روزی از روزها 2 قورباغه در چاهی افتادند و چاه آنقدر عمیق بود که در اومدنشون از چاه خیلی سخت بود

 

قورباغه های دیگری که در آنجا شاهد افتادن آن دو قورباغه در چاه بودند به هم دبگر می گفتند:

آخی...دیگه نمی تونین بالا بیان.همونجا موندگار شدین...



 به هم نگاه می كردند و درباره آن 2 صحبت می كردند.



قورباغه ها تصمیم گرفتند كه تلاش كنند تا از چاه نجات پیدا كنند. آنها همینطور مشغول به بالا آمدن

بودند.چندین بار تا نیمه ها آمدند و دوباره افتادند پایین.

 

مدتها گذشت. قورباغه های دیگر بالا ایستاده بودند و باز همان حرفها و ناامیدی ها را تكرار می كردند كه:



 تلاش بی خود است.غیر ممكن است شما بتوانید بالا بیایید. تا به حال كسی موفق نشده كه چنین

كاری رو انجام بده...نه محال است...



 بعد از مدتها یكی از قورباغه ها در نیمه ها دیگر خسته می شود. برای لحظه ای می ایستد. ایستادن

همانا و افتادن در ته چاه و نابودی همانا...



ولی قورباغه دیگر مصرانه كار خود را ادامه می دهد تا بالاخره از چاه خارج می شود...همه در كمال نا

باوری به او می نگریستن و به وی تبریك می گفتند. ولی بعد همگی متوجه شدند كه این قورباغه كر

است.



پس هیچ موقع در کاری که انجام میدهیم نا امید نشویم و بازیچه حرف های دیگران نشویم و این را به یاد

 داشته باشیم که خواستن توانستن است ..