰ متر(خودم مترش کردم کاملا درسته) دوتا حیاط داشتیم که تو حیاط

 اصلی دوتا باغچه بزرگ با یک حوض متوسط بود که توش خبری از آب و ماهی نبود به جای ماهیها ما

واسه بازیهامون خونه ساخته بودیم زمستون بود و حال میداد که بعد از مدرسه سر ظهر وقتی همه

خوابن و هوا خوبه بیایی تو حیاط و یک بازی با حال راه بندازی مام اومدیم و تو حیاط بساط کردیم حوض

وسط شد خونه مون دوتا باغچه دو طرف هم زمین های کشاورزی مثلا تو روستا زندگی میکنیم سه تا داداشامم روزا میرفتن تو زمین کار میکردن و منم که دختر ترشیده بودم(مثل

 کوزت) مینشستم تو خونه و کار میکردم و واسه داداشام ناهار آماده میکردم اگه یادتون باشه گفتم اسم

 علی رو خیلی دوست داشتم رو همین حساب اسم یکی از داداشامو تو بازیها میذاشتم علی اون طفلکم که از همه کوچیکتره حرفی نمیزد چون اگه اعتراض میکرد از بازی اخراجش میکردیم بعلههههههه بازی شروع شد داداشا رفتن سر زمین تا کار کنن منم موندم خونه تا

واسشون ناهار درست کنم .........خلاصه ناهار که آماده شد (حسابی حس و حال روستایی گرفته بودم)

 به سبک روستایها که آخر اسم یک (ُ) میگفتن و من عاشق این صدا کردن بودن فکر کردم واقعا تو

روستام با صدای بلند داد زدم علیُ علییییییییییییییییییییی . داداشم که مثلا هنوز نشنیده جواب

نداده بود که صدای مامانم از تو خونه اومد که "زهرمار علی سر ظهر چه علی علی راه انداختی بیایین تو خونه وگرنه"..................مام زود بساطمونو جمع کردیمو رفتیم تو خونه. از اونجا من

 عقده کردم یعنی اونجور صدا کردن اسم علی واسم عقده شد

بعد یادش اومد:این شکلکهای خوشلو از وبلاگ دوستم مهسای علی برداشتم